خرید بک لینک

سلام

چند روز پیش بین دوستای مامان جون که خانمهای دوستای کامونی باباجون باشن لو رفت که این خاطرات مال منه گرچه چیز خاصی توش ندارم ولی به باباجون گفتم با تاخیر خاطرات رو ثبت کنه تا همه اخبار خونه آنلاین دم دست خاله ها نباشه لااقل.

یه نکته دیگه هم بگم راجع به عنوان این پست که نوشتم نیمه اول مرداد. هر کی ندونه فکر میکنه داریم فوتبال یا ... بازی میکنیم.

6 مرداد 97: عمه جون اینا که رفته بودن شمال برامون نون زرَیـن آوردن که دست پخت مادرجون بود ولی هنوز به دستمون نرسوندن و ما نگران دو مطلب هستیم اول اینکه خودشون بخورن و به ما نرسه

دوم اینکه اینقدر طول بکشه تا کپک بزنه

7 مرداد 97: یکشنبه ساعت 10 صبح بود که اعلام نتایج آزمون استخدامی شد و در عین باوری (نب باوری منظورمه ولی از ترس مامان جون نمیتونم بگم) و عین انتظار ما (منظورم به دور از انتظاراته) مامان جون یه جایی قبول شد که الان نمیتونم بگم چون هم مصاحبه ش مونده و هم میترسم چشم بخوره . البته از حق نگذریم (اینم از اون جملاته ها آخه کی میتونه از حق بگذره؟) درصداش خوب بود و خودشم فکر نمیکرد اینطوری نتیجه بگیره. روز خوب و خوشحال کننده ای بود برامون. قرار شد از حاج آقا و حاج خانم دارابی بپرسیم که باید دقیقا چیکار بکنیم.

9 مرداد 97: روز سه شنبه مشخص شد که باید بریم سمت قزوین تا کارهای تشکیل پرونده و بعدش هم مصاحبه و گزینش رو انجام بدیم یعنی اگه بخوام درستش رو بگم باباجون به حافظ دایی زنگ زد و ازش خواست که آمار از اداره .... استان قزوین در بیاره. او هم زحمت کشید و معلوم شد که باید شنبه صبح اوجا باشیم.

لذا تصمیم گرفتیم آخر هفته بریم سمت قزوین.

10 مرداد 97: روز چهارشنبه عصری عمه جون اینا بعد از کلاسش اومدن سمت ما تا شام رو دور هم بخوریم شام لازانیا داشتیم و آش جو که مامان جون میگفت عمه دوست داره. شام رو خوردیم و خوشمزه هم بود انصافا بعدش هم خندوتنه دیدیم و عمه جون اینا رفتن خونه شون من هم از اینکه فردا نباید مهد برم خوشحال بود و از ذوق زیاد نمیتونستم بخوابم اما بالاخره مقاومتم زیاد دوام نیاورد و خوابیدم.

11 مرداد 97: روز پنجشنبه از بس همه خسته بودیم که ساعت 11 از خواب بیدار شدیم و کل روز رو به استراحت و بازی با باباجون گذروندم. حتی باباجون میخواست بره اداره ولی به خاطر من دیگه نرفت.

12 مرداد 97: ساعت 9 صبح روز جمعه بود که خاله سحر زنگ زد و گفت برای ناهار بیایین خونه ما. از طرفی هم مامانی و حاجی مامان داشتن از شمال میومدن طهران لذا ناهار دور همی قشنگی میشد. بعد از نماز ظهر و عصر به سمت خونه خاله اینا رفتیم و ناهار خوشمزه (جوجه محلی و کباب کوبیده و ...) خوردیم و کمی هم باباجون سر به سر عمو فرشید گذاشت هر چند وقت یه بار هم میگفت بچه هاتون رو خوب تربیت نکردید که دارن وقت ناهار بازی میکنن محمد علی رو ببینید چطور داره به آموزشهایی که بهش دادیم عمل میکنه؟ دایی جون اینا و خاله مریم اینا هم بودن و اون چند ساعتی که اونجا بودیم واقعا چسبید.

