پنج شنبه 15 شهریور 97: صبح بعد از نماز دیگه نخوابیدیم و باباجون ساعت 6و نیم صبح رفت نصف راه تا با به قرارش با آقای پاکیزه برسه . قرار بوده ماشین پژوی شرکت رو ایشون بگیره تا بریم سمت پلدشت و ماکو. تا بره و برگرده ساعت شد 7و ربع
ما هم توی این مدت وسایلامون رو جمع کردیم و منتظر اومدن باباجون شدیم. باباجون که اومد وسیله ها رو بار زدیم و حرکت کردیم چون سر صبح بود خلوت بود تا از بررسی از مرجع تبریز طبق کپی رایت بیرون بریم ساعت 7/45 شده بود برنامه مون این بود که صبحونه رو جلفا بخوریم یه کله رفتیم و رفتیم تا به جلفا رسیدیم رود ارس خیلی قشنگ بود یعنی خیلی قشنگتر از اون چیزی که فکرشم بکنین. کنار رود ارس و انتهای منطقه آزاد یه پارک بود که خیلی خلوت و دنج و البته زیبا بود همونجا صبحونه ای که داشتیم رو پهن کردیم و خوردیم سرشیر و عسل و شیر و ... بعدشم عکس و فیلم گرفتیم و حرکت کردیم.
بین راه خواستیم کلیسای قدیمی رو بریم ببینیم اما اینقدر شلوغ بود که پشیمون شدیم بنا گذاشتیم برگشتنی بریم ببینیم.
رفته رفته به پلدشت داشتیم نزدیک می شدیم بین راه عظمت سد ارس را هم دیدیم پیشنهاد میکنم یه سر برید و از نزدیک ببینید. ساعت 12 ظهر به مزرعه کرانه رسیدیم و باباجون از پروژه بازدید کرد و اشکالات فنی رو گفت هوا گرم بود و من و مامان جون دوتایی توی ماشین با کولر روشن نشسته بودیم و یه پارچ آب یخ رو تموم کردیم حدود یکساعت و نیم کار باباجون طول کشید و ساعت یک و نیم بود که به سمت ماکو حرکت کردیم منتها از داخل مزارع رفتیم که سریعتر برسیم چون هم نماز داشت دیر میشد و هم گرسنه داشتیم میشدیم با یکی از دوستای باباجون هم توی ماکو قرار داشتیم تا ناهار با هم باشیم اسمش آقا روح الله (رمضان) بود بین راه دو تا مشکل جالب و البته ناراحت کننده برامون پیش اومد یکی این بود که توی مسیر چون بعضی جاها رو داشتن راهسازی میکردن مسیرمون رو کج کردیم اما به جاده ماسه ای خوردیم همش نگران بودیم که نکنه توی ماسه گیر کنیم ترسان ترسان ولی با هنرمندی رد کردیم دوم اینکه وقتی به جاده آسفالته رسیدیم -که معروف به جاده مرگنلره - ماشین به سر و صدا افتاد و به یکباره خاموش شد فقط تونستیم ماشین رو یه گوشه ای نگه داریم تا ماشینهای توی جاده بهمون نزنن. باباجون به دوستاش زنگ زد از آقای پاکیزه گرفته تا به آقا جلال (محمدی) که توی مدت پلدشت رفتنش راننده ش بوده تا به آقا خلیل (کریم زاده) و تا به آقا روح الله اما زودتر از همه آقا جلال خودش رو رسوند.
مامان جون از این وضعیت ناراحت بود و از دست باباجون شاکی . واقعا هم داشتیم اذیت میشدیم اما کسی نمیخواست اینطوری بشه باباجون هم میگفت بالاخره اینم یه خاطره از سفر میشه فقط تحملتون رو ببرید بالا.
ساعت 2و ربع شده بود و بالاخره دو نفر از طرف آقای پاکیزه اومدن و ماشین رو بوکسل کردن و بردن ما هم با آقاجلال رفتیم تا دم خونه آقا روح الله. بعدا با 206 مشکی آقا روح الله رفتیم داخل شهر ماکو یه دوری زدیم و به بازارچه جدیدی که افتتاح شده بود و بازارچه مرزی یه سر زدیم همینطور به دوستای باباجون که توی بازارچه بودن. یه کمی هم خرید کردیم و رفتیم برای ناهار. دیگه واقعا هم خسته شده بودیم و هم گرسنه. ساعت هم 4 شده بود آقا روح الله ما رو برد به یه سفره خانه سنتی که خود باباجون هم تا به حال ندیده بود (اسمش یادم نیست) خیلی جای قشنگ و دنج و زیبایی بود توی هر اتاقکی هم کولر و بالش و ... داشت که میشد راحت استراحت کرد موقع منو (لیست غذا) شد کلی مشورت کردن بزرگان قوم
بعدش یه غذای ترکیه ای انتخاب کردن که اسمش قارشق پلو بود نمیدونستیم چیه ولی قیمتش 80 هزار تومان بود کمی گرون به نظر میرسید ولی گفتیم یه پرس بیاره توضیح که خواستیم از گارسون گفتن پشیمون نمیشید انتخاب کنید ما هم قبول کردیم و غذا رو آورد. واقعا جای همه خالیییییییییییییی. اصلا یه چیزی بود غذاش . یه پرس جوجه استخوانی داشت یه پرس جوجه بی استخوان یه پرس برگ یه پرس کوبیده و به اندازه یه پیش دستی پر ساج قاورماسی. این یه فقره آخر رو توضیح نمیدم تا دلتون نخواد . همین الان یهویی دلم خواست واقعا.
غذا رو حسابی خوردیم و حسابی هم چسبید. بعد ناهار رفتیم توی محوطه عکس و فیلم گرفتیم و بعدش هم رفتیم بیرون. ساعت 6 شده بود دیگه خواب هم به خستگی اضافه شده بود که آقا روح الله ما رو تا مهمانسرای پلدشت برد و باباجون گفت من میرم تا یه آرایشگاه که قبلا میرفت اونجا تا موهام رو اصلاح کنم.
رفت و یکساعت بعد برگشت با سر و صورت اصلاح شده بعدشم یه دوش گرفت و دیگه خوابیدیم. حتی یه چای هم نخوردیم از بس که خسته بودیم چون دیر هم ناهار خورده بودیم شام رو هم فاکتور گرفتیم.
برچسب:
نویسنده: شیدا کوهی