امروز پنجشنبه ست و باباجون از یکشنبه صبح رفته آذربایجان غربی و هنوز نیومده دل من و مامان جون خیلی تنگ شده باز مامان میتونه تلفنی حرف بزنه اما من وقتی گوشی دستم میدن فقط میتونم بابا بابا بگم و گاهی هم یه کوچولو از مامان جون گله کنم.
زن عمو الی و آجی تسی هم پیش ماهستن. پریروز مامان زندایی برای ما فسنجون آورد و خوشمزه بود. دستش درد نکنه اما چیزی از دلتنگی ما کم نکرد. حتی دایی جون و علی کوچولو هم سراغی از ما نمیگیرن که دلمون باز بشه
.
دیروز غروب با مامان جون و زن عمو الی و آجی تسی رفتیم کمی قدم زدیم به بهانه شیر خریدن. هرچند کم و کوتاه بود. امروز هم به بهانه خرید کفش برای مامان جون رفتیم آریاشهر اما جالبش این بود که زن عمو الی یه کتانی خرید و مامان جون چیزی نپسندید.
عمه جون ایناهم که رفتن شمال پیش پدرجون و مادرجون و نمیتونیم بریم پیش اونا.
باباجون گفته اگه خدا بخواد هفته بعد سه شنبه میاد و تا اون موقع واقعا سخت میگذره.
ان شاءالله زود این دلتنگی با برگشتن باباجون رفع بشه.
فعلا با علی