خرید بک لینک
سلام

ببخشید اگه دیر مطالب رو مینویسم

دو هفته گذشته سرمون یه کم شلوغ بود دلیلش هم معلومه دیگه چون داریم به آخر سال نزدیک میشیم. باباجون یه مطلبی رو همیشه میگه و اون اینه که مردم کارهاشون رو روز آخر کاری هر هفته با سرعت بیشتری انجام میدن انگار که این هفته تموم بشه دنیا دیگه تموم میشه. یا اسفند ماه همچین دنبال کارها می دوند که اگه طول سال رو یک پنجم این دوندگی رو انجام میدادن مملکت گلستان میشد. انگار که اسفند دیگه آخر دنیاست. حالا ما هم مستثنا از این جمله نیستیم لذا سرمون مثل همه مردم شلوغه.

سه شنبه 8 اسفند: شام عمو امید اومد خونه مون ولی ساعت 9 رسید و بلافاصله شام رو خوردیم و از هر وری حرف زدیم تا نوبت به سوالات پزشکی رسید و اینقدر سوال پرسیدیم تا ساعت 12ونیم شد و دیگه چشمهای عمو امید داشت میرفت که بالاخره رضایت دادیم و گفتیم بسه. اکوژی عمو هم زحمت رسوندن عمو امید رو کشید و از همونطرف هم رفت ری خونه شون.

چهارشنبه9 اسفند: صبح در حالیکه همه از دیشبشخسته بودیم ، باباجون باز هم اول وقت سرکار رفت و ما هم تا 11 ظهر خوابیدیم دم ظهر بود که باباجون اکوژی عمو رو راضی کرد که بره چالوس تا کاری رو که زن عمو عطیه براش صحبت کرده رو پیگیری کنه. نمیدونم چی شد که یهویی باباجون گفت همه آماده بشین با هم بریم چالوس تا هم بگردیم و هم اکوژی تنها نمونه.

ساعت سه عصر بود که قطعی شد که بریم و ساعت 4 باباجون اومد خونه و بلافاصله هم حرکت کردیم. حدود ساعت 8 شب بود که رسیدیم چالوس و از دیدن دادا (داش باقر) و آقاعمو خیلی ذوق زده شدیم زن عمو هم که جای خود.

آقاعمو ساعت 9 شب بود که با لباس کار از پروژه برگشت و شام خوردیم و قرار بود همون شب اکوژی و زن عمو برن پیش مدیر پروژه ولی به فرداش موکول شد. اینقدر خسته بودیم که رمق نداشتیم ولی باز دست از تلاش و کوشش د راستای آتیش سوزوندن برنداشتیم. بالاخره به هزار تهدید و جیغ و بیغ و خاموش کردن چراغها مجبور شدیم شاعت 1 نیمه شب بخوابیم. تعدادمون زیاد بود و جا کم ولی باصفا بود.

پنج شنبه 10 اسفند: صبح باباجون و اکوژی رفتن بیرون. اولش رفتن شهرداری هچیرود و مهندس صمدی (دوست قدیمی باباجون ) و مهندس نوشین (دوست صمیمی باباجون) رو دیدن و کلی گفتن و خندیدین و بعدشم اومده بودن پیش آقا مازیار تا زمین سیبده رو پیگیری کنن بعدش هم رفتن سمت بخشداری ولی چون زن عمو زنگ زده بود که با مدیر پروژه قرار گذاشته لذا اکوژی از باباجون خداحافظی کرده بود و با زن عمو رفته بود. باباجون هم رفت پیش عمو کمیل(حجتی نیا) و نقی محمدی و تقریبا یک ساعتی رو با هم بودن. از اینطرف هم من و آجی سلما و داش امین و داش باقر حسابی بازی کردیم و زن عمو و آقا عمو هم که رفته بودن سرکار و دم ظهر ناهارمون رو خوردیم و منتظر برگشتن باباجون اینا موندیم.

قرار بود بعد از ناهار بریم بیرون بگردیم ولی غافل از اینکه فوتبال داشت پرسپولیس - استقلال که متاسفانه 1-0 استقلال برد.

