سلام
سه شنبه 19 دی 96 باباجون ساعت 5 عصر رسید خونه مامان جون هم همه وسیله ها رو جمع کرد و کلی لباس و خرت و پرت شمال ببر آماده کرده بود که بزنیم به ماشین و با خودمون ببریم شمال. باباجون وقتی رسید دیگه تو نیومد و یکسره وسایل رو بار ماشین زد عمه جون اینا بعد نماز مغرب و عشا رسیدن و تا اون موقع ما نمازمون رو خوندیم. ساعت 6:30 غروب بود که به سمت شمال حرکت کردیم و حدود 8:30 رسیدیم مینودر (قزوین) و رفتیم خونه حافظ دایی اینا. شام اونجا دعوت بودیم خیلی داشت خوش میگذشت. اولش با میوه و چایی ازمون پذیرایی کردن و تا کسی متوجه بشه من یه موز و یه خیار خوردم آجی سلما هم یه دونه خیار خورد. خونه رو که ورنداز کردیم دیدیم جای خوبیه برای انجام عملیاتهای جنگی. از بپر بپر گرفته تا بهم ریختن همه چی. اوضاع وقتی جنگی تر میشد که فهمیدیم محمدحسین (پسر حافظ دایی) ایکس باکس هم داره. وقت شام سفره رو زن دایی پهن کرد و من هنوز خیار توی دهنم بود و با اینحال که فقط میجویدم و نمیتونستم ببلعم ولی بازم ناچار بودم که بخورم انگار مثلا کسی نذر داشته باشه و حتما باید کاری رو انجام بده.
شام فسنجون و ماهی کولی و ماهی قزل بود خیلی هم خوردیم خیلی هم چسبید جای همه واقعا خالی بود. مامان جون اینقدر خورد که بین راه و نزدیک به امام زاده هاشم دیگه نتونست طاقت بیاره و بالا آورد. یعنی یه چیزی در حد تیم ملی خورده بود.
بعد شام نوبت رسید به بازی با ایکس باکس محمد حسین از دو میدانی گرفته تا فوتبال و بوکس و پرتاب دیسک و... اینقدر بازی کردیم که خیس خیس شده بودیم از عرق.
حتی باباجون و اکوژی و عمه جون هم اومدن و بازی کردن و این در حالی بود که اونا داشتن بازی میکردن و من و آجی سلما داشتیم ادا در میاوردیم یعنی در واقع ما فکر میکردیم که خودمون داریم بازی میکنیم ولی نامردا بهمون نگفتن.
بعد از بازی و میوه و چایی و چند تا عکس و ... ساعت 12 نیمه شب به سمت گیلان حرکت کردیم. حدود ساعت سه و نیم بود که رسیدیم خونه پدرجون اینا. از بس خسته بودیم یه سره رفتیم که بخوابیم ولی باباجون و مامان جون گفتن اگه بخوابن برای نماز دیگه نمیتونن بیدار بشن. عمه جون اینا هم بخاطر اینکه مادرجون از خواب بیدار شده بود دیگه نخوابیدن تا نماز بخونن.
ساعت ده و نیم بود که از خواب بیدار شدیم و یه لقمه صبحونه خوردیم و دیدیم مادرجون از سر صبح جوجه کباب ها رو توی پیاز خوابونده که ناهار خوشمزه بخوریم. حدود ساعت دو و نیم بود که ناهار خوردیم عمه جون اینا هم با بچه ها رفته بودن تامین اجتماعی برای آزمایش و ...
بعد از ناهار هر کس یه وری دراز کشید و خوابید اما من و باباجون و مامان جون رفتیم سمت خونه مامانی . این اولین باریه که میخواهیم شام خونه مامانی بخوریم. خونه یه کم سرد بود و نتونستیم بخاری اتاق و آبگرمکن رو راه بندازیم و اخرش هم به اکوژی عمو زنگ زدیم و زحمت کشید و راه انداخت هر دو تا رو. بعد شکلات و چایی و میوه باباجون چون خیلی خسته بود از ساعت 8:45 تا 10 شب خوابید بعدش شام خوردیم. شام ماکارونی خوشمزه داشتیم و حاج مامان هم بود مامانی به ولی دایی اینا هم گفت بیان ولی نیومدن. جای همه خالی بود.
حدودای ساعت 11 بود که ما به سمت خونه حاج مامان رفتیم و باباجون هم برگشت خونه پدرجون اینا آقا عمو اینا هم به جمع ما اضافه شدن و داش باقر هم مثل همیشه شاد و بشاش و دلنشین بود و البته باباجون به محض رسیدن به خونه با داش باقر مشغول عبادت شدن (معلوم هست که دقیقا چی میگم؟ همون بو دیگه)
روز پنجشنبه 21 دی 96 صبح ساعت 10 باباجون اومد دنبالمون و من و مامان جون رو برگردوند سمت خونه پدرجون اینا توی راه آقا فرشاد (نیکجو) رو دیدیم و قرار گذاشتیم تا بیاد تخت خونه مامانی رو کوتاهتر کنه. ناهار قیمه خوشمزه دست پخت مادرجون رو خوردیم و بعد ناهار و در حالیکه باباجون و خان عمو داشتن بازی میکردن آقا فرشاد تماس گرفت و گفت که آماده ست برای رفتن به خونه مامانی. ما هم آماده شدیم و باباجون من و مامان جون و مامانی رو برد بیست متری کوچه ایثار و خودش با آقا فرشاد برگشت تا تخت رو درست کنن.
