سلام
19 مرداد 97: روز جمعه بود و قرار بود باباجون صبح شنبه یعنی فردا بره سمت استان کهکیلویه و بویراحمد برای ماموریت و چون حافظ دایی گفته بود باید مامان جون شنبه بره برای آزمایشات پزشکی لذا از طرفی هم مامان جون استرس داشت که چطور باید بره تا قزوین و ...
عصر روز جمعه مشخص شد که پرواز باباجون به سمت گچساران کنسل شده و مامان جون که از همه خوشحالتر بود بابت این اتفاق ، رفت که مقدمات سفر فردا صبح رو فراهم کنه.
20 مرداد 97: روز شنبه صبح بعد از نماز صبح به سمت قزوین راه افتادیم چون دیشب به خندوانه دیدن گذشته بود و خسته بودیم میترسیدیم باباجون موقع رانندگی خوابش ببره بالاخره به هر ترتیبی که بود حوالی ساعت 7و نیم رسیدیم محل مورد نظر . از بس بی نظمی بود که انگار دهه چهله و آدم یه احساس بدی از اینهمه بی مسولیتی میکرد. کار معاینات پزشکی مامان جون تا ساعت 10 واقعا بلاتکلیف بلاتکلیف بود یعنی اصلا کسی نمیدونست باید چیکار کنه تا بالاخره حوالی ساعت 10 یه فرم بهش دادن و گفتن برو درمانگاه ماهم رفتیم و تا اذان طول کشید نماز رو رفتیم توی نمازخونه درمانگاه خوندیم و باباجون هم کمی برامون خوراکی و آب خنک خرید. ساعت 1و نیم کار مامان جون تموم شد و بردیم تحویل اداره مورد نظر دادیم و برگشتن گفتن که دوشنبه همین هفته ساعت دو به بعد بیایین مصاحبه. خوشحال از اینکه کار اون روزمون بالاخره تموم شد و ناراحت از اینکه اگه باباجون بخواد فردا بره ماموریت دوشنبه با کی بیاییم حالا.
گفتیم خدا بزرگه و ان شاءالله بهترین ها رقم میخوره.
ساعت 2و ربع بود که از قزوین خارج شدیم و به سمت طهران راه افتادیم من از بس خسته بودم زودی توی ماشین خوابم برد و یه وقت متوجه شدم که توی یه مجتمع خدماتی رفاهی چی چی گستر نگه داشتیم تا غذا بخوریم. باباجون میگفت حالا یه طوری میشه فعلا رو خوش بگذرونیم تا بعد.
ناهار قیمه نثار و جوجه کباب سفارش دادیم خییییییییییلی خوشمزه و خوب بود. جوجه کبابش توی یه سیخ بزرگ با کباب نرم و البته سیخ خییلی داغ بود قیمه نثارش هم خوب بود . غذا رو خوردیم و باقیش رو آوردیم و رسیدیم خونه البته باباجون دیگه توی خونه نیومد و بلافاصله به سمت اداره حرکت کرد تا حدودای 9 شب سر کار بود. خییییییییلی خسته بود ولی دوست داشت کارهاش نمونه.
22 مرداد 97: روز دوشنبه بود اولش باباجون گفت به دایی جون بگه که ما رو تا قزوین ببره مامان جون یه کم دست دست کرد و بالاخره زنگ زد ولی دایی جون نتونست کمکی بکنه. مامان جون هم گفت خودم میرم باباجون هم به عمو کوروش گفت که ما رو ببره او قبول کرد ولی دقیقه نود باباجون زنگ زد گفت خودم میبرمتون. چون ماموریت رو انداخته بود روز سه شنبه.
ما دیگه در خوشحالی غرق بودیم و فکر اینکه من رو ساعت 12 میخوان از مهد کودک بگیرن خوشحالترم کرده بود.
