خرید بک لینک
سلام

ببخشید دودابه دیر به دیر میتونم بنویسم آخه که سر باباجن یه کم بیشتر از قبل شلوغه.

سه شنبه 12تیر 97: از امروز دارم میرم مهد کودک تجربه ش رو ندارم ولی اولش به نظرم جذابه گرچه میدونم که دلم برای مامان جون و باباجون تنگ میشه. مهد رو یکی از دوستای همکار باباجون برامون پیدا کرد و قیمتش هم به نسبت اون چیزی که فکر میکردیم مناسبتره (ماهی 580 تومن).

از اونجاییکه باباجون ماشینش هفتگی طرح داره لذا صبح به صبح با هم میریم اداره اول منو میذارن مهد بعد مامان جون رو بعدشم خودش میره سرکار. اینطوری خیلی خوبه شکر خدا برگشتنی هم سعی میکنیم با هم برگردیم. چند روزی هم هست که عمه جون هم سر کلاساش میره و آجی سلما هم میره مهد ولی اون سه روز در هفته رو میره.

یکشنبه 17 تیر 97: امروز تصمیم داریم بریم سمت شمال پیش پدرجون اینا خیلی وقته که نرفتیم از همه طرف هم دارن بهمون میگن که زود بیایین چون هوا عالیه و ییلاق هم خلوته. ما هم بنا داریم تا بتونیم تو خلوتی شب بریم تا ترافیک رو رد کرده باشیم ضمن اینکه اگه تونستیم مامانی و حاجی مامان رو هم با خودمون ببریم ییلاق. مامانی هم یه موافقت ضمنی کرده.

باباجون ساعت 8ونیم شب رسید خونه و خییییییییلی خسته بود از یه طرف هم مامانی و از طرف دیگه هم پدرجون زنگ میزدن که کجایید؟ فکر میکردن بازم مثل سابق یه دفعه ای میخواهیم بریم جلوشون سبز بشیم. (آخه ما یه همچین خانواده هایی هستیم)

باباجون گفت شب رو خوب بخوابیم تا بعد از نماز صبح حرکت کنیم همین کار رو کردیم و ساعت 5 صبح از خواب بیدار شدیم.

دوشنبه 18 تیر 97: امروز روز شهادت حضرت امام صادق(ع) و تعطیل رسمیه. باباجون لباس سیاهش رو پوشید و مامان جون هم اومد که لباس بپوشه یک گریه ای کردم و جیغ و بیغی سر دادم که نگو و نپرس اصلا یه وضعی بود فکر میکردم مامان جون میخواد بره سرکار. هر چی برام توضیح میدادن که دیشب بهت گفتیم میخواهیم بریم خونه پدرجون مادرجون گفتی دوست دارم و... خب حالا همونجا میخواهیم بریم دیگه. اصلا انگار این حرفا رو نمیشنیدم و به هزار زحمت آرومم کردن و راه افتادیم.

ساعت 8 صبح بود که رسیده بودیم رودبار و بوی وطن میومد اما هنوز شرجی نبود و هوا عالی بود. باباجون گفت اینجا یه صبحونه بخوریم و یه مغازه ساده ولی با صفا پیدا کردیم و صبحونه مشدی خوردیم . من و مامان جون خامه عسل و باباجون سوسیس تخم مرغ ربی (حالا هیچوقت نمیخوردا ولی این دفعه هوس کرده بود. هی میگفتم پدر من هوس از شیطانه بریز دور این بازی کثیف رو (مثل فیلما) اما صدام به گوشش نمیرسید.).

بعد از صبحونه گازش رو گرفتیم و حرکت کردیم. حوالی ساعت 10و نیم بود که رسیدیم یکسره رفتیم خونه حاجی مامان چون خونه پدرجون اینا کسی نبود و همه رفته بودن ییلاق. حتی خان عمو اینا.

باباجون و من و مامانی رفتیم سرکوچه تا برای خودمون و پدرجون اینا گوشت کوبیده و کبابی بخریم همینطور مرغ من و مامانی هم رفتیم تا دو تا اسباب بازی کوچّولو بخریم دم ظهر بود که برگشتیم خونه حاجی مامان. توی همین چند دقیقه چنان هوا شرجی شد که باباجون یکسره رفت که دوش بگیره. لباساش کلا خیس شده بود از عرق.

