خرید بک لینک
سلام

ساعت 13:50 دقیقه بعد از خرید شیرینی تر خوشمزه رسیدیم خونه ی عمو روح الله اینا. وارد خونه شدیم و دو تا کوچولوی ناز به اسم فاطمه خانم سه ساله و حسین آقا 7 ماهه داشت. چند دقیقه ای نشسته بودیم که دیدیم خانمشون هم اومدن و خوش و بش کردیم و کمی چاق سلامتی و بعدش آماده شدیم برای نماز و بعدشم ناهار.

مامان جون و خان عمو و زن عمو الی میگفتن اینا معذبن و جاشون تنگه و مزاحم شدیم و ایکاش بریم یه سوییتی یا هتلی که مزاحمشون هم نشیم. اما باباجون میگفت چند ساعت بمونیم اگه نظرتون عوض نشد باشه میریم. ولی باباجون هی مصر بود که بالاخره هر جایی یه آداب و فرهنگ خودش رو داره و اگه میبینید خانم آقا روح الله با خانما روبوسی نکرده یا خیلی بگو بخند نداشته به حساب ناراحتیش از رفتن ما نزارید. باید فرصت داد تا یخها آب بشه و زود قضاوت نکنیم.

بزرگترا داشتن از این حرفا میزدن که من و آبجی تسی داشتیم خونه رو ورنداز میکردیم برای اجرای آخرین متدهای شلوغکاری.

آقا چشمتون روز بد نبینه 4 تا جغله خورده بودیم به همدیگه یک های و هوی و جیغ و بیغی راه انداخته بودیم که نگو و نپرس. یعنی یه کاری کرده بودیم که همه از خداشون بود که ما چند دقیقه بخوابیم تا آرامش داشته باشن اما من داشتم مدیریت میکردم اوضاع رو و حواسم بود که یه وقت نشه که همه بچه ها با هم بخوابن تا اوضاع کار از دست ما در بره.

بچه ها هم خدایی مرام گذاشتن و همه پایه بودن و نوبتی میخوابیدیم و ساکت میشدیم که شلوغی خونه مدام جریان داشته باشه.

ناهار مرغ تیکه ای با برنج نه دیگ سیب زمینی بود. مرغ رو شبیه به کیچن استراگانوف درست کرده بودن که خوشمزه بود. ولی من و آجی تسی و فاطمه نخوردیم تا نشون بدیم که میشه خلاف جریان آب شنا کرد. هرچی بهمون گفتن که خوشمزه ست تایید میکردیم ولی نمیخوردیم.

بعد از ناهار همه خوابیدن تا بتونیم دم غروب بریم شهر رو بگردیم. از ساعت 4 و نیم عصر تا یک ربع به هفت خوابیدیم. دیگه ما هم اینجاها رو کم آورده بودیم و چاره ای نداشتیم جز اینکه بخوابیم. بالاخره 7 ساعت تو راه بودیم دیگه. باباجون که دید اوضاع خونه خیلی بی ریخت شده و خانم عمو روح الله با دو تا بچه کوچیک نمیرسه تا جمع و جور کنه خودش به صورت خودجوش و تویه حرکت انقلابی ظرفها رو شست و آب کشید. مامان جون و زن عمو الی هم هر کدوم یه بخشی از کار رو گرفتن و کار کردن. خانم عمو روح الله که اومد بالا(آخه اونا رفته بودن طبقه پایین که متعلق به پدر و مادرش بود.) دید همه دارن کار میکنن کلا روحیه ش عوض شد و دوستیها به نظرم از اونجا شکل گرفت.

ما هم برای اینکه دیدیم خیلی خسته میشه ایشون گفتیم شام درست نکنه تا خودمون تهیه کنیم از بیرون.

ساعت هفت تا بجنبیم و یه چای بخوریم و لباس بپوشیم ساعت شد 8 و اذان مغرب رو زدن. ما که از دروازه هم بیرون رفته بودیم دوباره برگشتیم تا نماز رو اول وقت بخونیم بعدش بریم بیرون.

حدود هشت و بیست دقیقه بود که رفتیم بیرون. اول مسجد جامع یزد رفتیم . خیلی عظمت داشت. میگفتن مناره هاش بلندترین مناره های دنیاست.

من که یادم نمیاد ولی باباجون و خان عمو میگفتن عکس روی پول بیست تومنی همین مسجد بوده. الان اثری از دویست تومنی هم نیست چه برسه به بیست تومنی.

تو محراب مسجد مامان جون دو رکعت نماز خوند. میگفتن خاک محراب خاک اصل کربلاست.

باباجون میگفت قدیما زیر مسجد قنات جاری بود و خود این یه شاهکار مهندسی محسوب میشه که چطور به پی آسیب نمیزنه.

ارتفاع مسجد از بس بلند بود که خودش سیستم تهویه محسوب میشد و ما همه مبهوت عظمت و کار درستی معمارای مسجد بودیم.

بعد از اینکه از مسجد اومدیم بیرون در حالیکه هنوز زن عمو و مامان جون چشمشون به مغازه های ترمه فروشی و عتیقه فروشی بود به سمت امیرچخماق حرکت کردیم. چون شب میلاد آقا امام رضا(ع) بود توی امیرچخماق مراسم طنز برپا کرده بودن و ما هم جلوی نخل چوبی و نماد امیرچخماق و آبنماهاش چند تا عکس گرفتیم.

باباجون میگفت پشت امیرچخماق جگرکی های خوبی داره اگه موافقید بریم برای شام اونجا. مورد استقبال واقع شد اما گذر زمان باعث شد به فراموشی سپرده بشه.

بعد از امیرچخماق که ساعت یک ده و نیم شده بود به سمت باغ دولت آباد رفتیم و تا به باغ برسیم ساعت ده دقیقه به یازده شب شد. بخاطر اینکه تا ساعت 11 بیشتر باز نبود تصمیم گرفتیم فردا برای دیدن باغ دولت آباد بیاییم.

نزدیک باغ دولت آباد یه هیئت داشتن شام میدادن و ما در حالیکه داشتیم از اونجا رد میشدیم و تصمیم بر شام گرفتن هم نداشتیم یهو دیدیم دو تا جوون اومدن و 5-6 تا ظرف غذا بهمون دادن و ما رو مهمون خودشون و اما رضا کردن ما هم خیلی خوشحال شدیم و گفتیم ان شاءالله خود آقا طلبیدن. همون غذاها رو برای شام با خودمون بردیم خونه.

شام مرغ و پلو بود و باقیمانده غذای ناهار. خیلی چسبید. اینقدر غذاهای نذری خوشمزه بود که خان عمو لبش رو گاز گرفت و خون اومد.

بعد شام و چای و میوه هر کی رفت یه گوشه ای برای خوابیدن. اتاق ما از بس کولرش قوی بود که دنبال پتو میگشتیم. و این در حالی بود که از آتیش سوزوندن خسته نشده بودیم.

ادامه قسمت بعد...

برچسب: نویسنده: شیدا کوهی تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 2:25

صفحه بندی