صبح ساعت 10 از خواب بیدار شدیم و یه صبحونه مختصر خوردیم و بعد کمی دعا خوندیم و مداحی های تلویزیون رو دیدیم بعدش موقع ناهار شده بود ناهار باباجون پیشنهاد کرد بریم بیرون بخوریم ما هم استقبال کردیم رفتیم داخل شهر و باباجون یه رستوران به اسم حاج محسن رو پیشنهاد کرد و از اونجایی که میدونست مامان جون از اکبرجوجه خوشش میاد دو تا اکبرجوجه و یه پرس کوبیده برای من خرید ولی گفت بریم توی مهمانسرا و با خیال راحت بخوریم. برگشتیم مهمانسرا و ناهار مفصل و مشدی رو خوردیم. بعدشم یه چرت زدیم چون ساعت 5و نیم عصر آقاجان توی مسجد حضرت علامه کلاس داشتن ساعت 4و نیم از خواب بیدار شدیم و به سمت جلسه راه افتادیم.
جلسه عصر رو هم محترمانه به گند کشیدم از بس از سمت خانما باباجون رو با صدای بلند صدا میزدم که باباجون از شرمش که نکنه جلسه بهم بریزه پاشد اومد انتهای مجلس نشست منم تازه بازیم گرفته بود و میخواستم از سر و کول باباجون بالا برم و هی میپرسیدم آقاجان ما کجاست و ...؟ همه هم با صدای بلند. هر چی سعی میکردن آرومم کنن نمیدونستم که بدی بلند صحبت کردن چیه؟
بعد از جلسه به سمت مهمانسرا برگشتیم و چون گرسنه نبودیم بنا کردیم بعد از مراسم شب شام بخوریم. شب ساعت 9 به سمت مسجد رفتیم و توی مراسم شرکت کردیم شب عاشورا بود و حال اطرافیان من خیلی خراب بود همه با امام حسین جان کار داشتن و داشتن صداش میکردن. شب عجیبی بود و پایان مراسم عمو صالح و عمو امیرحسین با خانواده هاشون اومدن مهمانسرای ما چون اگه نمیومدن باید برمیگشتن نوشهر و دوباره صبح اول وقت میومدن جلسه.
آخر شبی رفتیم چند تا تخم مرغ و نون و... خریدیم و اومدیم مهمانسرا نیمرو انداختیم و خوردیم بعدشم ساعت 3 نیمه شب خوابیدیم.
پنج شنبه 22 شهریور97: صبح روز عاشورا بود اشتباهی دیرتر رفتیم جلسه حدود نیمساعت تاخیر. تا همینجاش ضدحال خوردیم. مراسم تموم شد و نماز رو هم خوندیم و ناهار مرغ و پلو رو گرفتیم و به سمت مهمانسرا حرکت کردیم ناهار رو با تاخیر زیاد خوردیم و برای مراسم عصر آماده شدیم.مراسم عصر توی چندرمحله بود و شرکت کردیم خیلی چسبید.
میخواستیم بعد مراسم شب به سمت طهران حرکت کنیم هوا داشت کم کم بارونی میشد و ما برای مراسم شب به سمت مسجد حرکت کردیم. مراسم شام غریبان رو نتونستیم بریم چون نمیرسیدیم ولی شب توی مسجد مراسم خوبی بود. حوالی ساعت 11و نیم به سمت طهران راه افتادیم و تصمیم گرفتیم دو تا ساندویچ همبرگر خوشمزه بخوریم و راه بیفتیم باباجون دو تا ساندویچ خرید و قرار شد توی راه بخوریم من از بس خسته بودم اول جاده هراز خوابم برد.
باباجون پیشنهاد کرد بین راه به ایرا هم سر بزنیم حتی اگه یار نباشد. یه کوچولو توی مسیر ترافیک بود ولی ساعت 2و نیم به سه راهی ایرا رسیدیم باباجون میگفت اگر رفتنی شدیم تا بالا اونجا دو رکعت نماز میخونیم و برمیگردیم. همینکه از پیچهای ایرا بالا رفتیم رعد و برق و مه و وحشت و ... همه با هم شروع شد یه طوری بود که انگار نمیذارن بالاتر بریم (اینا رو توهم لحاظ نکنید لطفا باید جای ما میبودید تا میدیدید) مامان جون دیگه ترسیده بود ولی باباجون میگفت اینا هم قبوله. (میگفت اگر او میپسندد ما قبول داریم و... ) خلاصه بخاطر من و مامان جون باباجون هم تصمیم گرفت ادامه نده چون واقعا مامان جون ترسیده بود برگشتیم و یکسره به مسیر ادامه دادیم. چند دقیقه یعنی زیر پنج دقیقه بعد یک بارون سیل آسایی مسیر رو گرفت که ما گفتیم الان سیل میاد و همه ما رو میبره. اصلا یه وضعی بود خدایی.
نزدیک رودهن و بومهن شده بودیم جاده ها هم پر آب شده بودن و هر کسی یه کم سریعتر میرفت ماشین بغلی رو قشنگ رسوا میکرد و کل هیکلش رو میشست. ساعت 3و نیم شده بود و ما ورودی طهران رسیده بودیم. دیگه از شدت بارون کمتر شده بود ولی ما هنوز از ترسمون کمتر نشده بود. تا به خونه برسیم ساعت 4 و ربع شده بود و ما خسته و کوفته ولی راضی از سفر به خونه رسیدیم.
امیدوارم باز هم از این مسافرتهای پیش بیاد و بهترینها هم برای همه رقم بخوره
تا بعد
با علی
برچسب:
نویسنده: شیدا کوهی