بدی این بازدیدها تو عید امسال اینه که نمیتونم هنوز آجیل بخورم و فعلا به نخودچی و شیرینی و شکلات مجبورم قناعت کنم
شب روح انگیز خاله اینا اومدن خونه مون.
روز دوم فروردین: رفتن به رودبارسرا و دید و بازدید از اده و داییها و خاله ها و شرکت در مراسم عیدی نیلوفر(دختر منوچهر دایی)
روز سوم فروردین: اومدن عمو بهراد با خانم و کوچولوش( ناناش) به خونه مون
عصرش هم گشتن تو سطح شهر و کیف کردن تو اون آب و هوای بارونی بعدش هم رفتن خونه ی مامانی و دید و بازدید با دایی سمیع
روز چهارم: صبح عباس عمو(رضی زاده) با کوچولوهاش اومد خونه مون
ناهار با دایی جون اینا مهمون مامانی بودیم و مامانی دستش درد نکنه یه کباب شیشلیک خوشمزه برامون پخته بود. عصر هم برای گردش تا چوبر رفتیم (مثلا میخواستیم بریم آستارا ولی ترافیک سنگین نذاشت)
روز پنجم: ناهار دعوت بودیم خونه ی عباس عمو (جاتون خالی بوقلمون خوشمزه) با دایی اینا رفتیم و اونجا اولین بار طعم خوشمزه ی پفک رو چشیدم و تازه فهمیدم عجب کلاهی سرم گذاشته مامان جون!!!!!!
روز ششم: صبح با مامانی اومدیم واسه ی مانتوهای مامان جون پارچه بگیریم که یهو فهمیدیم ماشین بابا رو جرثقیل برده و تا ساعت 5 و نیم عصر همش باباجون و مامان جون دنبال آزاد کردن ماشین بودن. قرار بود با عباس عمو اینا بریم بگردیم ولی نشد دم غروب هم با مامانی رفتیم تا قرق و گشتیم.
روز هفتم: صبح خونه بودیم ولی عصر با پدرجون مادرجون و خان عمو اینا و عمه جون اینا و داش باقر رفتیم کنار دریا و خیلی بازی کردیم و خش گذشت. بازم دلم میخواد. برگشتنی هم مامان جون رانندگی کرد تا خونه.
روز هشتم: از عصر میخواستیم بریم پره سر آبشار ویسادار ولی گفتن شلوغه و نرفتیم بعدش عمه جون اینا رفتن برای داش امین دوچرخه خریدن و دیگه دیر شد. دم غروب رفتیم تا کیش دیبی ولی چون به نماز مغرب خوردیم و تاریک شد نتونستیم خیلی جلو بریم
روز نهم: ناهار با خاله سحر اینا و خاله مریم اینا خونه ی مامانی دعوت داشتیم جاتون خالی کباب خوشمزه داشتن. عصرش هم برگشتیم خونه ی پدرجون اینا. بعدش هم دوباره رفتیم کنار دریا با عمه جون اینا و خان عمو اینا. این کنار دریا رفتن بجای سیزده بدرمون بود ولی خوش گذشت.
روز دهم: سر شب رفتی خونه ی عطا دایی اینا بعدشم رفتیم خونه ی ولی دایی اینا و دایی سمیع اینا از هر کدوم هم جداگانه عیدی گرفتم و کلی خوش گذشت. بعدش برای شب نشینی و عید دیدنی رفتیم خونه ی نازی خاله اینا بع عمو اینا هم اومده بودن آخر شب هم باباجون و مادرجون رفتن خونه ی منوچهر دایی اینا که برای کارهای مزرعه مادر جون صحبت کنن ولی منو نبردن
روز یازدهم : صبح باباجون رفته بود کلاس قرآن و دم ظهر هم مامان جون رفت و مانتوهاش رو تحویل گرفت از خیاطی و بعدشم ناهار خونه ی مامانی و شب خونه ی پدرجون اینا.
روز دوازدهم: از صبح مامان جون مشغول درست کردن کیک برای تولد داش باقر بود و ماهم طبق معمول داشتیم آتیش میسوزوندیم. دم غروبی یه سر رفتیم به مامانی سر زدیم و باهاش خداحافظی کردیم چون میخواستیم شب حرکت کنیم سمت طهران.
شب که شد اول شام خوردیم بعدشم برای داش باقر جشن تولد گرفتیم و کلی کیف کردیم کیک داش باقر به شکل زمین فوتبال بود خوشش اومده بود.
آخر شب هم حرکت کردیم به سمت طهران و شکر خدا هیچ ترافیکی ندیدیم و ساعت 6 صبح رسیدیم. تا ظهر روز سیزده بدر خوابیدیم و عصرش هم کلی کیف کردیم تا فرداییش شاداب برای کار و تلاش و ... باشیم.( این تیکه ش رو از زبان بابا و مامان و بزرگترا گفتما وگرنه من که مدام در حال تلاشم.)
برچسب:
نویسنده: شیدا کوهی