دم غروب من و باباجون و مامان جون و عمه جون و آجی سلما رفتیم بیرون و از پرشین گرفته تا ... تخفیفهای 15 -20 تومنی لباسها همه جا رفتیم و میخواستیم لباس شب عید بخریم اما چیز خوبی با قیمت مناسب پیدا نکردیم برگشتنی هم برای داش باقر کیک خریدیم تا براش تولد بگیریم. شب شد و آقاعمو هم از سرکار اومد مهندس نوشین هم ما رو برای شام یا فرداییش ناهار دعوت کرده بود که به دلیل ضیق وقت قبول نکردیم شام کتلت و شامی و آش داشتیم جای همه خالی اونم با دسپختهای زن عمو و عمه جون و مامان جون (چه شود با سه آشپز). بعد شام به یه بهانه ای باباجون داش باقر رو برد توی اتاق تا مثلا به دور از چشم من بازی کنن و بعد از پنج دقیقه که آماده تولد شدیم اومد بیرون و با چراغهای خاموش و دست و خنده مواجه شد گرچه خودشم میدونست که میخواهیم براش تولد بگیریم ولی فکر نمیکرد که الان و اینطور.

بعد از فوت کردن شمعها که تقریبا پنج دقیقه طول کشید (چون همه ما به جای دادا داشتیم شمع فوت میکردیم مخصوصا من که نمیخواستم اصلا نوبت به کیک برسه و فقط میخواستم شمع فوت کنن...) شروع کردیم به خوردن کیک با چای پونه و حسابی خوش گذشت کادوهامون رو هم به  داش باقر دادیم و باهاش عکس گرفتیم همون شب توی رشت هم برای آجی تسی جشن تولد گرفته بودن و اونجا هم خان عمو و زن عمو الی داشتن خوش میگذروندن. تلفنی باهاشون حرف زدیم و تبریک گفتیم.

بالاخره قرار شد شب رو بمونیم و این برخلاف نظر عمه جون و مامان جون بود چون برای خواب جا کم بود و راحت نبودن.

جمعه 11 اسفند: صبح باباجون ومامان جون و عمه جون و من و آجی سلما به بهانه خرید از مغازه ها رفتیم بیرون و عمه جون هنوز به خاطر دعوای چند روز قبل با اکوژی کلی گله کرد و انتظاراتش رو توی ماشین گفت و قرار شد وقتی برگشتیم با اکوژی برن بیرون تا حرفاشون رو بزنن. برگشتنی دوغ خریدیم و رفتیم خونه و گفتیم اکوژی اومد بیرون از خونه.

فقط باباجون و عمه جون و اکوژی رفتن بیرون و ما رفتیم خونه تا ناهارمون رو زودتر بخوریم آخه ما نی نی هستیم هنوز و زودتر گشنه مون میشه.

نمیدونم دقیقا چیا بین اون سه نفر توی ماشین رد و بدل شد که همه راضی بودن هم اکوژی هم باباجون و هم تقریبا عمه جون. اما به نظرم باباجون خوب قضایا رو مدیریت کرده بود. دلهره بچه ها (داش امین و آجی سلما ) از بابت دعوای بابا و مامانشون دل آدم رو میسوزوند و دوست نداشتیم اوا ناراحت بشن. واقعا فشار زندگی و مشکلات اقتصادی خیلی بده خدا برای هیچکی نخواد. الهی آمین.

ظهر ناهار خوشمزه مرغ سرخ کرده ربّی با بادمجون لونگی خوشمزه با دست پخت ویژه زن عمو عطیه اینقدر چسبید که همه تا خرتناق خوردیم حتی آجی سلما که این چند روزه کم غذا شده بود و دهنش آفت زده بود. نمیشد از ناهار دل کند اما چه کنیم که دلخوشیهای دنیوی زود میگذره. (نکته تربیتی گفتما...)..................

پایان قسمت اول

نوشته شده توسط مجتبی در 10:28 |  لینک ثابت   • 

برچسب: نویسنده: شیدا کوهی تاريخ: يکشنبه 5 فروردين 1397 ساعت: 2:48

صفحه بندی