خرید بک لینک
سلام

از 26 فروردین بابا رفت دوباره ماموریت. طبق معمول ارومیه و پلدشت و تبریز.

ما موندیم و خان عمو اینا و منتظر تا باباجون روز پنجشنبه از ماموریت بیاد. این ایام آذربایجان سیل اومده و همه نگران برای رفتن باباجون هستیم.

یکی دوبار مامان جون و خان عمو رفتن که خونه برای اجاره ببینن ولی هنوز که هنوزه خبری نیست. به باباجون هم گفتن که از پلدشت برای خان عمو روز مرد بگیره و با خودش بیاره.

بالاخره روز پنجشنبه رسید و شکر خدا سیل هم بابا رو نبرده بود و پنیر لیقوان گوشت گوسفندی و ... سوغات آورده بود.

شب که نشسته بودیم تازه فهمیدیم که مامان جون و خان عمو یکی از اون دفعات رو برای خرید هدیه واسه روز تولد زن عمو الهام رفته بودن.

مامان جون از صبح پنجشنبه درگیر درست کردن یه کیک فوندانت بود برای شب. بابا هم که کلی خسته و کوفته بود تا خود شب نتونست بخوابه یعنی واقعیتش این که من نذاشتم روز خوش ببینه

شب تولد برای زن عمو گرفتیم و هدیه ش یه انگشتر طلا بود که مامان جون توی کیک جاساز کرده بود. یه نکته ی قشنگ این که وقتی میخواستیم انگشتر رو توی کیک جا بزنیم بابا انگشتر رو از قابش درآورد و من اومدم از بابا بگیرم و مامان خواست نذاره و همه دست به دست هم داد تا انگشتر بره توی توی مبل. یعنی اون توی تو.

بالاخره هر کاری کردیم نتونستیم درش بیاریم. زن عمو و آجی تسی هم که رفته بودن بیرون قدم بزنن یهویی برگشتن و مامان جون بیشتر استرس گرفت باز شکر خدا خان عمو سرکار اورهال بود و خونه نبود.

خلاصه برای اینکه بتونیم انگشتر رو دربیاریم مجبور شدیم مبل رو سرو ته کنیم و از پایین گونی رو ببریم و درش بیاریم ولی کلا خاطره ی قشنگی شد.

شب یه تولد مشدی گرفتیم و زن عمو در حالیکه بو برده بود که کیک برای تولدشه ولی از انگشتره خیلی ذوق زده شد و باور نمیکرد یه همچین کاری کرده باشیم.

تا گزارش بعدی فعلا با علی.

+ نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 11:8 توسط مجتبی |

برچسب: نویسنده: شیدا کوهی تاريخ: سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت: 20:28

صفحه بندی