خرید بک لینک

با سلام

این روزها ، حاجی ها مکه و مدینه هستن و فعلا دست ما کوتاه و خرما بر نخیله. باباجون دیروز داشت میگفت با این روند دلارها فکر کنم هیچوقت ما مستطیع نشیم که بخواهیم تمتع به جا بیاریم. البته ما که دعا میکنیم قسمت همه آرزومندا بشه بالاخره از قدیم گفتن آرزو بر جوانان عیب نیست.

باز هم دیر دارم مطلب میزارم و علتش هم سرشلوغی باباجونه.

4 شهریور 97: روز یکشنبه صبح اول وقت عمو کوروش اومد دنبالمون ولی باباجون ساکش رو بسته بود تا بره دودابه ماموریت. اصلا تا جوم میخوریم باباجون میزنه میره یه جایی ماموریت. به نظرم کارش یه کم سخت تر شده امیدورام خدا خودش کمکش کنه. خودش میگه ماموریت رفتنا خیلی مهم نیست مهم نتیجه شه که باید خوب باشه.

سر صبح دوستای باباجون با ماشین اداره شون اومدن دنبالش و رفتن به سمت کردستان. قرار بود که برن دیواندره بعدش هم سنندج. همون سر صبح خیلیها شکماشون رو صابون زده بودن تا توی آفتاب درخشان یا بافه یه صبحونه گرون منو باز بخورن ولی باباجون گفته بود میریم داخل شهر زنجان یه چیز ارزونتر میخوریم و همینطوری هم شده بود.( نه اینکه خسیس باشه ها ولی ...)نمیگم چون ناراحت میشه.

حوالی ظهر رسیدن دیواندره و کار و بارهاشون رو انجام دادن و عصری هم به سمت سنندج راه افتادن توی راه از مناظر و شهرهای بین راه تعریف میکرد و خود سنندج هم خیلی به دلش نشسته بود ولی میگفت هنوز بوی شهادت میده اونجا.

ما هم عصری با عمو کوروش و آجی سلما برگشتیم خونه مون و باباجون اینا هم شب رو سنندج موندن. دقیقا همون شب یه زلزله دیگه با شدت 6.1 ریشتری توی کرمانشاه اومد و من تا شنیدم خدا رو شکر کردم که باباجونم اون شب کرمانشاه نبوده. آخه باباجون اینا قرار بوده فردایی صبح برن سمت کرمانشاه.

5 شهریور 97: سر صبح من و مامان جون رفتیم دنبال کارمون و باباجون اینا هم بعد از نماز صبح به سمت کرمانشاه راه افتادن و اولش رفتن جوانرود تا برامون خرید کنن. از چراغ خورشیدی گرفته تا چراغهایی که به باتری ماشین وصل میشه تا یه زیر انداز خوب و یه رادیوی باحال برای مادرجون.

ما توی مهدمون عمو موسیقی داشتیم و برامون شعر و ترانه میخوند من و آجی سلما هم داشتیم شادی میکردیم اما بعضیها داشتن حرکات موزون اجرا میکردن و زیادتر از ما شادی نشون میدادن. ما هم اصلا جوگیر نشدیم و کاملا جلوی خودمون رو گرفتیم (مثلا)

بعدش رفتن به سمت ثلاث باباجانی (روستاهای کوگا و اورازه و بعدش هم ازگله و داری زنگنه) اینقدر رفته بودن که برجکهای نگهبانی مرزمون دیده میشد میگفت اونور کوهها شهر خانقین عراقه.

شب به سرپل ذهاب رسیدن توی کارگاهشون شام تموم شده بود و براشون نگه نداشته بودن و یه لقمه شام طلبگی (املت) خورده بودن. ما هم مدام جویای زلزله بودیم ولی شکر خدا خیلی خرابی به بار نیاورده بوده و همه چی خوب بوده.

6 شهریور 97: روز سه شنبه بود و دلتنگی من دیگه داشت خودش رو نشون میداد کم کم داشتم لجبازی نشون میدادم. باباجون هم توی سرپل داشت خوش میگذروند(مثلا) یکی از دوستای دوران دانشگاهش(آقا فرشاد) که بچه سرپل بود رو پیدا کرده بود و با هم دیگه رفته بودن برای بازدید میگفت 19 سال بوده که همدیگه رو ندیدن. دوستش معلم شده بود و بابای جانبازش هم شهید شده بود.

بعد از سرپل سمت ترشکیبان و دم غروب هم به سمت کَل کُش رفته بودن اونجا هم کارگاه داشتن و داشتن برای مردم روستایی خونه میساختن.

7 شهریور 97: روز چهارشنبه طبق معمول ما صبح زود به سمت مهد و مامان جون هم به سمت اداره رفت و باباجون هم دنبال کرمانشاه گردی خودش بود. دم ظهری باباجون اینا رفته بودن سمت کوزران.

عصری مامان جون زودتر اومد سمت مهد و دستش پاکتهای پول هم بود گویا از بانک پول تازه گرفته بود تا به مربی های مهد عیدی عید غدیر بده . توی اداره شون هم عیدی داده بود.

با عمو کوروش به سمت خونه برگشتیم و منتظر بودیم تا ببینیم باباجون برنامه برگشتش چطور میشه.

باباجون هم عصر رفته بود سمت کرمانشاه و یکسره به سمت طهران راه افتاده بودن. قرار بوده توی کرمانشاه عمو رضا(حیدری) رو هم ببینن ولی نشده بود عمو رضا برامون سوغاتی هم خریده بود ولی دیگه نشد که ازش بگیرن . علت این عجله توی برگشت برمیگرده به اینکه یکی از همکارای باباجون(مهندس خدابخشی) نوه دار شده بد و از ذوق مرگی گفته بوده زود زود برگردیم همه هم بخاطر او قبول کرده بودن. باباجون گیر داده بوده که حتما برای شام باید دنده کباب شیرینی بده وگرنه قبول نیست .

دم غروب توی همدان غذا خورده بودن و باباجون به اکثر دوستای سیدش زنگ زده بود و عید رو تبریک گفته بود و دلش هم نیومده بوده که شیرینی از همکارش بگیره.

دایی جون و علی کوچولو هم اومدن خونه ما و تا نزدیکای ساعت 10 خونه مون موندن تا تنها نباشیم.

دیگه وقت خواب من رسیده بود و یهویی هم طبق روزهای قبل برقها رفت و خوابیدیم. ساعت 2و نیم نیمه شب بود که باباجون رسید ولی ما همه خواب بودیم.

8 شهریور 97: پنجشنبه سر صبح حوالی ساعت 9و نیم بود که از خواب بیدار شدیم و بدون مقدمه به مامان جون تبریک گفتیم و بمناسبت روز عید غدیر طلب عیدی کردیم. او هم دو تا 500 تومنی شیک و تا نخورده بهمون هدیه داد. امیدوارم برکت کنه.امروز سالروز عقد پدرجون و مادرجون هم هست زنگ زدیم و بهشون تبریک گفتیم.

دم ظهر خاله سحر هم برامون غذای نذری و عیدی از طرف عمو باقر برامون فرستاد که اونم چسبید.

این دو روز رو سعی کردیم جایی نریم تا بتونیم دور هم باشیم و خوش بگذرونیم.

برچسب: نویسنده: شیدا کوهی تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 22:09

صفحه بندی