بعد از اینکه از عمو روح الله اینا خداحافظی کردیم به سمت اصفهان حرکت کرده و قبل از خروج از یزد از یکی از شعب حاج خلیفه قطاب و پشمک و حاجی بادوم و ... خریدیم. بعدش هم بنزین زدیم و به سمت اصفهان راه افتادیم.
کل مسیر تا اصفهان رو باباجون پشت رل نشست و حدود دو ساعت و پنجاه دقیقه ای به اصفهان رسیدیم. دم نماز مغرب بود که وارد شهر شدیم یه مسجدی همون اوایل شهر برای نماز نگه داشتیم. من و باباجون رفتیم قسمت مردونه من که جمعیت زیاد آقایون رو دیدم یهو زدم زیر گریه و بهونه ی مامان رو گرفتم و با الفاظ مامانی و مامانی من و ... نظم نماز جماعت رو کلا بهم زدم طوریکه باباجون مجبور شد منو بغل بگیره و با من نماز بخونه.
نماز مغربش که تموم شد از ته مسجد و زیر پرده رفتم پیش مامان جون اما اونجا هم همین بساط بود. این دفعه بهانه ی بابا رو گرفتم. اصلا یه وضعی شده بود.
بالاخره بعد از نماز به سمت میدون احمدآباد و بعدش هم دروازه دولت که با عمو محسن قرار داشتیم حرکت کردیم. اصفهان خیلی زیبا بود. هر چی یزد آرامش داشت ولی نامرتب عوضش اصفهان مرتب بود و ناآرام.
دور میدون امام جا برای پارک نبود تا اینکه عمو محسن با دوستاش هماهنگ کرد و تو پارکینگ بانک ملی پارک کردیم.
خانواده عمو محسن مخصوصا کوچولوهاش خیلی خوشحال شدن از دیدن ما. همینطور ما از دیدن اونا.
مهلا دختر عمو محسن و محمد(یه آتیش پاره ی خوشمزه) حسابی منو تحویل میگرفتن و بازی میکردن.
باباجون و عمو محسن رفتن تا شام بخرن و ما هم روی چمنا زیلو پهن کردیم و نشستیم. شام بریونی بود با کباب کوبیده. واقعا جای همه تون خالی بود.
بعد شام هم کمی والیبال بازی کردیم. فواره ها روشن بود و فضا حسابی خنک. اصلا انگار نه انگار که نیمه ی تابستونه. همون موقع با پدرجونصحبت کردیم و تولدش رو بهش تبریک گفتیم.
حسابی که خسته شدیم به سمت خود میدون حرکت کردیم تا اگه بشه سوار کالسکه بشیم. اما از شانس ما ساعتشون تموم شده بود و سوارمون نکردن.
به سمت خونه ی عمو محسن اینا حرکت کردیم. میوه و چایی و شربت و ... جای همه خالی. اما من از روی کاناپه افتادم و لبم ترک خورد. خون دهنم رو پر کرد و انتظار ندارید که خندیده باشم. بله حسابی گریه کردم.
موقع خواب آقایون توی حیاط و ما توی هال خوابیدیم. اما چشمتون روز بد نبینه بیرون پر پشه و درون حسابی گرم. بدیش به این بود که بعضیا گرمایی بودن و بعضیا سرمایی یعنی نه میشد کولر روشن کرد و نه نمیشد روشن کرد. هیچی دیگه بالاخره اینقدر گرم بود که مامان جون و زن عمو الی رو به قبله داشتن اشهد میخوندن. من هم برای اولین بار در عمرم دوبار نیمه شب بیدار شدم و طلب آب کردم.
صبح بعد از نماز و یه خواب سبک باباجون همه مون رو بیدار کرد تا صبحونه بخوریم و به سمت طهران حرکت کنیم.
ادامه در قسمت بعد...
برچسب:
نویسنده: شیدا کوهی