خرید بک لینک

سلام

متاسفانه علیرغم بازی خوب تیم ملی مون با پرتقال و تساوی 1-1 اونهم با اون همه ستاره شون نتونستیم به دور بعد صعود کنیم ولی همه مردم از عملکرد بچه ها راضی بودن شکر خدا.

4 تیر 97: عمه جون اینا امروز میخوان برن سمت شمال تا هم به پدرجون اینا سر بزنن و هم قبل از شروع کلاسهای عمه جون یه آب و هوایی عوض کنن ضمن اینکه داش باقر و داش امین رو هم میخوان بزارن ییلاق و برگردن. لذا از سر صبح باباجون و مامان جون همش دغدقه منو دارن که وضعیتم چطور میشه و...

این نگرانی تا شب ادامه داشت که ساعت 9 شب بود که دیدیم به گوشی باباجون زنگ زدن و باباجون خییییلی خوشحال شد نمیدونستیم چه خبره؟ بعد چند دقیقه باباجون گفت مامانی اومده طهران تا این چند روزه منو نگهداری کنه همه خوشحال شدیم اول بخاطر اومدن مامانی بعد بخاطر اینکه لااقل چند روز نگرانی باباجون و مامان جون کم میشه.

من و باباجون با پراید عمو کوروش رفتیم دنبال مامانی خونه دایی جون. آخه عمه جون اینا با ماشین ما رفته بودن شمال. دایی جون هم حسابی غر زد سر ما که هنوز نیومده مامانی رو دارید میبرید و از این حرفا....

6 تیر 97: چهارشنبه صبح اعلام کردن که عصر معارفه باباجونه قرار بود روز دوشنبه 4 تیر باشه اما نشد باباجون هم با رفقا نشستن و یه متن سخنرانی تنظیم کردن تا بدونن چیا میخوان بگن. عصر جلسه برگزار شد و باباجون هم یه سخنرانی یک ربعه قرّائی انجام داد که همه خوششون اومده بود بعد مراسم هی میگفت امیدوارم فقط حرف خشک و خالی نباشه لااقل ما اهل عمل باشیم (البته نه اون عمل دور منقل).

باباجون بعد از معارفه به سمت خونه اومد ولی ما خونه نبودیم و قرار بود اون شب مهمون دایی جون اینا باشیم لذا باباجون یه سره رفت خونه دایی جون ولی ما اونجا هم نبودیم. آخه ما رفته بودیم خونه خاله سحر برای نشستن. بابا هم مجبور شد تنهاییی بره خونه دایی جون بعد از یک ربع ما هم رسیدیم و نماز خوندیم و شام خوشمزه پاستا (پنه) دستپخت زن دایی رو خوردیم و چقدر هم چسبید مخصوصا سس بالزامیک که عالی بود. آخر شب هم حاج آقا اینا اومدن و باهام شوخی کردن و گفتیم و خندیدیم بعدش رفتیم خونه خودمون.

7 تیر 97: از اونجایی که مامانی قرار بود با همکارش برگرده سمت شمال لذا زودتر از پیش ما رفت ولی همین چند روز هم خیلی خوش گذشت. ما هم دم ظهر رفتیم فروشگاه صورتی (هایپراستار) و سر راهمون کولر زمینی عمو فرشید رو هم دادیم خونه شون و چون میخواستیم برای خودمون هم کولر بخریم لذا نخریدیم (چون زیادی گرون بود) اما عوضش کلی ماشین سواری کردم.

8 تیر 97: از صبح که بیدار شدیم فقط بازی کردیم و با باباجون خوش گذروندیم تا دم غروب اما دم غروب که شد یهویی باباجون ما رو فروخت و چسبید به جام جهانی فوتبال و مسابقات والیبال.

عمه جون اینا هم شب رسیدن طهران ولی چون خسته بودن یه سره رفتن سمت خونه خودشون.

برچسب: نویسنده: شیدا کوهی تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 22:09

صفحه بندی