چهارشنبه شب یعنی 11 مرداد 96 قرار بود حرکت کنیم سمت یزد(فقط یزد). حتی باباجون زودتر رفت خوابید که بتونیم نیمه شب راه بیفتیم. تا 12 خوابید و مامان جون و زن عمو الی ساندویچ کوکوی سیب زمینی درست کردن برای تو راهی.
اما وقتی باباجون بیدار شد حرفها عوض شده بود. خان عمو و مامان جون میگفتن نریم یزد چون زمانش کمه و خسته میشیم ضمن اینکه اگه هدف گشتنه فردا یا پس فردا گردشی میریم تا کاشان و برمیگردیم تا هم یه هوایی خورده باشیم و هم تو خونه نمونده باشیم. آخه شنبه بخاطر تحلیف رییس جمهور روحانی) تعطیل شده بود.
اما زن عمو خیلی ناراحت به نظر میرسید گرچه زبانی میگفت آره از نظر من فرقی نمیکنه. اینجا شاید نظر باباجون تعیین کننده بود که کجا بریم. آجی تسی هم که مدام میگفت پس کی راه میفتیم دیر شد.
من و آجی تسی برامون خیلی مهم بود که کجا میخواهیم آتیش بسوزونیم
. بخاطر همین با دقت بحثها رو گوش میکردیم.
باباجون گفت میریم یزد. حالا اگه خسته این وحی منزل که نیست همین الان بریم میگیریم میخوابیم بعد نماز صبح راه میفتیم.
گفتن زمان کمه و فلان. گفت نه اصلا کم نیست فردا صبح راه میفتیم و ظهر ان شاءالله میرسیم یزد.
تا عصری ناهار و نماز و استراحت. بعدشم میریم میگردیم.
فردا صبحش هم میریم میگردیم همینطور عصرجمعه تا شب.
شب خونه عمو روح الله اینا استراحت میکنیم صبح شنبه بعد نماز صبح راه میفتیم سمت طهران.
بنظرم خیلی برنامه ش دقیق بود.
همه قانع شدن ولی چون خستگی رو نمیشد انکار کرد گفتن حالا بخوابیم تا بعد نماز صبح یه طوری میشه دیگه ان شاءالله.
خوابیدیم(ساعت 12 و 20 دقیقه) تا حدود ساعت 5و نیم صبح(یعنی یه خواب شیرین و دلچسب) بعدشم نماز خوندیم و بقیه رو بیدار کردیم.
تا وسایل رو بار بزنیم حدود 6 و ربع بود که از خونه زدیم بیرون. اما تو آزادگان خوردیم به یه ترافیک سنگین که حدود 40 دقیقه طول کشید بعد فهمیدیم که یه کامیونی زده به گاردریل و منحرف شده.
برچسب:
نویسنده: شیدا کوهی