ناهار کباب کوبیده و جوجه کباب داشتیم با دستپخت ویژه مامانی. خیلی خوشمزه بود و باباجون هم به هزار لطایف الحیل بهم کباب میداد که بخورم. بعد از ناهار یه چای خوردیم و از مامانی و حاجی مامان خداحافظی کردیم چون مامانی چهارشنبه باید مدرسه میرفت لذا گفتن ما چهارشنبه عصر میاییم ییلاق. ما هم راه افتادیم و حدودای ساعت 5عصر بود که رسیدیم ییلاق. مادرجون طبق معمول اولین نفری بود که استقبال ما اومد. چقدرم خوشحال بودیم همه مون از دیدن مادرجون بعدشم داش امین اومد و وارد خونه شدیم از پدرجون و داش باقر و داش امین و حتی خان عمو و آجی تسی گرفته تا... مادرجون و زن عمو الی همه پوستاشون سوخته بود حتی اونایی که کمتر زیر آفتاب رفته بودن.

باباجون ناراحت بود از اینکه نتونسته آقاعمو اینا رو ببینه آخه اونا صبح به سمت چالوس حرکت کرده بودن. ناراحتی شهادت امام صادق(ع) هم به این ناراحتی اضافه شده بود و چهره خونه رو غمگین تر کرده بود.

هنوز چند ساعتی از رسیدنمون نگذشته بود که خان عمو گفت عمو حسین اینا از قم دارن میان ییلاق. همه به هم نگاه کردیم و این دفعه باباجون هم یه طور دیگه نگاه میکرد. بدترش این بود که به خان عمو گفته بودن که نمیخوان کسی بدونه و خواسته بودن که یه خونه یا ویلایی براشون کرایه کنه. هر کسی یه چیزی میگفت ولی در اینکه مهمون حبیب خداست همه اتفاق نظر داشتن و البته گویا با یکی از رفقاشون دارن میان که برای همه جای سوال بود.

مامان جون گفت تعطیلات ما گره خورده به تعطیلات حسین آقا اینا و البته درست میگفت چون هم تعطیلات عید، هم مشهد رفتنمون و هم تابستونمون رو با هم بودیم که برای همه مون جالب اومد.

اون شب فوتبال هم داشت و قرار بود بلژیک با فرانسه بازی کنن ما هم طرفدار بلژیک بودیم بغیر از داش امین که میگفت فرانسه میزنه. جام جهانی 2018 بود و جمعمون جمع بود شکر خدا از یه طرف چیپس و پفک میخوردیم و از طرف دیگه فوتبال میدیدیم. این روزها داداش باقر هم توی پلی استیشن با بلژیک زده بود همه رو آش و لاش کرده بود و اعصاب بزرگترها رو بهم ریخته بود. اینا همه شون دست به دست هم داده بود تا فضا دوست داشتنی تر بشه.

راستی یادم رفت بگم که عصری مادرجون و مامان جون با اندک کمک زن عمو الی نون زرین (حلوایی) پختن اونم چه نونی؟ چه دستپختی ماشاءالله.

حسابی خوردیم جای همه خالی.

سه شنبه 19 تیر 97:صبح زودتر از بقیه روزها بیدار شدیم و بعد از صبحونه، برای ناهار آماده شدیم. ناهار قرار بود جگر بخوریم پدرجون حسابی شرمنده کرده بود و جگر تر و تازه ای خریده بود باباجون هم سریع خردش کرد و به سیخ کشیدیم. بعد از ناهار بلافاصله آماده شدیم تا به شهر برگردیم و کارهامون رو انجام بدیم و خرد بکنیم. به خان عمو اینا سر زدیم و کلی میوه و... خریدیم و دودابه به سمت ییلاق راه افتادیم حدودای ساعت 8 و نیم بود که رسیدیم دم خونه و گویا حسین عمو اینا رسیده بودن و مستقر هم شده بودن. هنوز ما ندیده بودیمشون.

با پدرجون و مادرجون کلی گفتیم و خندیدیم و خوش گذروندیم و برای برنامه فردا برنامه ریزی کردیم.

چهارشنبه 20 تیر 97: صبح ساعت 10 از خواب بیدار شدیم و بعد از یه صبحونه مختصر دم ظهر من و داداش باقر و باباجون رفتیم از کرمون آب آوردیم اونجا با پسر دایی زن عمو الی (آقا خیام) آشنا شدیم و خوش و بش کردیم. ظرفهامون زیاد بود و یکساعت و ربع طول کشید تا بتونیم پر کنیم.

چون قرار بود عصر خان عمو اینا بیان سمت ییلاق ما دیگه نرفتیم دنبال مامانی و حاجی مامان. لذا قرار شد خان عمو اینا با خودشون بیارنشون.

