سلام
به علت اینکه باباجون این چند روز رو ماموریت بود نتونستم وقایع رو ثبت کنم و با تاخیر خدمتتون هستم.
چهارشنبه 27دی: در حالیکه هیچکدوم ما منتظر اومدن باباجون به شمال نبودیم اما یهو متوجه شدیم که باباجون اومده و خونه پدرجون ایناست. ما خونه حاج مامان بودیم و مامانی رفته بود مدرسه و حاج مامان هم رفته بود طهران خونه خاله مریم اینا. باباجون و با اکوژی عمو و داش امین ساعت 10 و نیم سه شنبه شب و بعد از خوردن سوسیس بندری دست پخت باباجون به سمت شمال راه افتاده بودن و حدود ساعت 3 صبح رسیدن. تقریبا کسی نمیدونست که باباجون میخواد بیاد حتی داش امین هم گفته بود به مامانش چیزی نگن تا سورپرایز بشه.
چهارشنبه دم ظهر باباجون رفته بود دارالقرآن به حاج آقای قوامی سر بزنه و سر راه از نرده های استیل برای راه پله های خونه پدرجون پرسیده بود. برای ناهار اومد خونه حاج مامان و من کلی جا خوردم و کلی بازی کردیم و خوش گذشت. ناهار مامان جون شامی پخت و از غذای سالگرد باباسید علی هم برای باباجون نگه داشته بود. مامانی هم که از مدرسه برگشت کلی خوشحال شد. بعد ناهار یه چرت کنار بخاری هال زدیم و بعدش پاشدیم و چای و میوه خوردیم دم غروب بود که باباجون رفت خونه پدرجون اینا و چون مامانی تنها بود من و مامان جون پیشش موندیم.
پنج شنبه 28 دی: صبح من و مامانی و مامان جون و باباجون رفتیم تا لب دریا چشمتون روز بد نبینه گرچه خیلی قشنگ بود و صدای قشنگ آب میومد اما ماشینمون توی ماسه ها گیر کرد و بیست دقیقه طول کشید و با کمک بچه های تکی تازه آباد تونستیم درش بیاریم. دم ظهر رفتیم خونه پدرجون اینا و ناهار مرغ سوخاری (مرغ دم پخت توستری) خوردیم با دست پخت خوشمزه عمه جون و مادرجون. بعد ناهار هم به سمت مراسم زن داییِ زن عمو الی حرکت کردیم که وفات کرده بود. همونجا بغل ماشینمون به جدول گرفت و کمی خراشیده شد و فرو رفت.
پنج شنبه شب ، شام یادم نیست چی داشتیم آخه از اون روز بیش از ده روزه که میگذره. بنظرم میاد که چیزی شبیه آبگوشت بوده باشه. بعد از شام رفتیم خونه روح انگیزخاله اینا و چون آقا سعید نبود خیلی حال نداد گویا حرکات خلق الساعه آقا سعید خیلی مورد رضایت همگانه و خوششون میاد مخصوصا این که یه بار دیده شده لپ اده رو کشیده و گفته مرد فقط تویی!!!!!!!!
اده حدود 60 سال ازش بزرگتره و در واقع با نوه ی اده ازدواج کرده که عمه نگین میشه. چون یه ماشین جا نمیشدیم برای خونه خاله رفتن اکوژی عمو خیلی از مسیر رو پیاده اومد و بعد از اینکه باباجون ما رو پیاده کرد رفت دنبال اکوژی عمو.
بعد از خونه خاله چند جا دنبال پوشک برای من رفتیم اما یا نداشتن یا بسته بود خلاصه اینکه بعدش برگشتیم خونه.
جمعه 29 دی صبحش طبق معمول باباجون خواب موند و به کلاس قرآن نرسید و دم ظهر رفت با اکوژی عمو که گوشت کوبیده برای طهران بخرن. برگشتنی هم با پدرجون ماست و ... خریدن و برگشتن خونه. ناهار جوجه کباب مشدی داشتیم و حسابی هم گرسنه بودیم و جوج رو زدیم تو رگ و ساعت پنج بعد ظهر باباجون گرفت خوابید تا بتونه برای شب رانندگی کنه اولش قرار بود که ما بمونیم چون باباجون هفته بعد رو میخواست بره پلدشت ولی چون نمیتونستیم بعدا با اتوبوس بیاییم لذا مجبور شدیم هوای قشنگ شمال رو ول کنیم و بریم طهران. اکوژی عمو هم که رفته بود ییلاق قرار نبود که با ما بیاد طهران اما دقیقه نود معلوم شد که میاد.
