سلام
19 آذر97: بعد از آزمون سخت و نفسگیر وکالت عمه جون پدرجون اینا قرار بود زودتر برن شمال با اینحال که از قبل برنامه ریزی کرده بودیم مشهد بریم اما پدرجون و مادرجون به یکباره تصمیم گرفتن که برگردن شمال. 10 آذر هم مامان محرم دایی (پسردایی پدرجون) وفات کرده بود و پدرجون با پسرعمه ی باباجون رفتن اردبیل و برگشتن و خلاصه بناشد بعنوان آخرین جای گشتنی بریم قم و زیارت و برگردن. لذا قرار شد به آقاعمو اینا هم بگیم بیان همینطور خان عمو اینا. (بعنوان طنز میگم که قرار شد لشکرکشی کنیم خونه عمو حسین یزدانپناه اینا)
21 آذر97: حدودای ساعت 5 عصر بود که آقاعمو اینا از چالوس رسیدن طهران و هرکسی یه طرفی بود من مهد بودم باباجون مامان جون کوروش عمو هم سرکارشون بودن در نتیجه تنها راه برای رسوندن آقاعمو اینا به ری گرفتن اسنپ بود که کوروش عمو زحمتش رو کشید. عمه جون گفته بود برای شام ما هم بریم خونه شون اما از بس باباجون دیر از سرکار برگشت که ما دیگه نرفتیم حتی خان عمو اینا میخواستن سر راه بیان دنبال ما تا با هم بریم اما مامان جون دیگه ناراحت بود از دست باباجون و نرفتیم. گرچه باباجون هم تقصیری نداشت و تا ساعت 11 شب سر کار بود.
22 آذر97: دیشب ساعت 2 نیمه شب خان عمو اینا اومدن خونه مون و ما خواب بودیم صبح امروز که پنجشنبه باشه هم زود بیدار شدیم تا بتونیم بعد یه لقمه صبحونه به سمت ری و بعدش هم سمت قم بریم ساعت 10 رسیدیم ری و بدون معطلی پدرجون اینا رو هم برداشتیم و حرکت کردیم فقط بین راه خان عمو یه گاز به ماشینش زد و به مسیر ادامه دادیم. چون آدرس رو دقیق بلد نبودیم از ساعت 12 که قم رسیدیم تا 12:50 دنبال خونه شون میگشتیم تا بالاخره پیدا کردیم و خوش و بش کردیم. عمو حسین و خاله مریم و عارفه و مائده حسابی تحویلمون گرفتن و ماشاءالله از بس خونه بزرگ و قشنگ بود که شلوغکاریهای ما خیلی دیده نمیشد.
بعد نماز و ناهار خوشمزه ای که درست کرده بودن یه چرت همه مون زدیم چنان خسته بودیم انگار که 1000 کیلومتر راه رفتیم. دم غروب بیدار شدیم و یه چای خوردیم و تقسیم شدیم یه عده مون رفتن حرم برای زیارت اما من و باباجون و مادرجون و آقاعمو و کوروش عمو و زن عمو عطیه رفتیم جلسه دعای کمیل آقاجان. خییییلی باصفا بود بعد جلسه آقا سمت حرم رفتیم و زیارت حضرت بی بی به سمت خونه عمو حسین اینا حرکت کردیم.
شب مامان و خواهر و داماد و برادر عمو حسین هم اومده بودن تا دور هم باشیم شام خوشمزه قورمه سبزی هم پخته شده بود و خوردیم و حدودای ساعت 12 خوابیدیم.
23 آذر 97: صبح روز جمعه بود که بیدار شدیم و با اینحال که صاحبخونه خسته از پذیرایی به نظر می رسید اما خداییش کم نذاشتن و لطفشون زیاد بود عمو حسین میگفت با هم بریم جمکران تا هم زیارت کنیم و هم تلاوتش رو که جمعه ها ظهر اونجا برنامه داره رو بشنویم اما ما باید برمیگشتیم چون پدرجون اینا میخواستن زودتر برن سمت شمال که خان عمو بتونه به کارش برسه. لذا هر چی اصرار کردن ما قبول نکردیم و از مهمون نوازیشون خیلی تشکر کردیم و به سمت طهران راه افتادیم بین راه توی مهتاب باباجون چند تا بستنی برامون گرفت و خودشون هم نماز خوندن و قرار شد قبل از حرکت به سمت شمال ناهار رو خونه ما بخورن بعد راه بیفتن.
باباجون هم برای ناهار کباب خرید و مامان جون و مادرجون هم برنج رو پختن همه چی آماده یک ناهار مشدی بود آقا عمو اینا هم رفته بودن حرم حضرت عبدالعظیم(ع) که زیارت کنن و وسیله هاشون رو از خونه عمه جون بردارن و بیان سمت ما. دست برقضا وقتی رسیدن خونه ما تازه یادشون افتاد که کیف مدرسه داداش باقر یادشون رفته و باید دودابه برن ری.
ناهار رو پهن کردیم و خوردیم خیلی خوشمزه شده بود نکته جالبش این بود که عمو کوروش نتونست برای ناهار بیاد چون بنا بود برای اداره برنج خالی کنه لذا باید میرفت سر کار اونم روز جمعه. ما ناهار رو خوردیم و برای عمو کوروش هم نگه داشتیم بعد ناهار پدرجون و مادرجون و خان عمو و زن عمو الی و آجی تسی رفتن سمت گیلان. گرچه نامردا بین راه (صومعه سرا) رفته بودن حقدوست تا برای شام پلوکباب بخورن و ما فقط عکسهاش رو دیدیم.
آقاعمو اینا هم بعد از نماز مغرب با عمو کوروش اینا رفتن سمت ری تا شب رو اونجا استراحت کنن و فرداییش (شنبه) برن سمت چالوس. نکته ای که این وسط هست اینه که محترمانه داداش باقر درست مدرسه فرداش رو پیچوند بعلت اینکه شب جاده یکطرفه بود نمیتونستن برن.
ما هم شب از بس خیته بودیم زودتر خوابیدیم تا فردا راحت سر کار بریم.
برچسب:
نویسنده: شیدا کوهی