چهارشنبه 14 شهریور 97: صبح بعد از نماز یه چرت دیگه زدیم تا ساعت 8 صبح برای یه صبحونه مشدی آماده بشیم.مامان جون سفره رو پهن کرد و وسیله ها رو چید و چایی رو دم کرد صبحونه مفصل و خوشمزه ای بود خیییییلی هم خوردیم انصافا.
حوالی ساعت 9 و نیم بود که عمو خالقی اومد دنبالمون تا بریم بیرون رو بگردیم. باباجون برنامه ش خوب بود اولش گفت بریم سمت کندوان . لذا به سمت کندوان حرکت کردیم کندوان یه روستای صخره ای معروفه که خود بابا هم تا اون موقع از نزدیک ندیده بود. توی مسیر از اسکو رد شدیم بسیار جاده دلنشین و سرسبزی داشت پر از درختهای میوه و درختهای بررسی از مرجع تبریز طبق کپی رایت ی. باباجون یاد آقاجان افتاده بود آخه پدرجد آقاجان ما اسکویی بوده. وسط شهر یه درخت قدیمی بود که بنا شد برگشتنی عکس بگیریم باهاش.
ساعت 10 و نیم رسیدیم کندوان اصلا فکر نمیکردیم اینقدر شلوغ باشه اولش جای پارک هم حتی پیدا نمیشد ولی بالاخره پیاده یه مسیری رو رفتیم و از صخره ها بالا رفتیم و بعضی قسمتها هم پله شده بود بالا و بالاتر رفتیم و توی مسیر عکس و فیلم گرفتیم چند تا اسباب بازی و کار دست برای همکارای مامان جون خریدیم عمو دکتر هم برامون از شیرینی مخصوص همون منطقه خرید که خییییییییلی خوشمزه بود اسمش هم یادمون نموند حتی خود عمو خالقی هم از اونا اصلا ندیده و نخورده بود.
عمو خالقی میگفت یه چشمه خوب با آب زلال و خنک هم داره که قرار گذاشتیم برگشتنی از اونجا هم آب بخوریم. یه ظرف آب پیدا کردیم و کمی از اون آب رو توش ریختیم یه کوچولو گرم مون شده بود ولی با خوردن اون آب حالمون بهتر شد.
توی مسیر یه آقایی با اسب مونده بود که باباجون گفت میخوام محمدعلی رو سوار اسب کنم. اما من تنهایی میترسیدم لذا باباجون خودش هم سوار شد و منم جلوی خودش سوار کرد مسیر زیادی نبود ولی تجربه خییییلی خوبی بود کمی هم اسب رو ناز کردیم و عکس و فیلم گرفتیم. شکر خدا باز هم داشت خوش میگذشت.
دیگه داشتیم خسته میشدیم و میخواستیم برای نماز یه جای خوب خودمون رو برسونیم. لذا برگشتیم سمت ماشین و به سمت بررسی از مرجع تبریز طبق کپی رایت حرکت کردیم دودابه از اسکو برگشتیم و جلوی همون درخت عکس گرفتیم دقیقا وقت نماز بود و مسجد با اون درخت که گویا وسط شهر هم محسوب میشد فاصله زیادی نداشت. برای نماز ظهر و عصر به مسجد رفتیم و بعد از نماز از یه مغازه که آشنای عمو خالقی بود برگه زردآلو خریدیم و ... نزدیک به یک کیلو هم همونجا خوردیم.
گرچه نزدیک ظهر بود اما چون صبحونه رو مفصل خورده بودیم اصلا گرسنه نبودیم. گفتیم برمیگردیم تبریز و اونجا یه چیزی میخوریم. ساعت 2 و نیم عصر شده بود ولی ما همچنان نمیخواستیم غذا بخوریم آخرش هم نخوردیم یعنی باباجون اصرار کرد به ما که اگه گرسنه هستیم بخوریم ولی واقعا نه من و نه مامان جون کسی گرسنه نبود باباجون هم گفت که پس شام رو مفصل تر میخوریم.
باباجون اولش میگفت برای عصر بریم سمت ارومیه آخه یکساعت و نیم بیشتر راه نبود ولی وقتی دو و نیم عصر رسیدیم تبریز دیگه رمقی نمی موند تا ارومیه هم بریم و بیشتر خسته میشدیم. قرار شد یه وقت دیگه برای ارومیه برنامه بریزیم.
ساعت سه رسیدیم سوییت مون و تا ساعت 5 و نیم استراحت کردیم عمو خالقی 5و نیم اومد دنبالمون تا قبل از اینکه به غروب بخوریم بتونیم از روشنایی استفاده کنیم و تبریز رو بگردیم.
