خرید بک لینک

سلام

15 مرداد 97: امروز روز تولد پدرجون منه امیدوارم همیشه سایه پربرکتش بالای سر همه مون باشه هر چند که ما خییییییلی توی طهران گرم مونه ولی الان پدرجون توی ییلاقات داره حالش رو میبره و حتی کاپشن هم پوشیده. خوش به حالش.

17 مرداد 97: روز چهارشنبه باباجون با سه تا از همکاراش رفتن سمت اصفهان برای مأموریت قرار بود تا فردا شب ادامه داشته باشه اما بخاطر اینکه کارشون زودتر تموم شد شب به سمت طهران حرکت کردن و ساعت 4 صبح رسیدن.

اون شب ما شام رو مهمون دایی جون اینا بودیم و شام پنه خوردیم خیییییلی خوشمزه شده بود بعدش هم مامانی رو با خودمون آوردیم خونه مون تا پیش ما بخوابه.

باباجون نتونسته بود عمو محسن (بهرام...) رو توی اصفهان ببینه ولی عوضش برگشتنی برامون گز خریده بود.

18 مرداد 97: صبح که از خواب بیدار شدم دیدم باباجون خونه ست خوشحال شدم یعنی راستشو بخواهین اصلا متوجه نشدم که باباجون پیش ما نبوده. از طرفی هم خوشحالتر شدم چون امروز قرار نبود مهد برم. ساعت 10 صبح عمو کوروش آجی شلما رو آورد خونه ما چون عمه جون امروز کلاس جبرانی داشت.

آجی سلما از لحظه ورودش یک ریز گریه کرد تا حدود نیم ساعت . باباجون هم بیدار شد و بغلش کرد ولی آروم نشد که نشد. مامان جون گفت زودی زنگ بزنیم به داش امین که این روزها شماله پیش پدرجون و مادرجون و داش باقر. زنگ زدیم هنوز خواب بود پدرجون بیدارش کرد و براش توضیح داد که سلما بهانه ش رو گرفته داش امین هم با همون حالت شل و ولی و بیخیالی خواهرش رو آروم میکرد. بعد از 5 دقیقه صحبت کردن گریه آجی سلما دیگه کم شد و شروع کرد به بازی کردن.

دم ظهر باباجون من و آجی سلما رو برد بیرون و برامون خرید کرد از ژله گرفته تا آبمیوه و بستنی و اسمارتیز و .... خلاصه اینکه ما رو حسابی تحویل گرفت.

برگشتنی دیگه نزدیک نماز ظهر شده بود نماز رو خوندیم و عمو کوروش اومد دنبال آجی سلما اما چون ما ماشین رو نیاز داشتیم من و باباجون هم باهاشون رفتیم تا اونا رو برسونیم و برگردیم. اولش رفتیم دنبال عمه جون بعدشم با عمه جون رفتیم دفتر هودکار خریدیم بعدشم رفتیم سمت شهر ری.

توی همین فاصله دایی جون اینا اومدن خونه ما آخه امروز ناهار اونا مهمون ما بودن. ما تا بریم و برگردیم ساعت شده بود 3:45 عصر . ناهار مرغ سرخ کرده و آلو ترش (خودخودی شمالی) و ... داشتیم که بسیار خوردنی بود و اذا بلغت الحلقوم خوردیم. یعنی یک چیزی فراتر از خوردن رو خوردیم.

بعد از ناهار دایی جون اینا میخواستن برن که به اصرار باباجون برای چای با گز و شیرینی موندن. کمی گفتیم و خندیدیم و بعدش اونا رفتن.

به قدری باباجون خسته از دیشب بود که از ساعت 6و نیم تا 9 شب خوابید ما هم همینطور . یعنی بیشتر بخاطر خستگی باباجون ما خواستیم همدردی کنیم وگرنه من و مامان جون اینقدرا هم خسته نبودیم ولی دیگه بار خورد دیگه. ....

شب خندوانه رو دیدیم و بعدش دوباره خوابیدیم (چقدر خلاصه و مفید).

برچسب: نویسنده: شیدا کوهی تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 22:09

صفحه بندی