از سفر تبریز که برگشتیم دیگه داشت ماه محرم شروع میشد و ما هنوز نمیدونستیم که میتونیم جلسات آقاجان رو بریم یا نه؟ ولی خیلی دلمون توی آمل بود حتی باباجون هم که روز شنبه و یکشنبه رو به سمت آمل و آزادشهر (استان گلستان) رفته بود نتونسته بود همکاراش رو قانع کنه که لااقل یه جلسه آقا رو برن بخاطر همین خیلی ته دلش مونده بود شبها هم از اینترنت جلسات آقا رو گوش میدادیم ولی باز هم دلمون رضا نمیشد تا اینکه....
دوشنبه 19 شهریور 97: عصر روز دوشنبه باباجون تماس گرفت و گفت بریم برای آمل؟؟ گفتیم بریم یعنی من که نگفتم چون الان کسی خیلی نظر من رو نمیخواد
منظورم مامان جون بود که گفت بریم. یعنی باباجون مهمانسرای شهر آمل رو هماهنگ کرده بود و از مدیرعامل اجازه گرفته بود که فردا رو هم نره سرکار تا بتونیم کار اداری توی چالوس رو هم انجام بدیم.
بعد از هماهنگی باباجون برای فردا از طرف رییس باباجون تماس گرفتن و گفتن کارش دارن بلافاصله هم رفت دفتر رییس و یه سری حرفهایی پیش اومد که بوی مدیر شدن باباجون رو میداد و قرار شد که تو هفته اول مهرماه این اتفاق بیفته. باباجون هم برگشت و مامان جون رو سرراه برداشت و به سمت خونه حرکت کردیم.
توی راه باباجون قضایا رو برای ما تعریف کرد و هم از این لطف خدا شکر کردیم هم به قول باباجون باید دیگه کمتر باباجون رو ببینیم. نزدیکای ساعت 6و نیم رسیدیم خونه و باباجون گفت تا نیمه شب خوب بخوابیم و بعد حرکت کنیم اما هر چه کردیم نتونستیم بخوابیم و استراحت کنیم یعنی من نذاشتم کسی بخوابه یه کاری کردم که باباجون رسما داشت دیوانه میشد میگفت اگه نخوابم نمیتونیم راه بیفتیم بالاخره نشد که نشد. آخرش تصمیم گرفتیم بعد از نماز صبح راه بیفتیم و بالاخره ساعت 11 شب خوابیدیم.
سه شنبه 20 شهریور 97: بعد نماز صبح ساعت 6 به سمت چالوس حرکت کردیم و شکر خدا خیلی مسیر شلوغ نبود ساعت 9ونیم بود که رسیدیم چالوس. باباجون تا ساعت 12و نیم کارش طول کشید و از دفتر رییس باباجون زنگ زدن و گفتن برای روز یکشنبه خودش رو آماده کنه تا برنامه هاش رو توی هیئت مدیره مطرح کنه. ساعت 1 بود که کار باباجون کلا تموم شد و به سمت خونه آقاعمو اینا حرکت کردیم. خودشون رفته بودن پیش پدرجون اینا و کلید خونه شون رو از خانم گرمان گرفتیم و رفتیم که ناهار بخوریم. من و باباجون رفتیم از سوپری سر خیابون کمی برای داداش باقر خرید کنیم و برگردیم تا رفتیم و برگشتیم دیدیم مامان جون ناهار رو آماده کرده یه نمه بارون قشنگ هم داشت میزد.
ناهار شامی داشتیم خوردیم و از خستگی خوابمون برد. تا ساعت 5و نیم خوابیدیم و بعدش وسیله هامون رو جمع کردیم و به سمت آمل حرکت کردیم. ساعت 7 رسیدیم محل استراحت و مستقر شدیم جای کوچیک و نقلی ولی دنج بود. جلسه آقاجان ساعت 9ونیم شروع میشد یه کم استراحت کردیم و به سمت جلسه راه افتادیم. خیلی ذوق داشتیم بعد مدتها آقا رو زیارت میکنیم. من اولش رفتم قسمت خانما ولی بعد که فهمیدم سمت آقایون سینه زنیه بهونه گرفتم و رفتم سمت آقایون. آخر جلسه بغل باباجون بلند بلند صدا میزدم آقاجان ما. آقاجان. آقاجان ما...
ساعت 11و نیم شب شده بود و فردا تاسوعا بود زودتر رفتیم سمت مهمانسرا تا استراحت کنیم بین راه چند تا نون خریدیم و رفتیم.هنوز شام نخورده بودیم ولی گرسنه هم نبودیم آخر شبی یه لقمه نون و پنیر خوردیم و خوابیدیم.
برچسب:
نویسنده: شیدا کوهی