باباجون طبق وعده ساعت 11:50 دقیقه اومد دنبالم مهد. بعدش هم رفتیم سمت اداره مامان جون و 12و نیم هم مامان جون رو سوار کردیم و یه کله رفتیم سمت قزوین هوا گرم بود و ما هم تشنه و گرسنه. شکر خدا من توی مهد ناهارم رو خورده بودم وگرنه بیچاره شون میکردم. یعنی خدا به مامان و بابا رحم کرد یه جورایی
.
بین راه باباجون برامون نوشیدنی گرفت و من هم درخواست آب قرمز کردم (از اون درخواستهای عجیبی که فقط هدف به چالش کشوندن باباهاست.) ولی از بد حادثه باباجون یه آب انگور خوشمزه خرید که قرمزیش بدفرم دلنشین بود دیگه کم آوردم . تا خود قزوین بهانه ای برای نق زدن نداشتم.
حوالی ساعت 2و نیم رسیدیم محل مصاحبه و البته چقدر هم خوب که دیرتر رسیدیم چون هر کسی که اومده بود همینطور توی گرما نشسته بود. من و باباجون رفتیم نماز خونه دانشگاه (محل مصاحبه) تا نماز بخونیم و کمی هم دراز کشیدیم و بعدش گفتن میخوان در نماز خونه رو ببندن و ما توی حیاط دانشگاه نشستیم ساعت 4 شده بود و دیگه نوبت مصاحبه ی مامان جون شده بود. خودش راضی بود ولی یه حسی میگفت انگاری معلومه که کیو میخوان جذب کنن و البته هیچکدوممون ناراحت از این نبودیم چون بقیه هم یه جورایی مشکل داشتن و نیاز به کار داشتن.
ساعت 5 از قزوین خارج شدیم و باز هم من خسته بودم و توی ماشین خوابم برد. باباجون هم بین راه دو تا ساندویچ همبرگر خرید با نوشابه تا به صورت کاملا نامزدی با حاج خانمش بخورن. ما هم که خواب و کسی ما رو تحویل نگرفت.
حدودای ساعت 7 بود که رسیدیم دم در خونه این دفعه دیگه باباجون سر کار نرفت و باز هم من خوشحالتر شدم که پیش ما می مونه.
23 مرداد 97: روز سه شنبه بود و مامان جون باید کلاس مالی رو شرکت میکرد سر صبح همه با هم رفتیم و من رفتم مهد ، باباجون رفت سر کارش و مامان جون هم رفت اداره. اون روز از سر صبح باباجون هم کلاس آموزشی داشت و نمیدونم چرا با خودش ساک برداشته بود.
حوالی ساعت 5و نیم عمو کوروش اومد دنبالم و سوارم کرد و رفتیم دنبال مامان جون سمت جام جم. ولی باباجون نبود باهامون. تازه فهمیدم که ای بابا، باباجون امروز باید میرفت ماموریت . چون پروازهای یاسوج نبود مجبور شده بودن برن شیراز. مسافرت خسته کننده ای میشد براشون. چون اون روز رسیدن شیراز بعدش هم یکسره رفتن یاسوج. چون اولین بار بود که باباجون میخواست استان فارس و کهکیلویه رو بره ما همه ذوق داشتیم تا ببینیم واقعا چقدر شیراز دیدنی و قشنگه. حتی یاسوج هم برامون جذاب بود چون تعریف ازش کم نبود. شب یاسوج بودن و ما هم از بس خسته بودیم ساعت 10 و نیم طبق معمول خوابیدیم.
راستی تا یادم نرفته یه چیزی بگم. نمیدونم چرا این شبها تا سریال پدر تموم میشه به یکبارگی برقها میره و همه جا تاریک میشه ( البته اینو باباجون و مامان جون میگنا) و انگار هیچ چاره ای وسه آدم نمی مونه جز اینکه بخوابه.البته میبینم که گاهی اوقات باباجون یا مامان جون وقتی میخوان برن آشپزخونه چراغ روشن میشه اما هی خودمو دلداری میدم که لابد فقط برق هاله که میره . خواستم بدونم آیا برق خونه ما به تیتراژ سریال پدر وصله؟ آخه دقیقا همون موقع همه چی به طور ناخودآگاه و البته بدون برنامه ریزی قبلی( ان شاءالله) اتفاق میفته.
