خرید بک لینک
سلام

روز سه شنبه دم ظهر باباجون از ماموریت برگشت و من و زن عمو الی و آجی تسی منتظر رسیدنش به خونه بودیم. حدود ساعت 2 بود که دیدیم باباجون و مامان جون از در وارد شدن و منم که کلی ذوق و شوق داشتم از خوشحالی هزاری ادا و اصول دراومدم.

باباجون از پلدشت کلی گوشت خریده بود و من و بابا با هم گوشتها رو خرد کردیم و مامان هم بعضیاش رو چرخ کرد و گذاشت تو فریزر. بعد از ناهار که ماهی سرخ کرده داشتیم خوابیدیم و تا غروب که قرار بود عمه جون اینا بیان پیشمون خوب استراحت کردیم.

حدود ساعت نه و نیم شب بود که عمه جون و عمو کوزی (عمو کوروش) و آجی سلما اومدن پیش ما و شام اولویه خوردیم و بعدش باباجون خوابید تا 12 و نیم شب که حدود ساعت 1 به سمت شمال حرکت کردیم.

ساعت 6 صبح بود که رسیدیم تالش و رفتیم خونه پدرجون اینا و بعد نماز خوابیدیم تا ساعت 11 که بیدار شدیم و به سمت ییلاق حرکت کردیم. قبلش خواستیم مامانی رو ببینیم اما چون دیر بود نشد. حدود 1 ظهر به ییلاق رسیدیم و ناهار مادرجون جوجه محلی آماده کرده بود ما هم گرسنه بودیم و حسابی خوردیم.

آقا عمو اینا هم از چالوس اومده بودن و خیلی خوش گذشت و کلی با دادا و امین و آجی تسی و آجی سلما بازی کردیم. فرداییش که روز پنجشنبه بود هم حدود ده و نیم از خواب بیدار شدیم ولی یه صبحونه مشدی کله پاچه رو زدیم تو رگ. اینقدر سنگین بود که کسی اشتهای ناهار نداشت. با اینجال ناهار خوشمزه ی گوجه له و ماهی شور با کته دست پخت مادرجون داشتیم اما کله پاچه همه رو زمین گیر کرده بود طوری بود که باباجون سه ساعت بعد ما به اندازه نصف یه بشقاب غذا خورد.(از بس که سیر بود.)

اونروز خان عمو بعد از ناهار رفت سمت رودبارسرا و برای اینکه برنج مزرعه مادرجون رو تحویل بگیره تا ده شب کارش طول کشید و حسابی خسته و کوفته شد. شام هم جاتون خالی پدرجون برای شام بهمون کباب کوبیده داد که از بس پر گوشت بود خیلی چسبید.

روز جمعه صبح از خواب بیدار شدیم و نون زرین دست پخت مادرجون رو خوردیم و قرار بود برای ناهار خانم غیاثی (دوست زن عمو عطیه ) از چالوس بیاد با شوهرش برای خرید برنج که ناهار کباب گوشتی+ جوجه کباب ما رو شریک شدن.

بعد از ناهار هم آقا عمو اینا و هم ما به سمت گیلان حرکت کردیم حدود ساعت 6 عصر رسیدیم و وسایل خونه ییلاقی پدرجون اینا از قبیل فرش و لحاف و تشک و ... رو توی پارکینگ خونه گذاشتیم و خودمون رفتیم خونه مامانی اینا. حاجی مامان ازمون با شربت آبلیمو و هندوانه پذیرایی کرد تا مامانی از بیرون بیاد.

قرار بود شب بریم عروسی آقایوسف تاروردی اما چون مامان جون بابت دیر رسیدن و خستگی از دست باباجون ناراحت بود و نتونست خودش رو آروم کنه و بین خودمون بمونه از ییلاق تا گیلان هم به اندازه 4-5 جمله بیشتر با هم صحبت نکردن، دیگه عروسی نرفتیم و به سمت خونه پدرجون اینا حرکت کردیم تا عمه جون اینا هم با خان عمو از ییلاق بیان و برای رفتن به طهران به هم ملحق بشیم.

بخاطر اینکه عروسی نرفتیم از مامانی اینا خداحافظی کردیم.

شام مختصری(نیمرو و پنیر و نون) خوردیم و بعدش تا ساعت یک خوابیدیم اون سه ساعت خواب حسابی چسبید. اما وقتی بیدار شدم و وسایلا رو جمع کردیم که حرکت کنیم با عمه جون اینا، دیدم داریم به سمت داروخونه میریم تا استامینوفن بخریم تازه فهمیدم که همه این کارا برای من بوده چون تب داشتم و میخواستن منو خوب کنن.

بخاطر تب داشتنم همه باهام خوب بودن حتی باباجون تا نیمساعت چهل دقیقه گذاشت تو بغلش باشم و قام قام کنم.

بعدش یک ریز به سمت طهران راه افتادیم و ساعت 6 و نیم صبح رسیدیم دم خونه. و عمو کوزی(کوروش) هم عمه جون اینا رو برداشت و رفتن سمت ری.

امروز عصر(شنبه 4 شهریور) با خاله سحر و مامان جون رفتیم مهدکودک تا ثبت نامم کنن ولی هنوز به نتیجه نرسیدن. دعا کنید مهدکودک جای خوبی باشه و بتونم خوش بگذرونم و کمتر دلم برای مامان و بابا تنگ بشه.

فعلا با علی تا بعد

برچسب: مرداد, نویسنده: شیدا کوهی تاريخ: يکشنبه 5 شهريور 1396 ساعت: 15:02

صفحه بندی