خرید بک لینک

سلام

از آخرین پستی که گذاشتم نزدیک به 2 هفته ست که میگذره گرچه همون هم مربوط به خاطرات دو ماه و نیم پیشه. همینها خودش نشون میده که دیگه نویسنده مثل سابق فرصت نوشتن نداره و باید عرصه رو به ما جوونترها واگذار کنه. آخه این ایام تب کنار رفتن بازنشسته ها خییییلی داغه گفتم شاید بشه از این فرصت استفاده کرد.

جمعه 2 آذر 97: الان ساعت 1 نیمه شب دوم آذرماه 97 و وارد روز جمعه شدیم. مامانی برای دکتر رفتن اومده خونه مون چهارشنبه شب شام خونه دایی جون اینا بودیم این روزها بخاطر وفات مامانِ زندایی فوزیه ، پدرجون و مادرجون رفتن 8پر . پدرجون اینا نزدیک به 50 روزه که طهرانن و بخاطر امتحان وکالت عمه جون اومدن تا بتونه خوب بخونه. براش دعا کنیم که هفته بعد هفته ی سرنوشت سازی براش هست و امیدواریم قبول بشه.

باباجون از 8 مهر ماه سرش به طور جدی شلوغ شد و اکثر اوقات نزدیکای ساعت 10 - 10:30 شب میاد خونه بعضی موقع ها هم من خوابم و نمیتونم ببینمش. یک شب هم که کلا محل کارش خوابید و نتونست بیاد خونه.

درگیریهاش بیشتر بخاطر خونه دار کردن مردم زلزله زده کرمانشاهه. برای او هم دعا کنید لطفا.

این وسطا من و مامان جون یه سر دو روزه (ایام 28 صفر) رفتیم شمال و برگشتیم و باباجون نتونست بیاد ما هم با عمو فرشید اینا رفتیم ولی اینقدر شلوغ بود که 9 ساعت طول کشید تا برسیم خونه. برگشتنی هم با اتوبوس برگشتیم که خیلی به ترافیک نخوریم.

این خلاصه گزارش این چند وقت بود این روزها روزهای پرخیر و برکتیه میلاد با سعادت حضرت ختمی مرتبت و امام صادق جان.

باباجون میگه از بزرگی شنیده که اگه عیدی میخواهیم این روزها وقتشه. برای هم دعا کنیم و برای ظهور یار هم.

تا بعد

با علی

برچسب: نویسنده: شیدا کوهی تاريخ: چهارشنبه 1 اسفند 1397 ساعت: 11:23

صفحه بندی