بعد از ناهار روز جمعه 11 اسفند به سمت طهران حرکت کردیم و با دست فرمون اکوژی عمو یکسره اومدیم و قبل از اذان مغرب خودمون رو رسوندیم خونه نمازی خوندیم و شام خوردیم (یادم نیست شام چی داشتیم ) قرار شد بعد از شام اکوژی عمو با داش امین برن سمت ری و بازم عمه جون و آجی سلما بمونن آخه هنوز عمه جون نمیخواست برگرده خونه شون.
ما فکر کرده بودیم که همه چی تموم شده ولی گویا هنوز نشده بود بالاخره شب استراحت کردیم و قرار بود که باباجون فردا که شنبه است بره سمت آذربایجان غربی برای ماموریت.
شنبه 12 اسفند 96: ساعت 10 از خواب بیدار شدیم و باباجون وسایلش رو جمع کرد و حدود 11 و نیم به سمت فرودگاه حرکت کرد بازم دل همه مون گرفت. این ماموریتها برای من سخت میگذره و چون کاری از دستم برنمیاد مامان جون رو بیشتر اذیت میکنم (متاسفانه).
بخاطر تاخیر در پرواز باباجون ساعت 3ونیم عصر رسید ماکو و ما هم اینجا با آجی سلمایی که یه کم مریضیش بیشتر شده بود و خودشم داشت برای نخوردن غذا لج میکرد بازی کردیم البته یه جاهایی هم همدیگه رو مورد نوازش (کتک) قرار میدادیم. شام اکوژی عمو و داش امین دوباره اومدن پیش ما گویا باباجون با اکوژی صحبت کرده بود و حسابی بهش تشر زده بود و او هم دو تا شاخه گل گرفته بود تا از دل عمه جون دربیاره. مامان جون هم سنگ تموم گذاشت و برای شام ماهی و برنج پخت تا به خیر و خوشی ان شاءالله قضیه جمع بشه. که شکر خدا همینطور هم شد و بعد از شام همگی با هم رفتن سمت ری و هر چی اصرار کردن که ما هم بریم ولی نرفتیم چون مامان جون کارهای خونه تکونیش هنوز مونده بود.
یکشنبه 13 اسفند: هنوز یک روز هم از رفتن باباجون به ماموریت نگذشته بود و ما میدونستیم که قراره تا پنج شنبه اونجا باشه ولی مامانی شروع کرد به اینکه پس کی میای؟ زودتر بیا دیگه دلمون تنگ شده و ... محمدعلی میگه زود بیا (حالا من اصلا نمیگفتما الکی به اسم من میزد من اتفاقا میگم نباید میرفتی حالا که رفتی برو عالمه عالمه پول بیار
).
دوشنبه 14 اسفند: روزها یکی پس از دیگری داشت میگذشت و به آخر سال داشتیم نزدیک میشدیم مامان جون هم خونه تکونی میکرد تا وقتی باباجون برمیگرده خونه رو تمیز ببینه هر از چند گاهی هم تلفنی با عمه جون و اوضاع پسادعوا صحبت میکرد تا خستگیش در بره . دم غروب رفتیم خونه خاله سحر اینا و شام رو اونجا خوردیم میخواستیم شب رو هم همونجا بخوابیم ولی برگشتیم خونه و از بس من بازی کرده بودم با صدرا که دیگه تخت گرفتم خوابیدم.
سه شنبه و چهارشنبه هم مثل روزهای دلگیر قبل سپری شد و باباجون همچنان توی ماموریت بود سه شنبه شب یکساعتی رو دایی جون و علی کوچولو امدن خونه ما و من و علی برای اولین بار مثل بچه های آدم باهم بازی کردیم بدون کمترین دعوا و کتک کاری
چهارشنبه با دایی جون رفتیم تا بنیاد شهید تا کارت مامان جون رو تمدید کنیم بعدشم برگشتیم خونه تا یواش یواش دیگه آماده برگشتن باباجون بشیم. باباجون هم از پلدشت اومده بود تبریز تا شب رو اونجا بمونه و صبح ساعت 8:15 به سمت طهران پرواز کنه. کلی از پلدشت گوشت خریده بود در حالیکه مثلا قرار بود دیگه نخره شب هم که رفته بود تبریز با دوستش عمو برنو رفته بودن پیش یه دوشت دیگه ش که مدیرعامل کشتارگاهه و از اونجا برای ما مرغ و دل مرغ آورده بود (یعنی بهش داده بودن) او هم از بس وسایلش زیاد بود که مجبور شده بود یه ساک دیگه از عمو برنو قرض بگیره.
پنجشنبه 17 اسفند 96: صبح ساعت 9:30 اکوژی با عمه جون اینا رفتن فرودگاه دنبال باباجون تا با هم بیان خونه. من هم مثل مامان جون از 7 صبح بیدار بودم و منتظر. چون یه هفته بود که باباجون رو ندیده بودم.
باباجون کلی خوراکی و شکلات برای عید و گوشت برای پدرجون و شکلات صبحانه خریده بود و با خودش آورده بود. مثل همیشه هم صبحونه هواپیما رو برای من آورده بود. البته اینم بگم که از تمیزی خونه و جمع شاد و خوشحال ما حسابی خوشحال شده بود.
