خرید بک لینک
صبح دوشنبه کارهای سفره هفت سین چیدن و آماده کردن و اتوکردن لباسها و ... رو انجام دادیم و ساعت 13:58 دقیقه سال 96 تحویل شد این دومین بهاریه که من دارم میبینم. برای همه تون و برای خودم آرزومی بهترینها رو دارم ان شاءالله سال پر از خیر و برکت و شادی و سلامتی و موفقیت و ... باشه.

بعدش دست و روبوسی و عیدی گرفتن و ...

پدرجون و خان عمو و باباجون و عمو کوروش بهم عیدی دادن.

بعدشم شروع کردیم به زنگ زدن به مامانی و دایی جون که هیچکدومشون گوشیشون آنتن نمیداد بخاطر اینکه توی حرم بودن.

با آقاعمو و زن عمو هم صحبت کردیم و تبریک گفتیم.

سر سفره ی عید باباجون و داداش باقر هم قرآن خوندن و پدرجون برای همه مون دعاکرد.

بعد تحویل سال یعنی بعد از یک ربع بعد من و باباجون و مامان جون رفتیم خونه ی ننه اینا(خونه ی مامان جون باباسید علی) عمه ها رو دیدم و شوهر عمه ها محمد رضا و محمد حسین هم بودن حتی محمدعلی نوه ی عمه زهرا . خیلی خوب بود و خوش گذشت اما چون من خسته بودم بغل هرکی که میرفتم بی اختیار گریه میکردم.

بالاخره تلاشهام ثمر داد و باباجون و مامان جون رو مجبور کردم تا زودتر برگردیم.

پدرجون هم دوبار تماس گرفت تا برای ناهار خودمون رو برسونیم. جای همه تون خالی بود ماهی فیویج و برنج و کره گاومیش و نوشابه و ....

همین الان که دارم میگم اینا رو بازم دلم خواست.

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین ۱۳۹۶ساعت 14:23 توسط مجتبی |

برچسب: نویسنده: شیدا کوهی تاريخ: سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت: 20:28

صفحه بندی