خرید بک لینک
سلام

پنجشنبه چهلم ننه بود و من و دایی جون و مامان جون و زن عمو الی و آجی تسی ظهر چهارشنبه با ماشین ما رفتیم شمال.

هوا خییییییییییییییییلی گرم بود.

با اینحال که کولر ماشین تو درجه ی سه داشت میزد اما خنک نمیشدیم. بدترش این بود که هر چی به سمت گیلان میرفتیم شرجی تر هم میشد.

همزمان با ما عمه جون اینا هم حرکت کردن با پراید. برای اونا که خیلی دیگه سخت تر بود. من هم مثل دایی جون توی ماشین عینک دودی زدم و برای بقیه قیافه و ژست گرفتم. خیلی با نمک شده بودم به قول مامان جون.

وقتی رسیدیم شمال اول زن عمو رو اسالم پیاده کردیم و بعد رفتیم خونه مامانی. با اینحال که گرم بود و فضا کلا غم بود ولی خیلی حال داد.

البته نشد پدرجون و مادرجون اینا رو ببینم حتی نتونستم زن عمو عطیه رو که دو روز قبلش پدربزرگش رو از دست داده بود رو ببینم و حتی داش باقر و داش امین رو.

و نتونستم توی این سفر بو بازی کنم.

اصلا یادم رفت که بگم باباجون رو با خودمون نبرده بودیم. همینطور خان عمو رو.

دیروز که جمعه بود هم به سمت طهران حرکت کردیم و ساعت 5 عصر رسیدیم و الان هم خیلی خسته م و گرفتم خوابیدم.

تا گزارشهای بعدی فعلا با علی

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۶ساعت 9:44 توسط مجتبی |

برچسب: نویسنده: شیدا کوهی تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 2:25

صفحه بندی