24 مرداد 97:روز چهارشنبه صبح اول وقت عمو کوروش اومد دنبالمون تا ما رو ببره مهد و سر کار. ما که هر روز زود بیدار میشدیم از بخت بد تا 7 صبح خوابمون برد و عمو کوروش بنده خدا از ساعت 6 صبح توی ماشین توی کوچه منتظر موند تا ما بیدار بشیم و بریم. مامان جون که جای خود ولی من هم وجدان درد گرفتم از این اتفاق. باباجون هم صبح اول وقت با همکاراش رفته بودن سمت دهدشت. باباجون اینا یه جاهایی رفته بودن که میگفت انگار دنیا داشت تموم میشد و به بن بست رسیده بودن. سر یکی از پروژه ها دعوا شد و تا بین دو نفر دعوا شد که شکر خدا به خیر گذشت. اسم یکی از اون جاها لنده بود. عصر هم از دهدشت به سمت گچساران و بعدش هم یاسوج راه افتاده بودن.اون روز حسابی خسته شده بودن چون بعد که رسیدن یاسوج بدون هیچ توقفی به سمت شیراز راه افتاده بودن. توی مسیر لنده سر مزار حسین پناهی هم رفته بودن. اون روز تقریبا 11 - 12 ساعت فقط توی ماشین بودن.
باباجون کلا توی ماموریتها چریکی کار میکنه بر خلاف زمانی که توی خونه هست. آخه توی خونه مامان جون میگه غیر از مساحت 2*2 که روبه روی تلویزیون هستی هیچ تکون نمیخوری
.
اون شب باباجون یه اعصاب خورد کنی هم داشت چون برده بودنشون یه باغچه ورودی شیراز برای شام که موسیقی زنده داشت و کلا غیر قابل تحمل بود مخصوصا اینکه خواننده هاش فکر کنن خوش صدا هم هستن.
غذاش هم گویا تعریفی نداشته. خلاصه اینکه دوستای باباجون ناخواسته یه حال اساسی از بابا گرفته بودن. اما سمت ما ، دایی جون یه سر اومد بهمون زد و با علی کوچولو هم کمی بازی کردیم
ما هم تلفنی با باباجون تماس داشتیم و صحبت میکردیم اون شب بخاطر خستگی زیاد دودابه(دوباره) زود خوابیدیم و اتفاقا بعد از سریال پدر.
25 مرداد 97: روز پنجشنبه بود و از سر صبح منتظر اومدن باباجون غافل از اینکه پرواز باباجون از شیراز شبه. این روزا حتی عمه جون هم نمیتونه پیش ما بیاد از بس درگیر درس و مشقه ولی آجی سلما رو گاهی اوقات توی مهد میبینم و بازی میکنیم و البته گاهی هم دعوا. کلا بودن آجی سلما یه وقتایی قوت قلبه بخاطر اینکه زانیار و آرتین و رادین و ... نمیتونن به من چپ نگاه کنن. یعنی اگه آجی سلما اراده بکنه چشماشون رو درمیاره.
اون روز هم چون واسه عمه جون کلاس فوق العاده گذاشته بودن قرار بود آجی سلما رو بیاره خونه ما ولی نمیدونم چی شد که یهو تصمیم گرفتن که با عمه جون بره سر کلاس حاضر بشه.
صبح که من و مامان جون رفته بودیم دنبال کسب و کارمون باباجون هم طبق معمول دنبال گشت و گذارش بود (اصلا معلوم نیست این مرد چیکار میکنه ؟ چرا به فکر زندگیش نیست؟ همه بار زندگی افتاده روی دوش من و مامان جون.... مثلا دیگه خواستم به سبک فیلمها حرف بزنم.)
