خرید بک لینک
سلام

هفته آخر خرداد با آخرین روزهای ماه مبارک رمضان همراه بود و اتفاقات این ایام هم در نوع خودش جالب و قابل توجهه.

18 خرداد 97: دیشب رو تا صبح شب زنده داری کردیم چون شب قدر اصلی بود به قول آقاجان شبهای قدر نداریم و اینکه بعضیا میگن نمیدونیم کدوم شبه این ندانستن مربوط به نقص خودشونه وگرنه علمای حقیقی و کسانی که غیب و شهود عالم براشون مشهوده شب قدر یک شب بیشتر نیست و اون هم شب 23 ماه مبارکه گرچه به زبانی دیگه هم میفرمان که کی ما قدر دونستیم و قدر نبود؟؟!!! یعنی به تعبیری هر شب و روز شب قدره و... من خودمم نمیفهمم چی میگم و فقط نقش ضبط صوت رو بازی میکنم بگذریم از اینکه دیشب سر قرآن به سر یهویی بیدار شدم و نذاشتم درست و حسابی مامان جون قرآن به سر بگیره ولی همین یه بهانه ای بود که من هم شب قدر رو به قدر خودم بیدار باشم. بعد از سحری و نماز صبح خوابیدیم اما باباجون سعی کرد تا طلوع آفتاب هم بیدار بمونه بعد خوابید.

جمعه شب حوالی ساعت 11 شب بود که مامانی هم رسید طهران تا این چند روز رو مواظب من باشه و از من نگهداری کنه و البته با مامانی بودن به من خیلی خوش میگذره.

21 خرداد 97: امشب (دوشنبه ) خونه دایی جون اینا دعوتیم زن دایی جون هم چون تا نیمه شب توی بیمارستان شیفته نمیتونه باشه . دایی جون رفته برامون حلیم خریده از طرفی هم چون خونه مون خیلی گرمه و کولر بخاطر قیرگونی پشت بام از کار افتاده مامان جون و دایی جون رفتن از خاله مریم کولرشون رو قرض گرفتن و آوردن خونه تا این چند روزی رو که میخواهیم توی این خونه بمونیم با همین کولر زمینی سر کنیم.

بعد از افطاری خوشمزه دایی جون به سمت خونه برگشتیم و از بس خسته بودیم زودی خوابیدیم.

22 خرداد 97: این روزها با مامانی حسابی خوش گذشت و حتی پیش دکتر علمداری هم منو برد. دکتر علمداری که شاگرد باباسید علی بود و از نخبه های علم پزشکیه و باباجون خیلی ازش تعریف میکنه تا منو دید گفت این بچه داماده درسته؟ و مامانی هم تایید کرد. مامانی این چند روز حسابی زحمت کشید ولی من بازهم بهانه مامان جون رو میگرفتم. باباجون هم بخاطر اینکه تا آخر ماه مبارک دیرتر میره سر کار لذا بیشتر باهام می مونه و کمتر دلتنگی میکنم.

23 خرداد 97: امروز چهارشنبه است و مامانی از دیشب رفت خونه دایی جون اینا تا بتونن صبح اول وقت به سمت شمال حرکت کنن خیلی زود با مامانی بودن تموم شد و من دلم براش تنگ میشه. عمه جون اینا هم دیشب اومدن طهران و احتمالا فردا مهمون اونها خواهم بود.

صبح زود باباجون منو به بهانه قام قام سواری برد خونه عمه جون اینا و به لطایف الحیل خودش برگشت سر کار. یه چند وقتی هست که کل مسیر آزادگان تا شهر ری رو من بغل باباجون میشینم و رانندگی میکنم تازه شم به آقا پلیسا دست تکون میدم هر چی باباجون میگه بچه نکن این کارو چون اگه بفهمن جریمه مون میکنن ولی من معتقدم آقا پلیسه دوست ماست دوست خوب بچه هاست و... البته بهم حق هم بدیدا چون هنوز نمیدونم قاچاقی بغل باباجون نشستم و نباید موقع رانندگی این کارو بکنم. باباجون هم تا خود ری برام میخونه از عقربه عقربه گرفته تا حق حق حق علی مولا تا ... .

24 خرداد 97: پنجشنبه آخرین روز ماه مبارک بود دلهای ما هم گرفته بود عمه جون اینا دیرتر از شمال برگشته بودن طهران و این طهران اومدنشون یه مهمون ویژه هم داشت بععععععععله داش باقر اومده طهران و این چند روزی که هست رو میخواهیم با هم خوش بگذرونیم.

امروز روز شروع بازیهای جام جهانی 2018 هم هست و اولین بازی رو قراره روسیه میزبان با عربستان انجام بده هر کسی یه طوری پیش بینی میکنه و بعضیها هم حتی بازی رو تساوی پیش بینی میکنن اما من امیدوارم روسیه بزنه درب و داغون کنه عربستانو.

