خرید بک لینک
سلام

1 تیر 97: جمعه صبح عمه جون و عمو کوروش زودتر به سمت ری رفتن تا کارها رو پیش ببرن و بتونن مقدمات جابجایی رو فراهم کنن. من و مامان جون و باباجون هم از فرصت استفاده کردیم و با حقوق جدید مامان جون رفتیم سمت آریاشهر تا مانتو خرید کنیم مامانی به زور باباجون دو تا مانتو برای خودش برداشت و یکی رو هم بعنوان هدیه برای عمه جون خرید.

بعد از ناهار بلافاصله به سمت ری حرکت کردیم البته من و مامان جون موندیم خونه و آقایون رفتن. ساعت 4 مستاجر قبلی خالی کرد خونه رو و تا کامیون بیاد و بارگیری کنه ساعت 7و نیم شد خیلی زود هم توی واحد جدید خالی کردن و ساعت 8و نیم کار تموم شد شکر خدا این قسمت از کار به خوبی و خوشی به سرانجام رسید و تا باباجون اینا بیان سمت خونه ساعت 11و ربع شده بود شام از مرغ ناهار و لوبیای فریزری و ... خوردیم و زودتر خوابیدیم تا بتونیم صبح به کار و بار برسیم.

قرار بود فردا کلاسهای چتر دانش عمه جون شروع بشه لذا قضیه مانتوی عمه رو بهش گفتیم و خییییییلی خوشحال شد و تشکر کرد.

2 تیر 97: شنبه صبح مامان جون که با دایی جون رفتن سر کار و باباجون و عمه جون و عمو کوروش با ماشین پراید رفتن سمت میدون انقلاب. وسط راه باباجون فهمید که دم ظهر جلسه مهمی داره لذا گفت اول میره سر کار و بعد میره جلسه . عمه جون هم بعد از ده دقیقه به عمو کوروش زنگ زده بود و گفته بود که کلاسها افتاده برای 9 تیر و فعلا خبری نیست لذا دونفری به خونه برگشتن. وقتی رسیدن خونه دیدن من بیدارم و دارم داداش امین رو به زور بیدار میکنم اما مگه شدنیه اینکار؟ ابدا

حدودای ساعت 11و نیم ظهر بود که باباجون هم اومد خونه و گفت اومده تا کت و شلوارش رو بپوشه و بره جلسه. من بی تابی کردم که منم میام لذا من و آجی سلما و داداش باقر هم سوار پراید(ک چراغ بنزینش روشن شده بود) شدیم که به سمت میدون آرژانتین حرکت کنیم. سر ساعت 12 باید محل جلسه میبودیم و 11:58 دقیقه رسیدیم.

ما به سمت خونه برگشتیم و باباجون جلسه ش تموم شد و گویا خییییییلی خوب بوده چون رییسش گفته بود که عصری بیا با هم بریم جلسه تا خودم معارفه ت کنم. یعنی یه چیزی در حد لالیگا شده بود.

عصر هم باباجون رفته بود جلسه و به طور اجمالی معارفه شد. ان شاءالله مبارک باشه و موجب عاقبت به خیری.

دم غروب بود که باباجون اومد خونه ولی ما که از دم ظهر رفته بودیم ری برای جابجایی خونه هنوز برنگشته بودیم. عمه جون میخواد قبل از اینکه بره سمت شمال خونه رو کلا مرتب کنه و بره. ساعت 11 شب تازه کارشون تموم شد من به این خونه تازه ای که عمه جون اینا اجاره کردن میگم "خونه جدید ما". و خونه خودمون رو میگم خونه کهنه.

ساعت 12 شب رسیدیم خونه خودمون و قرار بود برای شام که اولویه بوده خیارشور و سس مایونز بخریم و خریدیه بودیم. یعنی باباجون همینقدر هم نرفته بود تا سر کوچه تا خیارشور و سس بخره تا غذا آماده باشه.

ساعت 12:15 شام رو خوردیم و کمی تعریف کردیم و بازی آلمان و سوئد داشت تموم میشد و اگه آلمان میباخت که کارش تموم بود و اگه مساوی میکرد شانسش برای صعود خیلی کم میشد که دقیقه 95 یه خطا پشت محوطه شد و باباجون گفت این گله چون آلمان سابقه ی اینجور کارها رو زیاد داره و اتفاقا کروز زد و گل شد همه کیف کردن از این گل.

خلاصه اینکه بعد از این قضایا ساعت 1و نیم تونستیم بخوابیم. منم یه چند شبیه که هی بهونه میارم که میخوام پیش آقایون بخوابم یعنی پیش باباجون و داش باقر و داش امین که زیر کولر عمو فرشید میخوابن.

3 تیر 97: یکشنبه از بس خسته بودیم تا ساعت 11 خوابیدیم اما باباجون زودتر رفت سر کار احتمالا فردا یعنی 4تیر معارفه داخلی باباجون انجام بشه و محل کارش هم اینطوری تغییر خواهد کرد. امروزش هم که فقط به درج خاطرات من گذشت با یکی دو تا جلسه داخلی (مثلث هاوس آف کاردزی) .

ما هم ساعت 12 بعد از خوردن صبحونه به سمت ری حرکت کردیم و مثلا میخواستیم کمک کنیم توی چیدن خونه اما از بس ورجه وورجه کردیم که اعصاب عمه جون و عمو کوروش رو خرد خاک شیر کردیم. الان هم گرفتیم خوابیدیم.

باباجون پیشنهاد داده تا بعد از بیدار شدن ما بخاطر اینکه آخرین روزیه که داداش باقر طهرانه بریم سمت دریاچه و شام جوج بزنیم و اگه رسیدیم بعدش هم بریم پارک ارم. تا ببینیم خدا چی میخواد و کارها چطور پیش میره.

تا این لحظه که دارم مطلب مینویسم هنوز صاحبخونه فعلی پول ما رو نداده و اگه اینطور پیش بره نمیدونم چطور میشه نگران این هستیم که هم از اینجا رونده و از ری مونده بشیم.

دعا کنید برامون لطفا

راستی فرداشب بازی ایران و پرتقال هم هست باباجون اینا خیلی خوشبین هستن و میگن ما 2-1 پرتقال رو میبریم اما تا خدا چی بخواد. اونم در مقابل کریستین رونالدو ......

فعلا با علی.

برچسب: نویسنده: شیدا کوهی تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 22:09

صفحه بندی