دم ظهر باباجون چند تا عکس فرستاد که نشون میداد رفته سر مزار حضرت حافظ و کلی خلوت کرده با ایشون. بعدها که ازش میپرسیدیم چطور بود مقبره حافظ؟ میگفت خیلی باصفا بود ولی مردمی که میان خیلی ایشون رو نمیشناسن. مثلا بعضی از مردم میگفتن اینجا که چیزی نداره فقط یه قبره سریع عکس بگیریم بریم. یا بعضیا میومدن ابعاد مقبره رو قدم میزدن تا دستشون بیاد که طول و عرضش چقدر بوده ؟ یا بعضیا هم یاد آوازهای شجریان از شعرهای حضرت حافظ میفتادن. از این اوضاع گله مند بود میگفت حافظ شناسی مردم همینقدره اونوقت همه هم مدعی هستن که ایشون رو میشناسن و باهاشون حشر و نشر دارن.
برای عصر هم یه سر رفتن زیارت حضرت احمدبن موسی(ع) جناب شاهچراغ که برادر امام رضا جان میشن. باباجون میگفت انگاری بوی امام رضاجان رو میشنوی و دلنشینی خاصی داره. ما که توفیق نداشتیم منتها دعا میکنم قسمت همه مون بشه.
وقتی داشتن بیرون میومدن هوس فالوده شیرازی هم کرده بودن آقایون و به دور از چشمهای تیزبین ما نفری یه فالوده شیرازی هم زده بودن توی رگ. اون هم با شربت آلبالو و انار. اون لحظات ما دقیقا چه کاری انجام میدادیم جالبه. همش دنبال کار و تلاش و یه لقمه نون و بوقلمون تا شکم اهل و عیال باباجون رو سیر کنیم
حوالی ساعت 6ونیم عصر بود که به سمت فرودگاه حرکت کردن در حالیکه سر راه عرق هم خریدن. آها اینجا جاییه که میشه مچ باباجون رو گرفت. اصلا اجازه نمیدیم توضیح بده چه عرقی خریدن فقط کافیه بگه عرق خریدم. ها ها ها ها (الان خباثت داره از سر و روی من میباره) آخه بگو مرد تو رفتی ماموریت یا رفتی عرق بخری؟ ها؟...
حالا جدای از شوخی انواع عرقهای مختلف از نسترن و بهار نارنج و میخک و کاسنی و ... خریده بودن تا به مسقطی که عرق دیگه محسوب نمیشه ولی سوغات شیراز که هست بالاخره.
ساعت 8 شب هم دایی جون با علی کوچولو یه سر اومدن پیشمون تا تنها نباشیم باباجون ساعت 8ونیم پرواز داشت حوالی ساعت 10 شب بود که رسید مهرآباد و عمو کوروش رفتن دنبالش تا برسه خونه ساعت 10و نیم شده بود ولی من هنوز بیدار بودمممممممم چون فردا مهد نداشتم و میتونستم بیشتر بیدار بمونم.
من دیگه داشت خوابم میبرد که با اومدنش خوابم پرید و شروع کردم به کند و کاو چمدون باباجون . از مسقطی گرفته تا عرقهای مختلف بهار نارنج و میخک و ... با خودش آورده بود ما هم بلافاصله بساط شام رو پهن کردیم و شام خوردیم.
خندوانه هم دیدیم و بعدش خوابیدیم.
...
30 مرداد 97: روز سه شنبه روز دعای عرفه بود و باباجون خیییییییلی دوست داشت و اصرار میکرد که بریم آمل خدمت آقاجان. اما هیچ جوره جور در نیومد. مامان جون که تا ساعت 7 عصر کلاس مالی داشت یه عامل بود که نشد بریم از طرفی هم باباجون بخاطر ترس از ترافیک مسیر نمیتونست بره . از سر صبح باباجون و مامان جون کتابچه های دعاشون رو برداشتن و گفتن شاید خدا خواست و تونستن دعا رو بخونن. عمه جون اینا هم بخاطر اینکه رفته بودن شمال ، دو روز بود که نبودن . من هم مهد بودم تا اینکه ساعت 5:50 دقیقه باباجون اومد دم در مهد دنبالم تا بریم محل کارش هرچی مامان جون میگفت بیایید دنبالم ما نرفتیم چون میترسیدیم شب عیدی (عید قربان) بخوریم به ترافیک مصلی امام.