حدود 7 و نیم شب به سمت طهران حرکت کردیم و حدودای 12 شب رسیدیم خونه دست فرمون اکوژی عمو هم برای خودش یه چیزیه خدایی. خود نرم افزار " دال" گفته بود یک ربع به یک میرسیم اما 45 دقیقه زودتر رسیدیم.
ما که حسابی خسته و کوفته بودیم خوابیدیم و شنبه شد و باباجون ساعت سه عصر از اداره اومد خونه و ساک و وسایلش رو برداشت و یه دوش گرفت و با آژانس رفت فرودگاه که بره سمت ارومیه. خیلی لحظات دلگیری بود خیلی گفتم باباااااااااا نرو. اونم دلش نمیومد که بره اما چون کارش بود مجبور بود که بره. مامان جون هم سعی کرد منو آروم کنه و دلداریم میداد که اگه پسر خوبی باشی و باباجون برگرده میریم با هم میگردیم و از این دلخوش کنک ها.
بالاخره باباجون ساعت 5ونیم به سمت ارومیه پرواز کرد و من و مامان جون همچنان دپرس ( یعنی ناراحت). یکشنبه 1 بهمن 96 : با باباجون تلفنی حرف زدم و براش پشت گوشی شعر خوندم و با عمه جون هم حرف زدم و گفت که اگه من و آجی سلما غذامون رو خوب بخوریم اکوژی عمو میاد دنبالمون که بریم سمت ری.
دوشنبه ظهر اکوژی عمو اومد دنبالمون و رفتیم ری و تا تونستیم با آجی سلما و داش امین بازی کردیم و دم غروب هم رفتیم زیارت حضرت سیدالکریم(ع) . باباجون هم با آقای مهندس خزایی همچنان توی ارومیه پیگیر کارها بود. تا اینکه عصرش به سمت پلدشت حرکت کرد.
سه شنبه 3 بهمن 96: من و مامان جون و عمه جون اینا رفتیم زیارت امام زاده ابوالحسن(ع) تو ری و باباجون هم مسیر پلدشت و ماکو رو داشت سیر میکرد و به قول خودش دنبال یه لقمه نون و بوقلمون بود
. احتمال داشت که باباجون روز پنجشنبه بیاد طهران ولی مامان جون از بس اصرار کرد که زودتر بیا گفت سعی میکنه.
روز چهارشنبه 4 بهمن 96: ما همچنان این سه روز رو خونه عمه جون اینا بودیم و داشت خوش میگذشت که باباجون خبر داد چهارشنبه عصر میاد طهران و قرار شد عمه جون اینا هم با ما بیان خونه مون و اکوژی عمو بره دنبال باباجون فرودگاه. حدود 5 و نیم غروب بود که رسیدن خونه و شروع کردیم به باز کردن ساک های بابا.
ساک اصلی که پر گوشت گوسفندی بود حدود 19 کیلو باباجون گوشت خریده بود اعم از رون گوسفند و گوشت کوبیده و توی یه ساک دستی هم پفیلای چکابی برای من و آجی سلما آورده بود با مویز ازبکستانی (ازبکی).
برای من و آجی سلما و آجی تسی رکابی و شورت هم آورده بود که خیلی راحت و قشنگ بود. یه شلوار تو خونه هم خریده بود برای نمونه تا ببینه اگه مورد پسنده دفعه بعد بازم بخره که شکر خدا مورد پسند بود.
شام لازانیا داشتیم اولش برای اینکه داش امین رو اذیت کنیم گفتیم از ناهار یه کم غذا مونده و چند تا تخم مرغ هم میندازیم و ... ساده میخوریم آخه داش امین کل بعد ظهر رو خواب بود و نمیدونست شام چیه. وقتی که بیدار شد بعد کلی اذیت کردن و دمق شدن داش امین بالاخره از بو فهمید که پنیر پیتزا در کاره و خیییییلی خوشحال شد.
