این روزا چون درگیر کارهای شخصی هستم (مثل خوردن و خوابیدن و فهمیدن محیط پیرامون و ...) خیلی فرصت نمیکنم مطلب بزارم امروز چون روز اول ماه مبارک رمضانه ضمن اینکه این ماه رو تبریک میگم به همه ی مهمونای خدا ، فرصتی شد تا بتونم یه اتفاق مهم دیگه رو که تو زندگیم بوده براتون بنویسم.
حدود ده روز پیش در حالیکه من به شدت درد داشتم و هی گریه میکردم و بابا و مامان فکر میکردن میخوام اذیتشون کنن و هی به لطایف الحیل میخواستن آرومم کنن یهو متوجه شدن که ای دل غافل دندون پایین درآوردم و کلی ذوق کردن و شادی و از اینجور حرفا.
مامانی (مامان معظمه) هم خونه مون بود که این واقعه رخ داد و تصمیم به این گرفتن که کیک و آش دندونی درست کنن و مهمون دعوت کنن و بقیه رو هم خبر کنن. خلاصه روز جمعه 7 خرداد که بابا رفته بود برای جلسه ی مباحثه خونه ی عمو سینا ، عمو باقر و خاله سحر و عمو فرشید و خاله مریم و حورا و صدرا هم اومدن ولی هنوز بابا نیومده بود بعد از نیم ساعت بابا هم اومد و جشن کوچولوی ما شروع شد و به نام ما و به کام بقیه خوردن و نوشیدن و به من بینوا فقط یه لقمه از اون آش دادن. گفتم بابا جشن منه مثلا از اون کیک به منم بدین خوب.اما کسی تحویل نمیگرفت.
خلاصه مامان و خاله سحر اومدن جلوم چند تا وسیله ی عجیب و غریب گذاشتن که بدونن من میخوام چه کاره بشم چند تاش رو بیشتر نمیشناختم مثلا چکش رو شناختم و آچار رو . مابقی اصلا نمیدونم اگه برمیداشتم چه کاره میشدم چون خیلی غریب بود.
از اونجایی که بهم گفته بودن چکش رو هیچوقت دست نزن مجبور شدم آچار رو بردارم تا رادیوی مادرجون که خراب شده بود رو درست کنم یهو دیدم همه دست زدن و خندیدن و گفتن مهندسه مهندسه.
نمیدونم اگه بخوام طلبه ی آقابشم بهم میگم مهندس یا نه . ولی این موضوع رو میزارم برای وقتی که بزرگتر بشم و بفهمم بالاخره چی به چیه.
چهارشنبه دم ظهر هم رفتم سمت شمال و این چند روزی که تعطیل بود رو پیش پدرجون و مادرجون و عموها و عمه جون و ... خوش گذروندیم با پدرجون اینا رفتیم چارسو جاتون خالی بود خیلی خوش گذشت. یه عصری هم با بابا و مامان رفتیم کنار دریا و مامان تمرین رانندگی کرد. اونم خیلی قشنگ بود.
فعلا خداحافظ تا بعد
برچسب: اولین دندون دخترم,اولین دندون,اولین دندون نوزاد,اولین دندون کودک,شعر اولین دندون,جشن اولین دندون,اولین دندون بچه,اولین دندون پسرم,تبریک اولین دندون,اولین دندون نی نی,
نویسنده: شیدا کوهی