خرید بک لینک
سلام

صبح روز دوم برای نماز همه بیدار شدن غیر من و آجی تسی که هنوز به ما واجب نیست

بعد نماز باباجون با عمو روح الله رفتن سر مزار بابای عمو روح الله که شهید شده همینطور مادرش و عمه ش که باباجون میگفت برای عروسی بابا و مامان کلی شیرینی یزدی فرستاده بود(قطاب و باقلوا و...).

برگشتنی نون بربری و وسایل صبحونه خریدن و آوردن خونه و ما رو بیدار کردن تا صبحونه ی مشتی بخوریم. مامان جون هم یه نیمروی حسابی درست کرد و من و آجی تسی شلوغکاری هامون همچنان ادامه داشت. اما دیگه شدتش داشت بیشتر می شد تا اینکه یکی دو جا با فاطمه درگیر شدیم و اونم دیگه اسباب بازیهاش رو نمیداد ما بازی کنیم.

یه طوری شد که خان عمو دست به کفگیر شد.

بعد صبحونه ساعت 10 و نیم بود که راهی باغ دولت آباد شدیم اما نذاشتیم دیگه عمو روح الله بیاد باهامون.

تا ساعت 12 و نیم توی باغ گشتیم و چرخیدیم و عکس گرفتیم. یه بادگیر حسابی داشت که بلندترین بادگیر جهانه. چنان باد خنکی ازش میومد که موهامون بهم میخورد. گرچه موی باباجون به قول خودش سیم ظرفشوییه و با اینجور چیزا طوری نمیشه

بعد از گشت و گذار توی باغ ، خان عمو ما رو مهمون آبمیوه و میلک شیک و ... کرد و من تقریبا از مال همه یه کم ناخونک زدم.(خب یکی نبود بگه بابا واسه این بچه یکی بگیرید تا با کسی کار نداشته باشه دیگه.) اصلا تو همون حمله ی اول به آبمیوه پرتقالی آجی تسی یک تاکتیکی به کار بردم که لیوانش نصف شد. طوری بود که همه داشتن نازم میکردن که بیخیال بشم.

بعد از باغ به سمت آتشکده بهرام تو میدون کامکار رفتیم. اما از بد حادثه بسته بود و روی تابلوش نوشته بود که روزهای تعطیل تا 12و نیم فقط بازه. و ما اون موقع که رسیدیم ساعت 1 بود.

همه ناراحت شدن مخصوصا زن عمو الی. میگفت اصلا این سفر به درد نمیخوره که همه بهش اعتراض کردن و بنده خدا مجبور شد حرفش رو پس بگیره.

بعدش برای نماز و ناهار برگشتیم خونه عمو روح الله.

تا ما نمازمون رو بخونیم عمو روح الله با خان عمو رفتن تا کباب بخرن و ماشین رو بدن به کارواش.

بعد یکساعت با دست پر از کباب کوبیده برگشتن و خاله محبوبه توی خونه فقط برنج پختن.

ناهار رو خوردیم و تا ساعت 4و نیم استراحت کردیم و آماده برگشتن شدیم. عمو روح الله و خاله محبوبه باورشون نمیشد که فقط 30 ساعت خونه شون مونده باشیم. خیلی اصرار کردن که بمونیم ولی ما میخواستیم بریم سمت اصفهان و بعد از دادن هدیه کوچولوهای عمو روح الله توسط مامان جون خداحافظی کردیم.

ادامه قسمت بعد...

برچسب: نویسنده: شیدا کوهی تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 2:25

صفحه بندی