خرید بک لینک
سلام

امروز پنجشنبه ست و باباجون از یکشنبه صبح رفته آذربایجان غربی و هنوز نیومده دل من و مامان جون خیلی تنگ شده باز مامان میتونه تلفنی حرف بزنه اما من وقتی گوشی دستم میدن فقط میتونم بابا بابا بگم و گاهی هم یه کوچولو از مامان جون گله کنم.

زن عمو الی و آجی تسی هم پیش ماهستن. پریروز مامان زندایی برای ما فسنجون آورد و خوشمزه بود. دستش درد نکنه اما چیزی از دلتنگی ما کم نکرد. حتی دایی جون و علی کوچولو هم سراغی از ما نمیگیرن که دلمون باز بشه.

دیروز غروب با مامان جون و زن عمو الی و آجی تسی رفتیم کمی قدم زدیم به بهانه شیر خریدن. هرچند کم و کوتاه بود. امروز هم به بهانه خرید کفش برای مامان جون رفتیم آریاشهر اما جالبش این بود که زن عمو الی یه کتانی خرید و مامان جون چیزی نپسندید.

عمه جون ایناهم که رفتن شمال پیش پدرجون و مادرجون و نمیتونیم بریم پیش اونا.

باباجون گفته اگه خدا بخواد هفته بعد سه شنبه میاد و تا اون موقع واقعا سخت میگذره.

ان شاءالله زود این دلتنگی با برگشتن باباجون رفع بشه.

فعلا با علی

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۶ساعت 23:45 توسط مجتبی |

برچسب: ماموریت,طولانی,باباجون, نویسنده: شیدا کوهی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:00

صفحه بندی