هفته ای که گذشت اتفاقات خاصی افتاد که بعضیهاش برای خودمم غیر قابل تصوره
دوشنبه 30 بهمن 96: مامانی اومد طهران و شب رو پیش ما موند شام کتلت داشتیم با آشی که مامان جون به عشق حضرت زهرا(س) پخته بود. فرداییش شهادت حضرت زهرا(س) بود و من هرچی اصرار میکردم که میخوام شوخیه مگه (حمید هیراد) رو گوش کنم میگفتن بده و خوب نیست و با زبون بی زبونی میخواستن بهم بفهمونن که امشب شب شهادته و الان نمیشه و من چون خیلی نمیفهمیدم که چی میگن بیشتر اصرار میکردم تا ثابت کنم نه خوبه بزارید بزارم تا خوشتون بیاد
. بالاخره اونا موفق شدن و بالا بلندم (نریمان پناهی) رو گوش کردم.
سه شنبه 1 اسفند: دم ظهر باباجون رفت و ماست و دوغ خرید تا برای ناهار خاله اینا با حاجی مامان مهمون ما بودن چاشنی داشته باشیم. ناهار قورمه سبزی داشتیم بعد از ناهار خاله مراسم داشت و زودتر از پیش ما رفتن ولی حاجی مامان موند تا غروب. حورا هم بخاطر امتحان فرداش نتونسته بود بیاد هونه ی ما. (هونه همون خونه ست منتها به زبان من
). شب هم مامانی رفت خونه دایی جون اینا که صبح بتونه بره برای دکتر و لیزر چشمش.
چهارشنبه 2اسفند : دم ظهر مامانی و دایی جون رفتن دکتر و ما هم روال زندگی خودمون . یعنی باباجون رفت سرکار و ما هم بازی بازی شادی شادی..
پنج شنبه صبح تا ساعت 11 خوابیدیم و ناهار منتظر بودیم تا دایی جون اینا با مامانی بیان پیش ما اما نیومدن و با توجه به اینکه بخاطر وفات عمه ی زن دایی نشده بود براش تولد بگیرن لذا مامان جون تصمیم گرفت براش کیک درست کنهو از صبح داشت خودش رو آماده میکرد تا کیک رو درست کنه باباجون هم هی سر به سرش میذاشت که کیک رو عددی درست کن به عدد 79 که مثلا زن دایی 79 ساله ست. حتی باباجون که رفت شمع بخره بازم میگفت شمع 79 میخرم.خلاصه اینکه شب شد و دایی جون اینا با مامانی اومدن هونه ی ما و آماده شدیم برای تهلد تهلد تهلدت ننارک (یعنی تولد تولد...) خیلی ذوق زده شدن از کیک و واقعا هم خوشمزه بود طوری که دایی جون اینقدر خورد که بخاطر اینکه بیشتر بخوره چند تا چای کنارش خورد و میگفت دیگه دارم پس میفتم. یه کم گفتیم و خندیدیم و مامان جون کادوش رو که یه پاکت 50تومنی پول بود رو بهش داد و رفتنی بازم دایی جون از کیک خواست که ببره خونه شون بخوره برای صبحونه.
خلاصه اینکه خیلی خوب بود.
جمعه 4 اسفند: صبح ساعت 10 بیدار شدیم و تا یه کم صبحونه و ... حدود 11 به سمت آریاشهر حرکت کردیم تا یه خورده وسایل برای عید بخریم. این وسط من یه جفت کفش سورمه ای کاسب شدم و مامانی هم یه کیف زنانه برای خودش خرید. جمعه ظهر ناهار ماهیچه ی خوشمزه خوشمزه داشتیم و حسابی هم خوردیم جای همه تون خالی بود.
توی این چند روز عمه جون اینای خس بخت(با لهجه شمالی) شمال بودن و پیش پدرجون مادرجون و آب و هوای مشدی شمال داشتن حال میکردن.
جمعه شب دایی جون اینا دودابه (دوباره) اومدن هونه ی ما و از سر صبح چون درگیر خونه تکونی بودن نتونسته بودن استراحت کنن. مامان جون و مامانی هم کمدها رو ریختن پایین و شروع کردن به مرتب کردن اونا و من و باباجون باهم بازی کردیم. حاج مامان هم به جمع ما اضافه شد تا بتونن برن سمت شمال. ساعت 11 شب مامانی و حاج مامان رفتن به سمت شمال و ما هم دیگه خوابیدیم.
