خرید بک لینک

سلام

این روزها هوای طهران خیلی گرمه و ما تا چند روز پیش کولر نداشتیم تا اینکه یه روز باباجون دوستش رو آورد خونه و کولرمون رو درست کرد الان هم هرچند با احتیاط کولر روشن میکنیم و بیشتر پنکه ی خاله سحر رو روشن میکنیم اما همین که هست واقعا نعمتیه.

راستی اینم باید بگم که بابای من از اون بابا ها نیست که بگه کسی به کولر دست نزنه.

26 تیر 97: امروز برگشتنی از سرکار و مهد کودک باباجون مرام گذاشت و ما رو به مرغ سوخاری مهمون کرد ولی تا اومدیم آماده خوردنش بشیم دایی جون و علی کوچولو اومدن خونه ما گرچه خوشحال میشدیم که اونا هم با ما همسفره بشن اما چون زندایی مونده بود خونه که درس بخونه در نتیجه نموندن و بعد از یکساعت بازی من و علی برگشتن خونه شون. ما هم بعدش شام خوردیم و زود خوابیدیم.

27 تیر 97: چهارشنبه روز معارفه دوستای بابا بعنوان مدیرعامل شرکتها بود محمد روح و مصطفی صا.. دو تا از دوستا و همکارای باباجون بودن که امروز معارفه شدن و باباجون هم از این قضیه خوشحاله ضمن اینکه امیدواره بتونن موفق باشن.

شب عمه جون اینا مهمون ما بودن ما هم برای شام واویشگا (یه غذای اصالتا روسی و مورد پسند گیلانیها) رو پختیم عمه جون و عمو کوروش و آجی سلما رو دو هفته ای بود که نمیدیدیم و دلمون تنگ شده بود. این روزا هم کار و بار عمو کوروش شکر خدا بهتر شده و هم سر عمه جون بخاطر درسهاش خیلی شلوغتر بخاطر همین هم خستگی داشت از سر و روشون میبارید حتی آجی سلما هم که مهد میره خیلی حال و حوصله شلوغ کردن نداشت بخاطر همین بعد از شام و چای عمه جون اینا به سمت ری حرکت کردن و ما هم خوابیدیم.

28 تیر 97: امروز صبح باباجون پیشنهاد کرد بریم به فروشگاه خانه ایرانی توی شهرک محلاتی یه سری بزنیم و یه کم خرید کنیم مامان جون هم که مدتها دنبال موقعیتی بود که بتونه بره خانه ایرانی سریع استقبال کرد و حرکت کردیم. توی راه من مدام استرس مهد رفتن رو داشتم بخاطر همین نزدیک به 20 بار پرسیدم که مهد میخواهیم بریم؟ هر دفعه سعی میکردن یه جور بهم اطمینان بدن که نه مهد نمیریم. بالاخره به خانه ایرانی رسیدیم خیییییلی کوچیکتر از تصورمون بود ضمن اینکه فکر میکردیم خیلی جذابتر باشه اما نبود متاسفانه. یه کم خرید کردیم و بعدشم سریع به سمت خونه برگشتیم.

ناهار لوبیاپلو داشتیم با ماست که من خیلی دوست دارم. من به لوبیا پلو میگم پلویی که توش هواپیما داره (این از ابتکارات مامان جونه که به این طریق گولم میزنه و بهم غذا میده)

بعد از ناهار تا دم دمای غروب استراحت کردیم ساعت 8 عصر بود که با ماشین دایی جون به سمت عروسی دایی مدا رفتیم. عروسیش خلوت و قشنگ بود توی یه جایی که مربوط به ارتش بود (خیابون کارگر) دایی مشین و آقا محمدجواد و محمد نوروزی و آقای اصلانی و ... هم بودن ولی من و علی یک ریز آتیش سوزوندیم یعنی به قدری عروسی رو به گند کشیدیم که نگو و نپرس. قبل از سالن عروسی هم که نماز جماعت خوندیم از کول تک تک کسایی که سجده میرفتن من و علی بالا رفتیم فقط زورمون به حاج آقا نرسید وگرنه سعی کردیم همه مستفیض بشن.

اینقدر شلوغ کردیم که روی صندلیهای خالی سالن پیاده روی میکردیم همه دستمال کاغذیها و گلدونهای روی میزها رو یه جا جمع کردیم و مورد تشیق همه ی هواداران قرار گرفتیم.

دیگه رمقی نداشتیم که شلوغ کنیم حتی نا نداشتیم که غذا بخوریم بخاطر همین باباجون به دایی مشین گفت برامون غذا توی یه بار مصرف بریزن تا ببریم خونه.

ساعت 11 شب بود که رسیدیم خونه و خندوانه نگاه کردیم و بعدشم خوابیدیم.

29 تیر 97: روز جمعه صبح ساعت 10 از خواب بیدار شدیم و من و مامان جون صبحونه خوردیم و باباجون همراهیمون نکرد. تصمیم گرفتیم که برای ناهار بری ری خونه عمه جون اینا . اما چون میدونستیم درگیر درس خوندنه لذا مامان جون از اون قورمه خوشمزه هاش برامون پخت و با خودمون برداشتیم و رفتیم ری. ناهار رو با عمه جون و آجی سلما خوردیم ولی عمو کوروش درگیر کار بود و نتونستیم ببینیمش.

حدودای ساعت 4 بود که خداحافظی کردیم و به سمت بازار ری رفتیم . مامان جون برام لباس خرید و به سمت خونه برگشتیم دیگه تا شب بیرون نرفتیم و فیلم دیدیم و بعدش هم خوابیدیم.

30 تیر 97: مهمترین واقعه ای که امروز رخ داد این بود که کیف عمه جون رو دزد زده بود البته نه توی بازار یا خیابون بلکه آقای دزد ساعت 5 صبح از پنجره خونه اومده بوده توی خونه و کیف رو برداشته و پریده بیرون گویا ایزار این کار هم یه وانتی بوده که توی کوچه و زیر پنجره پارک شده بود یعنی آقا دزده به این طریق وارد خونه شده بوده عمه جون اینا هم خیلی سریع رفتن و به آگاهی و دادسرا گفتن و طرح شکایت کردن. دم دمای نیمه شب بود که عمه جون زنگ زد و گفت که گویا کیف با مدارک پیدا شده ولی انگاری طلاها و پول رو از توش برداشته و برده . ان شاءالله اونا هم زود پیدا بشه چون عمه جون خیییییییلی ناراحته و داره گریه میکنه.

دیگه همییییییییین.

تا گزارشهای بعدی خداحافظ و با علی.

برچسب: نویسنده: شیدا کوهی تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 22:09

صفحه بندی