دم ظهر گفتن که خاله مریم(خانم حسین عمو) تماس گرفته و گفته ناهار نپزیم که مهمون اونا هستیم. ما هم منتظر موندیم تا ببینیم چه ناهار خوشمزه ای خواهند آورد. دم ظهر بود که اومدن و ناهار رو پهن کردن و قیمه پلوی خوشمزه ای با خودشون آورده بودن با ماست و خیار من هم خیلی خوردم و چسبید. بعد از ناهار کلی گفتیم و خندیدیم و شوخی کردیم.

حدودای ساعت 4 بود که خان عمو اینا و مامانی و حاجی مامان با زن عمو الی و آجی تسی رسیدن. ما هم نشسته بودیم و گپ میزدیم که به محض ورود مامانی من پریدم بغل مامانی و شادی کردم این حجم از خوشحالی خوشحالترم میکرد. مامانی با خودش چیپس و پفک و تخمه و ... آورده بود و کمتر از 30 ثانیه بین همه بچه ها تقسیم شد. عمو حسین اینا با آقای ملکی(دوستشون) رفتن که استراحت کنن و بعدش اگه تونستن یه سر برن برای خلخال. ولی گویا خیلی خسته بودن دیشبش هم قرار بود برای نشستن بیان پیش ما ولی چون موبایل ها آنتن نمیداد نتونسته بودن تماس بگیرن.

شب بازی فوتبال داشت حساس بود بین کرواسی و انگلیس. از دم غروب کری خوندنها شروع شده بود. همه طرفدار کرواسی بودیم بغیر از خان عمو که میگفت انگلیس میزنه.

توی ایوون نشسته بودیم و میوه و شیرینی و چای میخوردیم و از هوای خوب و تمیز ییلاق لذت میبردیم. برای شام پدرجون جگر گرفته بود کمی هم گوشت از یخدان برداشتیم و شروع کردیم به خرد کردن و سیخ کشیدن. این کار هم با باباجون بود الان که فکر میکنم توی این سفر باباجون و مامان جون حسابی کار کردن شکر خدا که تقریبا از هر دو بعید بود.

باز مامان جون دفعات قبل یه کوچّولو کار میکرد اما باباجون همون یه کوچّولو رو هم نعععععععع. این دفعه نشون داد که داره آخرالزمان میشه واقعا.

شام رو پختیم و دور هم خوردیم و کلی کیف کردیم کیییییییییییف دارم میگما یعنی یه چیزی فراتر از اینی که دارم مینویسم.

بعد از شام هر کسی رفت دنبال کار خودش من هم از بس خسته بودم زودتر از بقیه شبها نخوابیدم (دقت نفرمودید عرض کردم نخوابیدم. آخه مگه میتونن منو بخوابونن؟؟) با باباجون اینا تازه نشستیم به دیدن فوتبال. این دفعه همه طرفدار کرواسی بودن. بازی زیادی حساس بود طوریکه همه با حرص و ولع بیشتری داشتن چیپس ها و پفکها رو میخوردن. من پیش خودم فکر میکردم اگه با همین سرعت پیش برن احتمال داره به خودشون ضربه بزنن و بدتر از همه اینکه برای فردا و پس فردا چیزی برای خوردن باقی نمیمونه.

اون بازی رو کرواسی برد و همه خوشحال شدیم و بعدش خوابیدیم.

پنجشنبه 21 تیر 97: صبح زود بیدار شدیم و دیدیم بساط صبحونه خوشمزه پهنه باباجون دیرتر بیدار شد ولی وقتی بیدار شد زودی جمع و جور کردیم و به زور خان عمو رو هم برداشتیم تا بریم آب بیاریم. من و باباجون و خان عمو و داش باقر. قرار بود برای ناهار عمو حسین اینا هم بیان که دور هم باشیم و ناهار جوج بزنیم جای همه خالی.

حوالی ساعت 12:55 برگشتیم خونه هوا هم خیییییلی گرم شده بود میگفتن گیلان امروز 38 درجه بوده که واقعا غیر قابل تحمل میشه.

باباجون کبابها رو پخت و ما هم سفره رو پهن کردیم داش باقر اینا هم با بچه هی ملکی فوتبال بازی میکردن شاید نزدیک به 35 تا سیخ کباب شد پُر پُر کباب شد (یعنی خیلی زیاد) پدرجون از منقل نهایت استفاده رو کرد و توی کمتر از نیمساعت 3 تا قلیون تپل کشید. بچه ها رو فرستادن زیر پله (پایین ایوون ) ناهار بخورن و بزرگترها توی ایوون نشستن و صد البته من هم توی جمع بزرگترها بودم دیگه.