قرار بود بریم خانه ایرانی که یه فروشگاه با محصولات ملیه توی محلاتی تا خرید عید کنیم و وقتی آماده شدیم که بریم مامانن جون و عمه جون پشیمان شدن چون گفتن دوره و نرفتیم. عوضش رفتیم میدون ونک تا از کاشی زرین برای مهمونای مادرجون که عید میان کادو بخریم (دختر دایی حمیده و دختر دایی نیلوفر). اما چون جنسها گرون شده بود پشیمون شدن و نخریدن. باباجون و من هم توی پارکینگ فروشگاه منتظر برگشت عمه جون و مامان جون و آجی سلما شدیم. اکوژی عمو هم که رفته بود تا با ماشین کار کنه و داش امین هم خونه مونده بود.
بعد از ونک هم برگشتیم خونه و جای دیگه ای نرفتیم بلافاصله ناهار رو آماده کردن و باباجون و عمه جون و من و اجی سلما و مامان جون افتادیم به جون گوشتهای تپل و خوشگلی که باباجون از پلدشت خریده بود و کمتر از یکساعت 16 کیلو گوشت رو خرد کردیم و بسته بندی.
عصری که اکوژی عمو هم اومد ناهار خوردیم و بعد ناهار اکوژی و داش امین رفتن سمت ری و ما موندیم خونه مون. چون خیلی خسته بودیم گرفتیم خوابیدیم و قرار بود دم غروب بریم سمت صادقیه و آریاشهر ولی بازم نرفتیم بخاطر خستگی باباجون که از سفر اومده بود. دهن آجی سلما بخاطر کرمی که میزد داشت کم کم خوب میشد ولی حسابی مامانش رو اذیت میکرد ولی من بچه خوبی بودم ( چوقولی
).
شب اکوژی و داش امین اومدن خونه مون و شام آش و کمی هم از ناهار داشتیم همون رو خوردیم و بعد شام عمه جون اینا رفتن سمت خونه شون.
شب جمعه شب عید هم بود اونم چه عیدی. میلاد حضرت زهرا و روز مادر و روز زن. از همینجا به همه مادرا مخصوصا مادرجون و مامانی و مامان جون و حاجی مامان و عمه جون و زن عمو ها و زن دایی و همسر آینده خودم ( ای وای ببخشید یادم نبود اینجا خانواده نشسته) تبریک میگم .
همین شب اولین مهمون عیدی پدرجون اینا هم رسید و او کسی نیست جز دادای دوست داشتنی من.
جمعه 18 اسفند: صبح تا 9:40 خوابیدیم و یه کم صبحونه و بعدشم بازی و بعدشم ناهار خوردیم ناهار قیمه فومنی داشتیم. بعد ناهار تصمیم گرفتیم تا بریم بیرون بگردیم باباجون یه پیشنهاد بهتر داد و گفت بریم سمت ری تا هم خرید آجیل شب عید رو انجام بدیم و هم به بازار ری سر بزنیم و برای شام هم بریم خونه عمه جون اینا. دو تا تن ماهی داشتیم که برداشتیم و رفتیم سمت ری.
آجیلها رو خریدیم و حدود 842 تومن شد که خیییییییلی گرون بود ولی شکر خدا خریدیم با نخودچی و باسلق و .... بعدشم رفتیم بازار بزرگ ری و برای داش امین شلوار و پیرهن تیپ یشمی خریدن و ما هم فقط چرخیدیم و دیگر هیچ..
.
برای شام اومدیم خونه عمه جون اینا و شام رو خوردیم و بلافاصله برگشتیم سمت ری. توی راه حسابی ذهن باباجون درگیر بود که چرا اینهمه پول آجیلها زیاد شده و مامان جون بهش دلداری میداد و اونم سعی میکرد آروم بشه ولی میگفت دلم میسوزه چون حس میکنم توی حساب اشتباه شده.
شب بعد از دیدن برنامه دورهمی خوابیدیم .
شنبه 19 اسفند: صبح باباجون نشست کلی حساب و کتاب کرد و دید بله حدود 50 - 60 تومن اختلاف حساب هست و اکوژی عمو با هزار ترفند و اعمال روشهای مدیریتی رفت و قانعشون کرد و به جای 55 تومن اختلاف حساب یک کیلو پسته گرفت و برگشت. عصر هم باباجون برای کار مامان جون رفت سازمانشون و با معاونش (آقای وکیلی ) جلسه داشت و قرار شد که دوباره مامان جون مشغول کار بشه ان شاءالله. شاید بعد از عید.
یکشنبه 20 اسفند: دیگه کم کم داره بوی عید میاد و این حسرت برای ما مونده که سال 96 زیارت امام رضا(ع) نرفتیم ان شاءالله که خیلی خیلی زود قسمت بشه و بریم.
الان خاله اومده خونه مون و داریم گپ میزنیم و چون این روزها دارم دندون آسیا درمیارم دهنم و لثه م درد میکنه و یه کم تورم داره لذا غذا خوب نمیخورم مامان جون هم به هزار لطایف الحیل داره بهم غذا میده مثالش همین امروزه که بهم پوره تخم مرغ با کره بهم داده و دیشب با کمک باباجون و بستن دست و بالم به زور فرنی کردن توی حلقم.
داش باقر این روزها پیش پدرجون ایناست و داره خوش میگذرونه شاید عمه جون اینا هم دوشنبه یعنی فردا برن سمت شمال. ما هم احتمالا هفته آینده بریم چون منتظریم ببینیم میتونیم این یکی دو روز رو بریم مشهد یا نه؟
دعا میکنم بهترینها برای همه پیش بیاد
ان شاءالله این روزهای پایانی سال برای همه دلخوشی و شادی و سلامتی و آرامش و پرپولی و برکت باشه و هیچکی شرمنده اهل و عیالش نباشه.
الهی به عدد کلماتت آمیییییییییییییییییییییییییییین.
فعلا تا بعد
با علی
برچسب:
نویسنده: شیدا کوهی