بعد از نماز مغرب شروع کردیم به خرد کردن گوشتهایی که باباجون خریده بود و بسته بندی کردنشون. بعدشم شام رو خوردیم و چای سبز و بعدهم فیلم اکسیدان رو نگاه کردیم خییییییییلی خنده دار بود حدود ساعت 1و نیم شب بود که خوابیدیم اونم چه خوابی!!!!!
پنج شنبه5 بهمن 96: صبح اکوژی عمو رفت برای کار و من و عمه جون و آجی سلما هم که توی هال خوابیده بودیم ساعت 10 و نیم صبح بیدار شدیم داش امین از ساعت 9 بیدار بود و داشت زبان میخوند مامان جون هم همینطور از 9 صبح داشت ناهار آماده میکرد آخه قرار بود " باسترما پلو" بخوریم ولی با نظر جمع (جمع که میگم یعنی عمه جون و مامان جون و باباجون وگرنه کسی ما رو تحویل نمیگیره توی مشورتها
) تصویب شد که با پلو قاطی نکنیم و ماهیچه ای بخوریم اونم پر سماق.
ساعت 2 و نیم بود که اکوژی عمو اومد و ما هم سفره رو پهن کرده بودیم و تازه نشسته بودیم که ناهار رو خوردیم و چقدرم چسبید خدایی. بعد ناهار بلافاصله عمه جون اینا جمع کردن و رفتن سمت ری و هرچی گفتیم که شما بمونین تا داش امین و اکوژی عمو برگردن نموندن. آخه داش امین کلاس زبان داشت و باید میرفت ری.
حدود ساعت 4و نیم بود که یه چرت خوابیدیم و بعد از نماز مامان جون با اصرار من و باباجون رو برداشت و رفتیم خونه عمو لطفی ( از دوستای کانونی باباجون) البته من که از خدام بود چون کلا گردش رو دوست دارم ولی باباجون خیلی استقبال نمیکرد یه کم هم خستگی غلبه کرده بود بهش.
بالاخره ساعت 8و نیم شب رفتیم و قبل از اینکه خود عمو لطفی از سرکار برگرده ما رسیدیم خونه شون. عمو حامد(رشیدیان) و عمو مجید (عزت) و عمو حسین(رمضان) با خانواده هاشون هم بودن حتی کوچولوهای شیطونشون اجازه ندادن که زمین بازی گرم بشه و یهویی شروع کردن به ورجه وورجه کردن و بهم ریختن خونه. من کل مهمونی رو مثل آقاها کنار مامان جون نشسته بودم و راستش یه خورده هم خجالت میکشیدم که بازی کنم یه خورده هم با بچه ها هنوز اونطوری اخت نبودم که بخوام قاطی بشم.
عمو حسین هم یه کم تحویلم گرفت و بغل باباجون که رفتم باهام بازی میکرد.
حدودای ساعت 12و نیم شب بود که برگشتیم خونه مون و یه راست خوابیدیم از بس خسته بودیم.
روز جمعه 6 بهمن 96: آقا روح الله رمضانی(از دوستای مهندس باباجون) از ماکو تماس گرفته بود و میگفت امروز از سر صبح داره برف میاد و نتونسته بره برای ادامه گچ ریزی سوله های انباری. از سر صبح یکریز با باباجون بازی کردم تا خود شب.
ظهر هویج پلو داشتیم خیییییییلی خوشمزه بود و خیییییییلی هم خوردیم اونم با ماست.
عصری هم باباجون فوتبال نگاه کرد و بعدشم فیلم دیدیم و شب شد و باقیمانده هویج پلو رو خوردیم و حسابی بازی کردیم با باباجون. ساعت 11 شب من دیگه خوابیدم و باباجون اینا دور همی نگاه کردن و حدود 12 و نیم بود که من دوباره بیدار شدم و با خاموش شدن چراغها منم دیگه خوابیدم.
این بود گزارش این چند وقته
فعلا خداحافظ و
با علی
برچسب:
نویسنده: شیدا کوهی