خرید بک لینک
سلام

دیروز روز مرد و روز ولایت و میلاد با سعادت امام امیرالمؤمنین بود. گرچه اگه بخوام علمایی حرف بزنم باید بگم که هر روز و شب متعلق به مولاست. ولی دیروز روز عید بود و از پریشب همه ی مردا منتظر تبریک شنیدن و عیدی گرفتن بودن. حتی من که کم توقع هستم منتظر بودم اما اما اما....

پریشب بخاطر اینکه مامانی از شمال اومد خونه مون نشد که جشنی بگیریم گرچه بابا یه کم شیرینی آورده بود با خودش ولی چون خان عمو میخواست بره خونه ی عمه جون اینا و منتظر اومدن مامانی هم بودیم دیگه نشد.

گرچه شام ماهی سرخ کرده سیبس خوردیم جاتون خالی.

فرداییش هم که عید بود از صبح تا بیدارشیم و بعدشم ناهار جوجه محلی بخوریم طول کشید و عصر با مامانی و مامان جون رفتیم تولد علی کوچولو. خوش گذشت برگشتنی هم با خودمون کیک و میوه آوردیم واسه باباجون

ولی بهش نگیدا خودم همه ش رو خوردم تنهایی.

هیچی دیگه شب هم که برگشتیم خونه الکی الکی بین بابا و مامان بحث شد و باهم کم حرف زدن

آخرشم نشد که جشن مردونه بگیریم. منم سرم بی کلاه موند.

حالا نمیدونم تا آخر هفته اتفاقی میفته یا نه؟ چون شنبه باباجون داره میره ارومیه و پلدشت و تبریز.

امروز غروب هم اگه خدا بخواد میخوام با مامان جون بریم سمت خونه دایی جون اینا.

این ایم دعامون کنید.

فعلا با علی

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۶ساعت 16:15 توسط مجتبی |

برچسب: نویسنده: شیدا کوهی تاريخ: سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت: 20:28

صفحه بندی