امشب قراره عمه جون اینا هم بیان پیش ما و داش باقر رو داش امین و آجی سلما رو ببینیم. بازی شروع شد و ما هم با حرص و ولع نشستیم بازی رو تماشا کردیم نیمه اول که 2 تا روسیه زد و ما خوشحالیم. نیمه دوم هم که شروع شد حمله ای از عربستان دیده نشد ولی روسیه تا تونست تازوند و سه گل دیگه زد و نتیجه شد 5-0. همه خونه ما خوشحالن از این نتیجه . انگار که ایران بازی رو برده باشه البته برای فردا شب هم استرس داریم چون نمیدونیم بازی ایران - مراکش چی میشه؟ اینقدر درگیر این حرفها بودیم که یادمون رفت بزرگترها استرس خونه پیدا نکردن دارن و هنوز جایی رو برای نشستن پیدا نکردن. آخرین افطار ماه مبارک رو دور هم خوردیم و برای عاقبت به خیری خودمون و همه دعا کردیم بعد از افطار ، عید فطر رو تلویزیون اعلام کرد و به هم تبریک گفتیم بعدش هم فطریه درآوردیم و دست به دست کردیم.

قرار گذاشته بودیم تا روز عید ، نماز حضرت آقا رو توی مصلی شرکت کنیم لذا سعی کردیم حواشی رو کم کنیم تا زودتر بتونیم بخوابیم.

بعد از فوتبال و شام خوشمزه پیتزا خانواده و کلی بازی و خنده و شوخی ساعت 1 نیمه شب خوابیدیم .

25 خرداد 97: باباجون و مامان جون و عمو کوروش و داش باقر و داش امین برای نماز عید فطر عازم مصلی شدن و گویا خیلی بهشون حال داده بود 10 و 20 دقیقه رسیدن خونه ما هم ساعت 10 صبح از خواب بیدار شدیم و بعد یه صبحونه مشدی با سرشیر و عسل و ... خوردیم خییییییییییلی چسبید بعدش هم مامان جون مقدمات ناهار مرغ ربّی رو داشت آماده میکرد که عمو کوروش گفت بریم سمت ری تا هم دنبال خونه بگردیم و هم وسیله ها رو جمع و جور کنیم. اولش گفتیم نه و نو و ... ولی بعدش بخاطر شرایط خونه پیدا نکردنشون راضی شدیم . حتی برای ناهار هم نموندن و مامان جون سهمشون رو ریخت توی قابلمه تا با خودشون ببرن.

عصری ساعت 7ونیم بازی فوتبال داشت و قرار بود ایران در مقابل مراکش بازی کنه همه دلهره داشتیم اسمهای عجیب و غریب با رزومه های خفن مثل بن عطیه ، الاحمدی و... توی مراکش بودن که هیچ جوره نمیتونستیم قبول کنیم که میشه در مقابلشون دوام آورد ولی در کمال ناباوری و در حالیکه تا دقیقه 19 توپ به پای جهانبخش نخورده بود و روند بازی 82-18 به نفع مراکش بود دقیقه 95 با گل به خودی مراکشی ها برنده شدیم و به یکباره ایران خوشحال شد. منم که خوشحالی باباجون و مامان جون رو دیده بو.دم خوشحالی میکردم ولی نمیدونم برای چی؟

بعدش هم بازی اسپانیا و پرتقال رو دیدیم و خوابیدیم. چون فرداییش هم بخاطر عید فطر تعطیل بود کسی کاری نداشت ساعت چند میخوابیم فقط مهم این بود که نماز صبح رو لااقل خواب نمونیم.

26 خرداد 95: شنبه صبح تا ساعت 10 خوابیدیم و ملت دیشب رو تا نیمه های شب توی خیابونها شادی میکردن هزار و یک جوک درست شد از بازی دیروز تیم ملی مثلا میگفتن از قول رونالدو که ما سه تا زدیم به اسپانیا و اسپانیا هم سه تا به ما زد و مراکش هم یه گل زد ولی ایران بدون گل زده توی صدر جدوله و از این قبیل حرفا .

ناهار رو خوردیم و بعدش گفتیم بریم سمت ری تا با عمه جون اینا دنبال خونه بگردیم تا خود شب دنبال خونه گشتیم اما نبود که نبود یا اگه هم بود تخلیه نبود عمه جون اینا تا 30 ام باید تخلیه میکردن و اگه نمیتونستن جایی رو پیدا کنن پسر حاجی بخشی آواره می موند.خلاصه اینکه استرس کار هی داشت بالا میرفت. از طرفی هم داش باقر اومده بود که بگرده ولی یه موقعی بود که همه درگیر خونه پیدا کردن و وسیله جمع کردن بودن.

خلاصه اینکه بعد از شام ساعت 9 و چای بعدش به سمت خونه خودمون حرکت کردیم.

