خرید بک لینک
سلام

از اینکه دیر دارم این مطالب رو میزارم عذر میخوام . آخه نمیخواستم فضای شمال رو با اینترنت خراب کنم.

لطفا دنبال غلط املایی گرفتن نباشید بالاخره نظر من اینه دیگه. با همه ی خوبیهایی که میتونه اینترنت داشته باشه اما به نظرم فضاش بهتر و زیباتر از فضا و آب و هوا و صمیمیت شمال نیست.

قرار بود 24 اسفند با عمه جون و خان عمو اینا بریم شمال که چهارشنبه سوری رو با پدرجون اینا باشیم ولیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

ساعت 12 که مامان جون داشت میومد سمت خونه که زود حرکت کنیم بهش زنگ زدن از شرکتشونو و گفتن که با مرخصیت موافقت نشده و برگرد.

هیچی دیگه همه دپرس شدن و حال همه مون گرفته شد. مامان جون برگشت اداره و کلی اعصاب خرد کنی داشت تو اداره و ....

باباجون هم سعی کرد مامان رو آروم کنه و بهش دلداری بده و برای بقیه ی حالتها برنامه ریزی کنه.اون روز و فرداش بابا پیگیر کارهای اداره شد و فرداییش هم من پیش بابا موندم تا مامان جون بتونه شرکت بره. شاید از یه نظرایی هم خوب شد. بالاخره قسمت همین بود.

آخر شب روز چهارشنبه 25 اسفند به سمت شمال حرکت کردیم و حدود ساعت 4و نیم صبح رسیدیم و پدرجون و مادرجون رو دیدیم و خوشحال شدیم و خستگیهای روزهای قبل از تنمون خارج شد.

به نظرم اگه با همین فرمون بخوام خاطرات رو بنویسم برای این چند روز تعطیلات باید 50 صفحه بنویسم

از این به بعدش رو سعی میکنم تیتروار بگم:

پنج شنبه صبح که رسیدیم تا 10 و نیم صبح خوابیدیم بعدش کار و بار خونه تکونی و ... کردیم و کم و کاستیهای برای عید رو تهیه کردیم. تو این بین چون خیلی نمیتونستن برای من فرصت بزارن حوصله م سر میرفت و مدام نق میزدم. اما غذاهای خوشمزه ی مادرجون و آب و هوای سالم و فضای صمیمی خونه ی پدرجون اینا خیلی خوشحالم میکرد و خوش میگذشت.

عصر پنجشنبه باباجون با خان عمو ماشین کرو کثیف سمند رو حسابی شستن و مثل روز اولش نو شد.

جمعه صبح باباجون رفت کلاس قرآن و ماهم رفتیم خونه ی مامانی اینا تا قبل از اینکه برن مشهد بتونیم ببینیمشون. از صبح پنجشنبه تا غروب جمعه مادرجون کارگر داشت تو خونه و داشت آب و جارو میکرد خونه رو ماهم کما بیش کمک میکردیم مخصوصا من

صبح جمعه بعد از کلاس قرآن با باباجون و مامان جون و مامانی رفتیم خیاطی تا لباسای مامان جون رو پرو کنیم

جمعه عصر مامانی اینا با عمو فرشید رفتن طهران تا برن مشهد و تحویل سال رو پیش امام رضا جان باشن.

ماهم برگشتیم خونه و شب دور هم بودیم و متوجه شدیم که متاسفانه آقاعمو و زن عمو نمیتونن از چالوس بیان برای تعطیلات و داش باقر بعنوان نماینده شون فقط حضور داشت.

شنبه صبح پدرجون و باباجون و عمو کوروش رفتن تا میوه و شیرینی برای عید بخرن. خیلی این کارا خوب و خوشه. بعد که برگشتن خونه با بغلهایی پر از میوه و شیرینی و شکلات اومدن.

عصر شنبه تو خونه ی تمیز و مرتب چی حال میداد؟ اگه گفتین؟ آفرین یه بدو بدوی حسابی توسط من و آجی تبسم و آجی سلما و بریز و بپاش و گند زدن به همه ی اون زحمات(شوخی میکنما اینقدرم ما شلوغ نیستیم)

دم غروب با مامان و بابا رفتیم تا لباسای مامان جون رو از خیاط بگیریم. خیلی قشنگ شده بود.

روز یکشنبه رو گذاشتیم تا به خودمون برسیم و حموم کنیم و واحد خودمون رو تمیز کنیم و پارکینگ رو آماده کنیم و ... شب هم یه سر رفتیم داخل شهر رو گشتیم غلغله ترافیک بود.

بقیه ی پست بعدی

برچسب: نویسنده: شیدا کوهی تاريخ: سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت: 20:28

صفحه بندی