اولش بازم رفتیم ائل گلی چون دیشب خیلی ندونستیم چه زیبایی هایی داره هوا هم دیگه مثل دیشب سرد نبود گرچه من لباس گرمتر هم همراهم بود. ائل گلی شلوغ و قشنگ و تر و تمیز بود دودابه یه چرخی دور ائل گلی زدیم و چشممون به قایق موتوری های اونجا خورد باباجون پیشنهاد داد و بلافاصله تصویب شد سوار قایق شدیم و یه چرخ 5 دقیقه ای توی دریاچه زدیم که البته سندش هم موجوده
. اما من سیر نشده بودم و دوست داشتم باز هم سوار بشم و بگردم زمان کم داشتیم و نمیشد که دوباره سوار بشیم من گریه کردم زیاد هم گریه میکردم طوری بود که هیچکی نمیتونست منو آرومم کنه. تقریبا تا موقعی که توی ائل گلی بودیم یعنی یک ربع بعد هم یکریز داشتیم گریه بلند بلند میکردم ولی باباجون قول داد یه وقت بهتر دودابه سوارم کنه و من هم روی قولش حساب کردم.
ساعت 7 و نیم عصر شده بود و ما به تبریز گردی مون داشتیم ادامه میدادیم حدودای ساعت 8 رفتیم که مسجد کبود و مصلی ( که ارگ تبریز هم اونجاست) رو ببینیم اما هر دو جا بسته بود و نتونستیم تو بریم عمو حسنی چندبار زنگ زد و دوست داشت خودش رو به ما برسونه ولی باباجون میگفت چون درگیر عروسیه مزاحمش نشیم گرچه خود عمو خالقی هم دیگه حسابی به زحمت افتاده بود و دیگه شرمندگی ما بیشتر از قبل هم شده بود. ساعت 8:20 رفتیم یه مسجد برای نماز مغرب و عشا که خیلی هم شیک و تر و تمیز بود دیست بر قضا من هم نیاز به رفع حاجت حسابی داشتم که از بس سرویسهای اونجا خوب بود که اصلا اذیت نشدیم. اما حسابی توی مسجد آتیش سوزوندم یعنی گاهی میدویدم سمت آقایون گاهی هم سمت خانما کلی هم جیغ و بیغ و بازی کردم تا نماز باباجون اینا تموم شد.
بعد از مسجد با کمی فاصله یه بستنی فالوده ای معروف بود که عمو خالقی ما رو اونجا برد و مهمون مون کرد خیلی هم چسبید بعد از کلی پیاده روی و ناهار نخوردن حال داد.
ساعت 9و نیم شب با عمو حسنی توی مقبره الشعرا (مزار شهریار و پروین اعتصامی) قرار داشتیم فکر کنم این آخرین جای دیدنی ما توی تبریز بود که باباجون توی یک روز و نیم به صورت فشرده برنامه ریزی کرده بود. گرچه به نظرم حداقل 4 روز برای گشتن توی تبریز و اطرافش زمان لازمه تا با خیال راحت و آرامش بگرده. ولی همین هم خیلی خوب بود شکر خدا.
سر ساعت عمو حسنی اومد مقبره الشعرا و ما بخاطر خرید پوشک(که این روزها کیمیا شده بود) کمی دیرتر رسیدیم. چون مقبره الشعرا در حال تعمیر بود لذا بسته بود و نتونستیم تو بریم ولی از بیرون با مجسمه شهریار عکس گرفتیم.
ساعت 10 و ربع شب بود و ما دیگه داشتیم گرسنه میشدیم. عمو حسنی پیشنهاد جیگرکی داد و ما هم سریع اجابت کردیم و یه جیگرکی معروف توی تبریز که آشنای عموها بود رفتیم فضاش هم خوب و قشنگ بود متناسب هم خوردیم نه خیلی کم و نه خیلی زیاد برای من هم یه کباب کوبیده خریدن چون من جیگرخور نیستم.
کلی هم گفتیم و خندیدیم و عکس و فیلم گرفتیم.
موقع حساب و کتاب دیگه اجازه ندادن که باباجون حساب کنه و کلی جا خورده بودن از اینکه باباجون داره دورشون میزنه و ... ساعت دیگه 11و نیم شده بود و ما میخواستیم که زودتر بریم بخوابیم تا فردا صبح به سمت پلدشت حرکت کنیم. با آقای پاکیزه هم تلفنی هماهنگ کرده بودیم تا فردا ساعت 7 صبح باباجون ماشین رو ازش بگیره و خودمون بریم سمت پلدشت.
ساعت 12 شب عموها ما رو رسوندن دم مهمانسرا و از بس محبتشون زیاد بود نمیتونستیم خداحافظی کنیم بالاخره کلی تعارف و محبت و این حرفا ، خداحافظی کردیم و ساعت 12 و نیم خوابیدیم.
برچسب:
نویسنده: شیدا کوهی