بعد از ناهار عمو کوروش ماشین باباجون رو آورد تحویل داد و ماشین خودش رو برداشت و رفت سمت خونه شون و ما هم از مهمونا خداحافظی کردیم تا بتونیم زودتر بریم سمت قزوین. آخه به حافظ دایی اینا گفته بودیم برای شنبه اونجا خواهیم بود.

حدودای ساعت 5 از خونه راه افتادیم و شکر خدا ترافیکی هم ندیدیم البته لاین برگشت به طهران خیییییییییلی شلوغ بود ولی سمت ما خیلی خوب و روون بود. ساعت 7 پرسون پرسون رسیدیم دم خونه حافظ دایی اینا توی راه یه قوطی شیرینی هم خریدیم. ولی تو نرفتیم چون دایی اینا گفتن بیرون هستن و یکساعت دیگه میرسن.

ما هم فرصت رو غنیمت شمردیم و شهر رو گشتیم و یه فروشگاه بزرگ بود که کلی توش گشتیم. باباجون منو سوار ماشین شارژی کرد و مامان جون هم کمی خرید کرد. من هم توی این خرید یه کلاه کاسب شدم. ساعت به 8و نیم رسیده بود ولی دایی اینا هنوز نرسیده بودن. چون وقت اذان بود باباجون گفت بریم یه مسجد نماز بخونیم. مسجد نزدیک خونه دایی اینا بود خیییییییلی هم بزرگ و قشنگ . یعنی جون میداد واسه شلوغ کاری و بازی . گاهی اوقات میرفتم سمت آقایون گاهی هم سمت خانما.

بین دو نماز بود که حافظ دایی زنگ زد و گفت که رسیدن ما هم نماز رو خوندیم رفتیم سمت خونه شون.

کلی خوش و بش کردیم و شربت خوردیم و میوه تا شام خوشمزه (مرغ سرخ کرده با کته دستپخت زن دایی) آماده شد و دل سیر خوردیم. همه چی عالی بود همونطوری که همیشه برآورد میکردیم. بعد از شام من و باباجون و محمدحسین رفتیم برای بازی و دایی داشت ما رو تماشا میکرد. مامان جون هم به زندایی توی شستن ظرفها کمک میکرد. ساعت 1 شده بود و دیگه خستگی بر ما داشت غلبه میکرد. از بس خسته بودم کنار دست باباجون خوابم برد.

13 مرداد 97: صبح برای نماز باباجون اینا بیدار شدن و بعد از نماز فرمهای مامان جون رو پر کردن و بعدش یه چرت یکساعته زدن تا ساعت 7 بشه. بعدش صبحونه خوردیم و به سمت داخل شهر حرکت کردیم اول بنیاد شهید بعد همون اداره ای که مامان جون قبول شده و... خلاصه بودن حافظ دایی اینقدر قوت قلب بود که کارها خوب پیش میرفت و خسته نمیشدیم. حدودای ساعت 10 و نیم کارمون تموم شد وقتی خواستیم حافظ دایی رو برسونیم باباجون پیشنهاد کرد اگه چیزی کم و کسر داریم توی خونه همینجا که ارزونتره خرید کنیم. بلافاصله و با کمترین درنگ موافقت شد. رفتیم شنبه بازار و کلی وسایل خریدیم تازه اونجا فهمیدم که چقدر یخچال خونه مون خالی بوده و خبر نداشتیم.

ساعت 11و نیم از قزوین خارج شدیم و حوالی ساعت 1 رسیدیم دم خونه باباجون هم بلافاصله بعد پیاده کردن ما رفت سمت اداره شون و تا 8و نیم شب سر کار بود.

برچسب: نویسنده: شیدا کوهی تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 22:09

صفحه بندی