جمعه ای که گذشت باباجون و عمه جون آزمون دکترا داشتن عمه جون که شمال رو به آزمون ترجیح داد و باباجون هم ترسید که نفر اول آزمون بشه نرفت برای آزمون و این فرصت رو در اختیار جوونترها گذاشت
خلاصه اینکه برای این دو عزیز تحصیل گریز آرزوی موفقیت دارم
.
شنبه 5 اسفند طهران شروع کرد به باریدن بارون و هوا تمیز و قشنگ شد نیمه شبش هم عمه جون اینا از شمال اومدن فکر کنم آجی سلما با خودش سوغاتی بارون آورده بود. یکشنبه هم این بارون ادامه داشت. روز یکشنبه مشخص شد که باباجون میخواد هفته ی بعد رو بره ماموریت آذربایجان.
یکشنبه شب بود که اکوژی عمو زنگ زد به باباجون و گفت سرکوچه ست و ماشین رو آورده ضمن اینکه از شمال برامون پیاز و سیب زمینی خریده بود ما سر شام بودیم (نیمرو داشتیم میخوردیم) که زنگ خونه رو زدن و در رو که باز کردیم دیدیم عمه جون اینا هم هستن. خیلی خوشحال شدیم و شروع کردیم به بازی بازی- شادی شادی.
چای خوردیم و میوه و ... امین داداش هم فیلم خالتور رو دید خیلی خوشش اومده بود. همزمان با فیلم من و باباجون و آجی سلما رفتیم توی اتاق تا با لب تاب به عمه جون ورد (Word) یاد بدیم. مخصوصا من که استاد این کارم
.
دوشنبه 7 اسفند عصر بود که عمه جون به باباجون زنگ زد که گویا با اکوژی عمو دعواش شده و حسابی دعوا بالاگرفته. گویا اکوژی عمو جلوی داش امین و آجی سلما عمه جون رو زده بود و همه ناراحت شدن طوری که داش امین غش کرده. باباجون هم بلافاصله گفت وسایلتون رو جمع کنین و بیایین سمت خونه ما. حدودای ساعت 4 عصر بود که عمه جون و داش امین و آجی سلما اومدن خونه ما. عمه جون خیلی گریه میکرد و ناراحت بود منم بهم برخورده بود و میخواستم انتقام عمه جون رو از اکوژی عمو بگیرم اما هم زورم نمیرسید هم میدونستم بالاخره دعوای زن و شوهری رو نمیشه اینطوری قضاوت کرد ولی کلا نباید اینطوری میشد.
باباجون ساعت 8 وربع رسید خونه و کمی دلداری داد و اکوژی عمو هم چند بار زنگ زد به گوشی عمه جون ولی جواب نداد. خلاصه اینکه با اینحال که دور هم جمع بودیم اما همه دپرس.
شب باباجون فیلم ساعت 5 عصر مهران مدیری رو گذاشت تا یه خورده فضای خونه عوض بشه که بی تاثیر نبود. عمه جون هم هی به باباجون میگفت هوای اکوژی عمو رو نداشته باش و با ملاطفت باهاش برخورد نکن و ... از اینجور حرفا بزار بدونه که من حامی دارم و .... باباجون یه جا برگشت به عمه جون گفت که آخه تو هم زبونت 2 متره و عمه خندید. ولای من هر جور حساب کردم و سعی کردم انتگرال حتی ازش بگیرم دیدم ممکن نیست 2 متر زبون توی دهن جا بشه و...
.
باباجون هم هی میگفت چشم نگران نباش و درست میشه و ... ولی همه ته دلمون میگفتیم که باباجون با اکوژی عمو میگه و میخنده و خیلی جدی نمیگیره و ... چون خودش بارها گفته که اکوژی عمو بهترین دوست منه.
روز سه شنبه 8 اسفند 96: در حالیکه تصورات ما نسبت به باباجون همونایی بود که گفته بودیم ولی گویا اون چشم چشم گفتنهای باباجون هم الکی نبود چون مثل اینکه محکم با اکوژی عمو صحبت کرده بود.
الان حدود ساعت 5 عصره و داش امین با اکوژی عمو رفتن ری تا داش امین به کلاس زبانش برسه. تا چند دقیقه دیگه کلاسش تموم میشه و میان سمت ما. امشب عمو امید رجبی هم مهمون ماست و میخواهیم هر چی مریضی توی عالم هست و همین امشب درمان کنیم. بنده خدا رو مثلا به شام دعوت کردیم اما در عمل تخلیه اطلاعاتی میخواهیم بکنیم.
راستی قراره شام ماهیچه بخوریم.
ان شاءالله هر چه زودتر خوشیها برمیگرده و به همه مون خوش میگذره.
فعلا تا بعد خداحافظ
با علی
برچسب:
نویسنده: شیدا کوهی