از دوشنبه که خان عمو و زن عمو اعلام کردن میخوان برگردن شمال باباجون و مامان جون به فکر استخدام یه پرستار یا یه مهد مناسب بودن و منم غم و غصه میخوردم که بالاخره تکلیفم چی میشه.
هم قیمتها بالا بود و هم آدم و مهد مطمئن نمیشد پیدا کرد.
سه شنبه صبح من و باباجون و زن عمو و خان عمو (که زودتر از پالایشگاه برگشته بود چون روز تسویه ش بوده) و آجی تسی رفتیم ده در(مثلا گردش). خیلی شیک و مجلسی لباس خوشگل بهم پوشوندن و جلوی ماشین نشستم و رفتیم یه کم رفته بودیم که نگه داشتیم و وارد یه ساختمون شدیم که پر از نی نی بود با مامان و باباهاشون.
اولش ندونستم کجاست ولی یه کم که گذشت دیدم نی نی ها یواش یواش صدای گریه شون بلند شد. پیش خودم گفتم من که دیگه مرد شدم و از اونا قویترم پس چرا بترسم.
تا اینکه رفتم پیش خانم دکتر و منو به زور روی یه سینی خوابوندن تا قدم رو اندازه بگیرن شدم 79 سانت.
وزنمم شد 13.276 گرم.
بعدش تو بغل باباجون رفتیم یه اتاق دیگه پر عکس کارتونی بود ولی یه خانمه یه چیز تیز دستش بود تا اینجاها مقاوم بودم ولی یهو دستش رو آورد سمت من . من یه جیغ و دست و هورایی کشیدم که نگو و نپرس . چنان عربده(ببخشید داد) میزدم و گریه میکردم که به زور تونستن واکسنام رو بزنن. یکی به دست یکی به پا.
بالاخره بعد چند دقیقه اومدیم خونه و تا خود شب نتونستم از جام جوم بخورم. از بس پام درد میکرد مامان جون نمیتونست پوشکم رو هم عوض کنه. تا مامان جون از اداره اومد خونه چغلی الی رو بهش کردم و گفتم که چه بلایی سرم اومده طوری شده بودم که مامان جون میگفت بریم ده در میگفتم نه نه.
خلاصه تا شب باباجون مطرح کرد که این دو سه روز آخر هفته رو که شنبه هم بخاطر تحلیف رییس جمهور تعطیل شده بود رو بریم یه سمتی واسه گردش. بین کاشان و مشهد و اصفهان و یزد ، یزد تصویب شد که بریم ولی قرار شد باباجون با عمو روح الله هماهنگ کنه تا بینیم میشه رفت یا نه.
امروز که روز چهارشنبه ست باباجون با عمو روح الله هماهنگ کرده و ماهم داریم آماده میشیم که بریم بگردیم. البته امشب میریم عیادت نازی خاله و انام عمو که تازه عمل کردن. نازی خاله عمل چشم و انام عمو عمل قلب.
بعدش ان شاءالله قراره شب رو حرکت کنیم تا یزد.
ان شاءالله که خوش بگذره و به خیر و خوشی برگردیم.
فعلا تا بعد
با علی
برچسب:
نویسنده: شیدا کوهی