خرید بک لینک

سلام

امروز سالروز شهادت بابا سید علیه. من چیز زیادی از ایشون نمیدونم حتی مامان جون هم زیاد یادش نمیاد و دایی جون هم کمی تو خاطرش هست و هر دوشون وقتی بابا شهید شد خیلی کوچولو بودن دایی جون سه سال و سه ماه و مامان جون دو سال و چهار ماه (یعنی تقریبا همسن الان من). مامانی هم خیلی ازش صحبت نمیکنه شاید نمیتونه یا احساسات اجازه نمیده که حرف بزنه در هر صورت نمیشه ازش اطلاعات زیادی کشید.

بابا جون وقتی 6 سالش بود و پدرجون هم جبهه بود بابا سید علی رو دیده و باهاش حرف زده اونم نه یه بار بلکه چند بار. میگه خونه پدرجون فقط یه اتاق داشت اونم بدون سقف یعنی یه اتاق خونه فقط تکمیل بود ولی چه تکمیلی ؟ سقف نداشت و وقتی بارون میومد (که چون شمال بود معمولا زیاد میومد) و باباجون جبهه بود جوونهای کوچه میومدن مشما میگرفتن بالاسر اتاقمون تا بارون توی خونه نریزه خودشون خیس میشدن ولی نمیذاشتن ما خیس بشیم. دمشون گرم با این مرامشون. یادش بخیر آقاحیرت (داداش زن عمو) که چند سال پیش وفات کرد و آقا ناصر که خودش هم بعدا تو جبهه مجروح شد و داورعمو که خیلی اون موقع سن نداشت و آقا وزیر و... که همگی لطفشون زیاد بود و کمک میکردن. همون موقعا 1 علی اومده بود و وضع ما رو دیده بود و توی جبهه به پدرجون تشر زده بود که این چه وضعیه ؟ جبهه تو همونجاست و برای چی زن و بچه رو ول کردی با این وضع و اومدی جبهه؟؟؟

خاطره تن ماهی گرفتن از باباسید علی هنوز یادشه و اینکه نمرات درسی آقاعمو رو میپرسید (اون سالها آقا عمو کلاس اول دبستان بود) خونه پدرجون حتی حصار نداشت و با سیم خاردار و بلت (بعنوان دروازه) محصور شده بود با اینحال که میتونست از بلت بیاد توی حیاط ولی برای اینکه ما به زحمت نیفتیم خودش خونه رو دور میزد تا از طریق سیم خاردار به ایوونمون نزدیکتر باشه و مامان و ما مجبور نشیم تا دم دروازه(بلت ) بریم.

نامه های باباجون اینا رو برای پدرجون میبرد و از حال پدرجون برای ما خبر میداد هنوز اون موقع خان عمو هم به دنیا نیومده بود و از مادرجون برای اینکه کمکی اگه میخواد دلجویی میکرد. یه بارونی با جیب بزرگ جلوی بارونی داشت که باباجون یادشه و البته لبهای خندونش هنوز تو یاد باباجون مونده.بعدها پدرجون میگفت که جبهه هم که اومده بود میگفت بر تو واجبه که بری به زن و بچه ت برسی ما اینجا هستیم نگران نباش و ...

هنوز که هنوزه پدرجون از اوصاف اخلاقیش و کار درستیش خیلی تعریف میکنه میگه دایی جون خیلی شبیه باباسید علیه هر وقت پدرجون دایی رو میبینه حالش عوض میشه چند بار هم دیده شده که گریه کرده نمیدونم چه خاطراتی توی ذهنش میاد میگه سیدعلی یه دونه بود رفت و دیگه بعید میدونه کسی مثل او بیاد. خدا ننه رو رحمت کنه(مامان باباسید علی) میگفت از جبهه اومده نیومده یه سره میومد مزرعه و داس یا موتور رو از دست ما میگرفت و خودش شروع میکرد به کار میگفتیم خسته ای و خسته تر میشی ولی گوش نمیکرد.

زمانی باباسید علی همه چی رو طلاق داد از دار دنیا که همه چی براش فراهم بود قرار بود بشه رییس آموزش و پرورش اما قبول نکرد قرار بود نماینده مجلس بشه اما زیر بار نرفت حتی اون موقعی هم که رفت معاون اداره بود ولی بازم بیخیال همه چی شد بورسیه تحصیلی ژاپن پذیرفته شده بود اما ولش کرد و نرفت گفت چون امام فرموده برید جبهه میرم جبهه.

اصلا این ادبیات رو خیلی از ماها نمی فهمیم. واقعا امام با این جوونها چیکار کرده بود؟؟؟؟!!!!!!!!!!!

یه بار دایی جون خوابش رو دیده بود که کتاب طهارت آقاجان صمدی دستشه . باباجون که میگه این خواب خیلی پیام داره ولی من نمیدونم فعلا یعنی چی؟

باباجون هم خواب ایشون رو دیده ولی نمیدونم چند بار و چیا دیده؟ فعلا هم به کسی نمیگه

بیشتر از این خیلی برام نمیگن شاید هنوز خیلی محرم نشدم که بیشتر نگفتن امیدوارم محرم سری این بزرگواران بشیم تا یه کم برامون حرف بزنن و دستمون رو بگیرن.

26 دی سال 65 در خاطره ها خواهد ماند سالروز شهادت معلم شهید ، سید شهیدان اهل علم سید علی عزیز.

خدا همه شهدا رو مخصوصا شهدای کربلای 5 رو رحمت کناد ان شاءالله.

تا بعد

با علی

نوشته شده توسط مجتبی در 9:36 |  لینک ثابت   • 

برچسب: نویسنده: شیدا کوهی تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 2:23

صفحه بندی