خرید بک لینک
31 خرداد : سفر یکهفته ای مون به شمال شروع شد. من و مامان جون و باباجون و زن عمو الهام و آجی تسی(چون خان عمو شمال بود). روزه بودیم و میخواستیم به افطار برسیم.

اینقدر خوب و به موقع حرکت کردیم که ساعت 13:50 از طهران خارج شدیم و بدون ترافیکی تا پل فردیس یکسره رفتیم. اونجا به اندازه ی یک ربع فقط تو ترافیک گیر کردیم

آفتاب درخشان صحرا بنزین زدیم و بعدش خیلی گردشی و شیک رفتیم سمت شمال. الحمدلله به افطار هم رسیدیم.

پنجشنبه 1تیر: صبح رفتیم خونه مامانی و باباجون رفت ختم قرآن مسجد جامع بعدشم رفتیم خونه ی ننه اینا و بعد برای افطار برگشتیم خونه پدرجون اینا. هوای بارونی حسابی.

جمعه 2 تیر: شب با باباجون و مامان جون رفتیم گردش داخل شهر و یه بستنی هم خوردیم. هوا بارونی و دلنشین بود.

یکشنبه 4 تیر: یایاجون یه کباب به خانواده باخت چون میگفت یکشنبه عیده ولی دوشنبه شد. عید فطر بر همه مبارک و طاعات قبول.

دوشنبه 5 تیر: صبح زیارت اهل قبور و بعدشم خونه ننه اینا و بعد از برگشت به خونه نماز عید فطر خوندیم. و ناهار جوجه کباب خوردیم خونه پدرجون اینا.

عصر رفتیم رودبارسرا و به اده سر زدیم و سر مزار ننه و خاله و ... رفتیم. بعدش خونه منوچهر دایی و بعدشم خونه نازی خاله اینا رفتیم. انام عمو عمل قلب کرده بود و باباجون هم گوش ملیحه(دختر عمو شهرام) اذان و اقامه زد.

سه شنبه 6تیر: ناهار کباب گوشتی مهمون مامانی بودیم عمو باقر و عمو فرشید اینا هم بودن. من با فندک حاج مامان اینا کلی تفنگ بازی کردم با صدرا.

سه شنبه شب من و مامان جون و باباجون و مامانی و حاج مامان و دایی جون و زندایی جون و عیی(علی) رفتیم سمت گیسوم برای شام ولی از بس شلوغ بود پشیمون شدیم و برگشتیم و تو اسالم یه باسترما پلو با جوجه محلی خوشمزه خوردیم. جاتون خالی بود.

بعدش با باباجون و مامان جون اینا رفتیم دنبال مادرجون و رفتیم خونه ی خاله روح انگیز اینا و تا ساعت یک و نیم نیمه شب اونجا بودیم و برگشتنی باباجون همه مون رو مهمون یه بستنی قیفی کرد که خیلی چسبید. پدرجون چون مهمون داشت(عارف دایی- پسر دایی پدرجون) نتونست با ما بیاد.

چهارشنبه 7 تیر: حدود ساعت 11 صبح به سمت ییلاق حرکت کردیم و برای ناهار کته و گوجه له و ماهی شور اونم با دست پخت مادرجون خوردیم که به قول پدرجون از 100 تا کباب بیشتر چسبید. برگشتنی باباجون به وعده ش عمل کرد و گوشت خرید تا برگشتیم خونه کباب بخوریم.

برگشتنی پدرجون خبر داد که آقاعمو اینا دارن از چالوس میان. ما هم خیییییییییییییلی خوشحال شدیم. آخه نزدیک به 6 ماه بود که ندیده بودیمشون.

شب ساعت 11 آقاعمو اینا رسیدن و دور هم یه ماکارونی خوردیم.

پنجشنبه 8 تیر: صبح من و مامان جون رفتیم خونه مامانی و چون روز آخر موندنمون بود تا عصر همونجا موندیم. اما پدرجون اینا کباب گوشتی خوردن(اینجا دیگه جای من هم خالی بود).

پنجشنبه عصر بود که باباجون تماس گرفت گفت شام میریم خونه عمو مهران تو فومن و بعدش حرکت میکنیم برای طهران.

حدود ساعت 8 حرکت کردیم و قرار بود ساعت 9 با عمو مهران اینا بریم سمت ماسوله. اما چشمتون روز بد نبینه ، تا 10 و بیست دقیقه تو ترافیک بودیم. بالاخره ماسوله رفتن رو کنسل کردیم و تو خونه عمو مهران عمو کمیل اینا رو هم دیدیم. بابا میگه عمو کمیل از اساتید تلاوت قرآنه.

شام دسته جمعی رفتیم صومعه سرا و نون و کباب خوردیم جاتون خالی. منم حسابی خوردم.

بعد از شام اومدیم میدون صومعه سرا و یه بستنی و آب هویج بستنی خوردیم. دیگه من کم کم داشت خوابم میگرفت تا رسیدیم خونه عمو مهران اینا.

حدود ساعت 2و نیم رسیدیم خونه شون و تا ساعت 4 صبح خوابیدیم و بعدشم حدود 5 و ربع از فومن اومدیم بیرون و به سمت طهران حرکت کردیم. باباجون تخت گاز تا طهران اومد و حدود ساعت 9 بود که رسیدیم خونه و تا ظهر خوابیدیم ولی باز خسته بودیم.

نیمه شب جمعه هم عمه جون اینا و خان عمو اینا از شمال حرکت کردن تا خودشون رو برای نگهداری من برسونن و حدود ساعت 6 صبح رسیدن.

شنبه 9 تیر: صبح که مامان جون رفت سرکار بهش خبر بدی رو دادن و گفتن چون شرکت جمع شده کلید و میز رو تحویل بده و یواش یواش دیگه خداحافظی کنه. حتی ناهار هم بهش ندادن. که خیلی بد اخلاقی بود بنظرم.

فعلا دارن پیگیری میکنن تا ان شاءالله کارش درست بشه.

شما هم براشون دعا کنید ما هم دعا میکنیم ان شاءالله که کارش با موقعیت بهتر و درآمد بیشتر و پربرکت تر درست بشه.

فعلا با علی

برچسب: نویسنده: شیدا کوهی تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 2:25

صفحه بندی