اینقدر خوردیم که دیگه گفتیم بسه. خوشمزه پخته شده بود کبابها یه طرف برنج کته و آبکش دستپخت مادرجون هم یه طرف خداییش. خیلی چسبید جای همه واقعا خالی بود. بعد از ناهار به صحبت کردن مشغول شدیم و کم کم مهمونا رفتن فقط حسین آقا موند و داشت با باباجون درد دل میکرد پیرامون مغازه ش و آینده کاریش و ... باباجون هم خیلی رک بهش گفت بچه ها میخواستن بهتون کمک کنن ولی شما خودتون نخواستید. حتی بهش گفت با این ملکی نگرد. بعد که ما گفتیم چرا اینطوری گفتی گفت وظیفه من بوده که بهش بگم دیگه هرجور خودش تصمیم میگیره صاحب اختیاره. (باباجون دلش به حالش میسوزه چون مثل یه برادر میدونه حسین عمو رو لذا باکی نداره از اینکه اینطوری حرف بزنه)

عصری ساعت 5 مامان جون گفت پاشیم بریم که همه گفتن توی این گرما مگه مجبوریم خب میشینیم تا کمی آفتاب بشینه.

حوالی ساعت 7 و نیم بود که دیگه جمع و جور کردیم و به سمت شهر برگشتیم. واقعا جاده مه آلود و هوای عالی و جنگلهای مشدی و طبیعت بکر یه مصداق قشنگ از بهشته میدونستیم دیگه به این راحتی همچین فضایی رو گیر نمیاریم. لذا باباجون سعی میکرد که آرومتر بره تا بیشتر لذت ببریم.

ساعت 8 و نیم بود که رسیدیم دم خونه حاجی مامان اینا و وسایلا رو پیاده کردیم و باباجون بلافاصله رفت تا موهاش رو اصلاح کنه و زودی برگرده. حوالی ساعت 9 و نیم بود که برگشت و یکسره به نماز ایستاد و بعدش هم منو برد حموم و بعدشم خودش دوش گرفت.

شام کتلت داشتیم بعد شام یه چای خوشمزه خوردیم و بعدشم خوابیدیم قرار بود مثلا باباجون خوب بخوابه تا بتونیم فردا راحت برگردیم سمت طهران اما من تا ساعت 1و نیم نیمه شب بیدارش نگه داشتم نه اینکه مرض داشته باشما نه . ولی دوست داشتم روی پای باباجون بخوابم دیگه اسم اینکه مرض نمیشه میشه محبت، علاقه و...

و البته مامان جون هم بخاطر عصبانیت از این کارهای من خیلی زود خوابش برد تا نشون بده که واقعا کارم زشته.

جمعه 22 تیر 97: صبح بعد از نماز به سمت طهران حرکت کردیم و از همون اول من خوابم برد تا موقعی که به زووووووور بیدارم کردن که پاشو صبحونه بخوریم ساعت حدودای 7 و نیم شده بود و ما رسیده بودیم منجیل. باباجون برای من و مامان جون حلیم گرفت و برای خودش املت. بعد از صبحونه دودابه گازش رو گرفتیم و به سمت طهران راه افتادیم.

جاده خوب و خلوت بود و خیلی به زحمت نیفتادیم برای رسیدن به خونه. ساعت 10 ونیم بود که رسیدیم خونه و با اینحال که عمه جون میگفت برای ناهار بیایین پیش ما ولی چون یه کم خسته بودیم و عمه جون هم درس داشت دیگه اون سمتی نرفتیم.

اون روز رو خوب استراحت کردیم تا خستگی مون رو برای فردا که روز اول کاریه منتقل نکرده باشیم.

شب عمه کبری تماس گرفت و برای آخر هفته دعوتمون کرد به عروسی دایی مدا و اصرار زیاد داشت که حتما بریم و ... ولی باباجون میگفت باید مامانی اجازه بده مشابه عروسی آقا محمدجواد که البته اونجا هم مامانی اجازه داد.

شب رو خوابیدیم و دیگه رمقی نداشتم تا کسی رو بیدار نگه دارم.

تا گزارشهای بعدی

با علی.

برچسب: نویسنده: شیدا کوهی تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 22:09

صفحه بندی