خرید بک لینک
سلام

چون باباجون چند روزی نبود مجبور شدم دیر یادداشت بزارم.

24 اردیبهشت باباجون رفت ماموریت اول تبریز بعد پلدشت تا پنجشنبه صبح . و یهویی هم فهمیدیم که رفته اونور مرز. اینجا نمیگم کجا رفته بود ولی برای مامان جون کادو خریده بود.

سه شنبه 26 اردیبهشت مامانی اومد پیشمون از شمال ولی بخاطر عمل چشم هنوز چشماش خوب نشده لطفا براش دعا کنید.

چهارشنبه رو مامان جون از محل کارش مرخصی گرفت تا خونه رو رفت و روب کنه برای قبل ماه مبارک. همون روز خان عمو اینا رفتن سمت شمال و ما چهارشنبه شب با مامانی و دایی جون اینا رفتیم یه فست فودی تو فردوس شرق. خیلی خوش گذشت. جای باباجون خالی بود. شبش قرار بود خونه دایی جون اینا بمونیم اما با مامانی برگشتیم خونه ی خودمون.

جمعه روز پیشواز از ماه مبارک بود تو خونه ی ما همه روزه بودن و من نتونستم روزه بگیرم ان شاءالله بزرگ شدم جبران میکنم

نیمه شب شنبه خان عمو اینا از شمال برگشتن و برای سحری روز اول ماه مبارک خودشون رو رسوندن. آجی تسی هم با خاله ش رفته بود بازار و به اندازه ی سیصد چهارصد هزار تومان لباس و ... اینجور چیزا خرید کرده بود.

دوشنبه مدیرعامل باباجون اینا عوض شد. همون شب استقلال تهران از العین 6-1 باخت.

هنوز مشخص نیست که به مامان جون مرخصی بدن یا نه ولی اگه مرخصی دادن و خدا خواست شاید بتونیم برای آخر هفته تا چهاردهم پونزدهم خرداد بریم شمال پیش پدرجون اینا.

یادم رفت بگم که امروز سالروز عقد باباجون و مامان جونه. سال 89 و عقدشون رو هم آقا تلفنی خوندن. مبارک باشه.

کلام آخر: این روزها و شبها لحظات پر خیر و برکتیه و همه چیز و همه جا یه جور دیگه بوی خدا میده شکر خدا همه بیشتر با هم مهربونن اما اجازه بدین به نمایندگی از دوستداران حق و حقیقت بگم که آقاجان انگار بدون شما ماه رمضون هیچ برکتی برای ما نداره.

فکر میکنیم شما رو گم کردیم اما شاید بهتر باشه بگیم آقاجان خودمون گم شدیم. دستمونو بگیر آقا.

میدونم اغراق آمیز شاید باشه اما یاد گرفتیم که بگیم :

طی این مرحله بی همرهی خضر مکن

ظلمات است بترس از خطر گمراهی

از همه تون التماس دعای خیر

+ نوشته شده در سه شنبه نهم خرداد ۱۳۹۶ساعت 17:27 توسط مجتبی |

برچسب: نویسنده: شیدا کوهی تاريخ: سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت: 20:28

صفحه بندی