28 خرداد 97: 27 و 28 خرداد هم دنبال خونه گشتیم تا اینکه باباجون گفت خودمون پاشیم بریم شهر ری و کار رو یکسره کنیم بالاخره شاید اصلا بلد نیستن جا پیدا کنن. از روی سایت دیوار باباجون 5-6 تا جا رو پیدا کرده بود که بعضا شرایطش هم خوب بود یکیش رو هم رفتیم و پسندیدیم ولی بدیش به این بود که سمت میدون بشارت بود و فاصله مون تا مدرسه داداش امین زیاد میشد و اگه برای خودمون میخواستیم بگیریم و عمه جون اینا سمت ولی آباد پیدا کنن دیگه به اون اهدافمون نمیرسیدیم از طرفی هم عمه جون داشت با خانم عراقیان صحبت میکرد تا بتونه برای پرستاری از من و آجی سلما بیاد.

تا اینکه بالاخره شکر خدا یکی از گزینه ها همونی بود که عمه جون میخواست یعنی هم ولی اباد بود هم صاحبخونه ش آدم محترمی بود هم نزدیک مدرسه امین محسوب میشد و... زودی قرارداد رو تنظیم کردیم و بیعانه ای دادیم تا روز جمعه بتونن اسباب کشی کنن.

شکر خدا یکی از دغدقه ها کم شده بود و فقط مونده بود خونه ما که اگه خدا بخواد اونم حل میشه.

29 خرداد 97: روز سه شنبه از محل کار جدیدی که قرار بوده باباجون بره مشغول بشه تماس گرفته بودن که فردا یعنی چهارشنبه برات معارفه گذاشتیم و ساعت 3 بیا ولی باباجون گفت بزارید برای هفته بعد خودش هم اینطور خیالش راحت تر بود هم بلحاظ کاری هم بلحاظ خونه و ....

عمه جون هم با حاجی بخشی اینا صحبت کرد تا بتونه بجای 30 ام ، روز جمعه خونه رو خالی کنه و آقا عبدالله (پسر حاجی) بتونه وسایلش رو توی یکی از اتاقا بچینه.

ما هم خونه میدون بشارتی رو که به دلمون نشسته بود رو با داده یه بیعانه فعلا رزرو کردیم تا از صابخونه فعلی مون پول پیشمون رو پس بگیریم و بعد جابه جا بشیم. صاحبخونه فعلی هم گفته فعلا پولی نداره تا اینکه مستاجر جدید بیاد و پول ما رو بده.

قرار شد این چند روز آخر رو تا جابه جایی نهایی عمه جون اینا بیان سمت خونه ما. اما اون شب رو خونه خودشون موندن.

30 خرداد 97: روز چهارشنبه بعد از اینکه باباجون منو گذاشت خونه عمه جون و خودش در رفت به سمت محل کارش من و آجی سلما و داش باقر و داش امین به قدری شلوغ کردیم و بازی کردیم توی خونه با وسایل جمع شده که عمه جون دیگه کلافه شد و از باباجون خواست که فقط بیا و بچه ها رو با خودت ببر که بتونیم کارهامون رو انجام بدیم.

دست بر قضا اون روز سازمان مامان جون اینا یه همایش داشت به اسم روناک که مامان جون هم از عوامل اجرایی اون بود و شرکت باباجون اینا هم حضور فعالی داشت لذا کارشون تا ساعت 7ونیم شب طول کشید. بعد که باباجون گفت شاید نتونیم بیاییم ری یهو همه ناراحت شدیم مخصوصا عمه جون و عمو کوروش چون چشم امیدشون به این بود که ما زودتر بریم و از دست شلوغکاریهای ما خلاص بشن. خلاصه اینکه باباجون و مامان جون از برج میلاد یه سره اومدن ری و ما رو بلافاصله سوار کردن و به سمت خونه خودمون حرکت کردیم وقتی که رسیدیم نزدیکای فوتبال ایران و اسپانیا بود و همه استرس داشتیم که چطور میشه؟

پرتقال هم به زور تونسته بود مراکش رو ببره و شرایط سخت تر شده بود. بازی شروع شد اما هنوز عمه جون اینا نرسیده بودن. خیییییلی هیجان داشتیم و ایران نسبت به بازی قبلی بهتر بازی میکرد اماااااااااااا متاسفانه 1-0 بازی رو باختیم همه بازی یه طرف اون لایی ای که وحید امیری به جرارد پیکه (مدافع بارسلونا) زد یه طرف. اصلا یه حالی داد. اما حیف شد که نشد ببریم حتی یه گل هم زدیم ولی آفساید از آب دراومد.

بازی اینقدر قشنگ و جذاب بود که خود آقا هم پیام فرستاد و از بازیکنان تشکر کرد.

بعد از بازی ماکارونی داشتیم خوردیم و بعدش هم زودتر خوابیدیم تا فردایی بتونیم به کارها برسیم.

برچسب: نویسنده: شیدا کوهی تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 22:09

صفحه بندی