خرید بک لینک

سلام

روزها با کار بابا و مامان در حال سپری شدنه و من هم مشغول مهد کودک رفتن. بعضی اوقات نه صبحها باباجون رو میبینم و نه شبها موقع خواب. البته چون کارش سخت و مسؤلیتش سنگین ما درکش میکنیم خودش هم از اینکه نمیتونه واسه من وقت بزاره ناراحته ولی کاریش هم نمیشه کرد. بیشتر از این دیگه نمیتونم توضیح بدم ولی گاهی اوقات که من بیدارم و اصرار میکنم که حتما با هم بازی کنیم میبینم ساعت 10 - 10:30 نشده دیگه افقی میشه و خوابش میگیره.

6 دی مامانی از شمال اومده بود طهران برای چشمش ولی شکر خدا مثل اینکه اوضاع چشمش بهتر شده و دکتر دیگه دارو و درمان نکرده دایی جون اینا هم بخاطر مامانی اومدن خونه مون و دو تا ناهار و شام با هم بودیم.

دوشنبه هفته گذشته هم علی رضایی پسر عمو مهران(فومن) اومده بود خونه مون تا اگه بشه طهران پیش باباجون کار کنه ولی خیلی مصمم نبود از طرفی هم باباجون میگفت عاشق پیشه شده.

تا چهارشنبه پیش ما موند و به فومن برگشت.

از شنبه هفته گذشته هم عمو دکتر (حسنی) از تبریز به جمع باباجون اینا اضافه شده و دو بار طول هفته همدیگه رو دیدیم و از رها (دخترش) که معلوم بود دلتنگش شده برام حرف زده.

این ایام چون نزدیک 26 دیماه هست ایام شهادت باباجون سید علی توی شلمچه ست. اگه خدا بخواد میخواهیم برای سالگرد بریم شمال ببینیم میتونیم باباجون رو هم با خودمون ببریم یا نه. ولی اگه بشه خوش میگذره.

فعلا تا گزارش بعدی خداحافظ

با علی

برچسب: نویسنده: شیدا کوهی تاريخ: چهارشنبه 1 اسفند 1397 ساعت: 11:23

صفحه بندی