خرید بک لینک
سلام

قبل از صبحونه من کمی با دوچرخه محمد توی حیاط دوچرخه سواری کردم. البته با کمک باباجون

صبحونه رو تو حیاط عمو محسن اینا خوردیم و یه صبحونه ی مفصل و خوشمزه. جاتون خالی

بعدش که وسایل رو داشتیم جمع میکردیم خاله بتول گفت آقا محسن بستنی خریده بود که با هم بخوریم بمونین بخورین بعد برید. من هم که دلم میخواست بخورم وقتی دیدم همه میگن نه دیگه زودتر بریم منم منصرف شدم. حین رفتن بابای خاله بتول اومد دم در با دوچرخه ش و یه مشمای بزرگ پر بستنی با خودش آورد از اون لیوانیها.

چند تاش رو هم به ما دادن گفتن مال مراسم شب میلاد آقاامام رضاست و روزی شما بوده.

ما هم برداشتیم و حرکت کردیم. هنوز دویست متر نیومده بودیم که فهمیدیم تلفن همراه زن عمو الی جا مونده دوباره برگشتیم و به سمت طهران راه افتادیم. تو راه همه از خاطرات این چند روز تعریف میکردن و از باباجون بخاطر این سفر تشکر میکردن. اما هنوز نمیدونستیم برای ادامه ی سفر چیا تو ذهن باباجون میگذره. ساعت ده و نیم از اصفهان خارج شدیم و یادمون رفت که گز بخریم.

از ساعت 11 و نیم همینطور عمه جون هر دو ساعت یه بار زنگ میزد و میگفت برای ناهار بیایین پیش ما و ما میدونستیم که برای ناهار نمیرسیم اما او داشت لطفش رو میرسوند و آخرش بش گفتیم اگه ناهار نرسیدیم شام میآییم.

حدود ساعت 11:50بود که باباجون گفت میریم سمت ابیانه.

هیچکی نمیدونست ابیانه چه جور جاییه غیر خود بابا که قبلا رفته بود. همه گفتن ابیانه نه بریم کاشان. ولی باباگفت ضرر نمیکنید.

رفتیم ابیانه و بیشتر از اون چیزی که فکر میکردن مامان جون و زن عمو الی و خان عمو کیف کرده بودن با دیدن خونه های قدیمی و لباسای اهالی اونجا.

من و باباجون تا یه کم از مسیر رو رفتیم و دیگه ادامه ندادیم و من توی کالسکه خوابیدم تا مامان جون اینا برن و برگردن. حتی خواستیم برای ناهار بریم هتل ویونا که مال دوست دوست باباجون بود یعنی آقای رضایی. ولی دیدیم قیمتاش خیلی بالاست و بیخیال شدیم.

خان عمو آب خنک و برگه زردآلو و رانی خرید برامون. هوا هم خیلی گرم بود البته اونجا کمی خنک تر از شهر بود ولی چون دم ظهر بود گرم بود.

حدود یک بود که مامان جون اینا برگشتن و به سمت اتوبان کاشان قم حرکت کردیم.

کمی جلوتر رفته بودیم که باباجون گفت میریم کاشان برای ناهار. هیچکی باورش نمیشد اینهمه جا رو بتونیم توی چند روز ببینیم. ساعت دو و ربع بود که وارد کاشان شدیم و توی یه سفره خونه نزدیک حمام فین برای ناهار نگه داشتیم.

اول نماز خوندیم و بعد ناهار سفارش دادیم.

تا ناهار آماده بشه توی حوض همون سفره خانه با آجی تسی آب بازی کردیم. چند تا هم فیلم گرفتیم از شادیهامون.

ناهار جوجه کباب و سلطانی و .... خوردیم بازم جای همه خالی. خیییییییییلی چسبید. بعد از ناهار وارد حمام فین شدیم و داخل باغش حوضها و کانالهای آب خیلی چشم نواز بود و من هم آماده پریدن توی کانالها. که دیدم باباجون دستم رو گرفت و منو گذاشت توی آب. کل باغ رو پیاده و توی کانالها راه رفتم. خیلی حال میداد.

ساعت 4 بود که از باغ و حمام فین اومدیم بیرون و رفتیم چند تا گلاب و عرق هل و ... خریدیم.

حدود 4ونیم بود که از کاشان خارج شدیم و به سمت طهران راه افتادیم. و بین راه توی مهتاب پف فیل خریدیم و خوردیم.

حدود 7 و نیم بود که به ری رسیدیم باباجون و خان عمو برای خرید وسایل خونه به مغازه سید رفتن و ما هم اومدیم خونه عمه جون اینا. با دیدن آجی سلما خیلی گل از گلمون شکفت و شروع کردیم به ورجه وورجه کردن. تا خود شام یه لحظه هم ننشستیم.

اما از بس خسته بودیم دیگه نا برای بپر بپر نداشتیم. شام خوشمزه عمه جون(جوجه کباب) رو با واویشکای جگر گوسفند خیلی خوشمزه بود و حال داد. بعد از شام سریع یه چای خوردیم و به سمت خونه حرکت کردیم.

سفر خیلی خوبی بود ان شاءالله باز هم از این خاطرات خوش پیش بیاد.

فعلا با علی

برچسب: سفر,یزد,اصفهان,روز,سوم,قسمت,ششم, نویسنده: شیدا کوهی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:00

صفحه بندی