ساعت 6ونیم غروب بود که ما رو دوباره سوار کرد و تخت هم درست شده بود و برگشتیم سمت خونه پدرجون اینا. شام لازانیا داشتیم با دست پخت مامان جون ویژه داش باقر و داش امین. آخه هر دفعه که لازانیا درست میشه یه پیرکس برای داش باقره و یه پیرکس برای داش امین و بقیه هم نهایتا دو یا سه پیرکس دسته جمعی میخورن.
بعد شام و چایی و میوه و ... رفتیم که بخوابیم اما هیچ چیزی نمیتونست مانع شلوغ کاریهای من و آجی تسی و آجی سلما و داش باقر و داش امین بشه. یعنی یه چیزی میگم یه چیزی میشنویدا.
حدود ساعت 2 بود که خوابیدیم و البته مامان جون و مادرجون و عمه جون و زن عمو الی تا ساعت 4 صبح توی واحد ما بیدار موندن و هی داشتن تو اتاق با هم گپ میزدن و میخندیدن و باباجون هم به جمعشون اضافه شد و جمعشون شکر خدا جمع بود.
ساعت 11 صبح روز جمعه 22 دی 96 از خواب بیدار شدیم به قول باباجون دیگه داریم به مرز جغد شدن نزدیک میشیم
باباجون نتونست کلاس قرآن بره چون دیر شده بود بعد صبحونه دیروقت دم ظهری زن عمو عطیه و مادرجون برای پختن ماهی فیویج آماده شدن آخه ناهار ماهی فیویج داشتیم اما غافل از اینکه من و مامان جون میخواهیم بریم خونه مامانی برای ناهار. ته دلم گفتم آخه مردانگی و مروت کجا رفته خب ماهم ماهی میخواهیم دیگه
. بعد ناهار حدودای ساعت 2 بود که آقاعمو و زن عمو و دادا (داش باقر) به سمت چالوس حرکت کردن و ما هم احتمالا شب میخواهیم بریم.
باباجون، من و مامان جون رو برد خونه مامانی رسوند و برگشتنی هم گوشت چرخ کرده خرید برامون و بعد ناهار انگار که یه کوه رو کنده باشیم و انگار نه انگار که تا ساعت 11 ظهر خوابیدیم چنان خوابی بر ما غلبه کرد که نگو و نپرس (خب نپرس دیگه!!!!).
از ساعت 3 تا 5 عصر خوابیدیم اکوژی عمو از صبح رفته بود کوه با دوستاش و ممکن بود که برای غروب با ما برنگرده طهران بخاطر همین باباجون استراحت کرد که شب خوابش نگیره. بعد نماز مغرب باباجون اومد خونه مامانی دنبالمون که وسایلا رو جمع کنیم و بار ماشین بزنیم و برای خداحافظی بریم خونه پدرجون اینا.
خونه پدرجون یه لقمه شام خوردیم که حرکت کنیم منتها شامش یه کم ویژه بود آخه مادرجون هوای منو داشت و برای من و مامان جون ماهی نگه داشته بود باباجون هم شامی و پلو خورد اکوژی عمو هم برگشته بود و گفت که باهامون میاد طهران. دیگه داشتیم آماده میشدیم که یهویی عمه جون برگشت به مامان جون گفت ما نمیاییم طهران و شما هم اگه میتونید نرید بعد کلی کش و قوس و تعارفات و بعد کلی احساسات خرج کردن مامان جون که آخه مجتبی گناه داره و ...
بالاخره با مخالفتهای مامان و دلتنگیهای من ، منجر به این شد که بمونیم

باباجون و اکوژی عمو و داش امین به سمت طهران حرکت کردن برای خاله مریم و دایی جون پرتقال بردن و قرار شد بهشون برسونه یا خودشون بیان دنبالش تا از باباجون بگیرن. حدود ساعت 12 و 45 دقیقه نیمه شب بود که رسیدن ولی دیگه من اون موقع خواب بودم. هنوز به مامانی نگفتیم که موندیم میخواهیم فردا که شنبه ست بریم یکسره خونه شون تا سورپرایز بشه.
عصر شنبه 23 دی 96 عمو فرشید که برای گرفتن پرتقالها اومده بود دم در هر چی زنگ زده بود و تماس گرفته بود کسی جواب نداده بود آخه کسی نمیدونست ما شمالیم هنوز بخاطر همین باباجون شب که رسید خونه برد خونه خاله سحر اینا تحویل داد. همون روز استکان از دست آجی سلما افتاد روی پام و ناخن شست پام سیاه شد مامان جون میگه احتمالا ناخنم میفته تا بیست دقیقه یک ریز فقط گریه میکردم. ولی باباجون گفت اشکالی نداره بزرگ میشی مرد میشی یادت میره.
دیروز یکشنبه بود 24 دی اینجا داره یه بارون حسابی میزنه و هوا خیلی دلنشینه و منتظریم تا باباجون اینا آخر هفته بیان شمال دنبالمون. هنوز معلوم نیست که باباجون هم بیاد یا نه.
فردا (سه شنبه 26 دی) سالگرد شهادت باباسید علی ه مامان جون و مامانی میخوان غذای نذری بدن اما هنوز تصمیم قطعی نگرفتن که دقیقا چیکار کنن. (علت اینکه فردا رو سه شنبه گفتم اینه که قسمتهای آخر این نوشته رو روز دوشنبه نوشتم یعنی مطلب بالا دو تیکه نوشته شده )
نمیدونم اگه الان باباسید علی بین ما بود منو میدید چی میگفت؟ چه جوری صدام میکرد؟ و چطوری باهام بازی میکرد؟ نمیخوام فضا خیلی احساسی بشه اما واقعا دوست دارم اینا رو بدونم.
امیدوارم شرمنده شهدا نشیم
فعلا تا بعد
با علی
برچسب:
نویسنده: شیدا کوهی