باباجون تنهایی دعاش رو خوند و من هم توی اتاق باباجون کمی بازی کردیم و تلویزیون تماشا کردم. مامان جون حوالی ساعت 6و 40 دقیقه رسید جلوی اداره بابا. ما هم سریع سوار شدیم و به سمت خونه راه افتادیم باباجون گفته بود تا 7:40 شما رو میرسونم خونه چون میخواستیم بریم عروسی. عروسی نرگس خانم بود خواهر زندایی.
سر موقع رسیدیم خونه و باباجون اولش نمیخواست بیاد عروسی. میگفت حال و حوصله ی اینجور فضاها رو ندارم نمیدونم چی شد که دقیقه نود یهو پرسید آقای قوامی هم میاد؟ گفتیم بله.
آخه آقای قوامی استاد قرآن باباجونه و باباجون خیلی زیاد نسبت به ایشون ارادت داره. یهو دیدیم که لباسش رو پوشید و گفت منم میام بیشتر دنبال این بود که ساعاتی رو خدمت استادش باشه. توی عروسی هم همینطور شد و خیلی به مدح و سرودهایی که توی عروسی خونده میشد کاری نداشت گرچه فضای آقایون فضای خوبی بود.
ساعت 11و نیم شب از عروسی برگشتیم و رفتیم سمت خونه. مامانی هم از شمال اومده بود برای عروسی. هر چی گفتیم بیا با هم بریم خونه نیومد که نیومد. گفت بعدا.
فردا عید قربانه. از خدا میخوام به برکت این روزها و این شبها همه ساله این ایام مشرف بشیم به حج این یعنی اینکه همه مستطیع بشیم ان شاءالله و مشکلات همه مردم به لحاظ اقتصادی و ... حل بشه و خانواده ها بتونن یه عید درست و حسابی بگیرن. امسال یه کم شرایط سخت شده و خیلیها نمیتونن قربونی کنن. ان شاءالله روزگار خوش برای همگان در پیش باشه.
31 مرداد 97: امروز چهارشنبه ست روز عید سعید قربان. عمه جون اینا رفتن شمال پیش پدرجون، مادرجون اینا و مامانی بخاطر عروسی خواهر زندایی اومده طهران اما خونه دایی جون ایناست. دیشبش رو تا دیروقت داشتن عروس خانم رو راهی خونه بخت میکردن و حسابی خسته بودن عوضش ما حسابی سرحال بودیم اونقدری سرحال که باباجون میخواست روز عید رو هم بره سرکار و برگشتنی گوشت تازه هم بخره تا کباب کنیم واسه ناهار عید اما مامان جون نذاشت . یعنی هم نذاشت بره سرکار و هم نذاشت گوشت تازه بخره تازه اونجا بود که فهمیدم رییس کیه توی خونه مون؟!!!
گرچه باباجون میگه توی خونه حرف آخر رو من میزنم(یعنی خودش) ولی فکر کنم منظورش همون چشمه که میگه.
خلاصه اینکه دم ظهر بود که مامانی زنگ زد و گفت برای ناهار چیزی درست نکنین که حاج خانم دارابی از غذای دیشب عروسی براتون میفرسته. باباهم به شوخی گفت راضی به زحمت نیستیم فقط بگو ماهیچه ش رو بیشتر بذاره.
.
غذای خوشمزه رسید و خوردیم و بعدش هم به شادی و بازی و کیف کردن گذروندیم.
تا گزارشهای بعدی
با علی
برچسب:
نویسنده: شیدا کوهی