سلام
13 دی 1398: صبح روز جمعه بود که باباجون برای نماز بیدار شده بود طبق معمول گوشیش رو هم چک کرد که اگر پیامی داره نگاه کنه در عین ناباوری دید که بیش از بیست تا پیام و کلی پست اینستاگرامی و ... اومده وقتی باز کرد نگاه کنه دید سیلی از پیامهای تسلیت اومده که همش هم با انّا للّه و انّا الیه راجعون شروع شده باورش نمیشد فکر کرد مشابه پیامهای سرکاریه اما بلافاصله اومد تلویزیون رو روشن کرد و دید متاسفانه اخبار درسته.
خبرش خیلی دردناک و ناراحت کننده بود حاج قاسم عزیز ما شهید شده بود به دست شقی ترین افراد روی زمین یعنی امریکاییها. توی عراق.
کلا همه چی بهم ریخت مامان جون رو هم بیدار کرد برای نماز و فعلا بهش چیزی نگفت تا نمازش تموم بشه. بعد که مامان جون خبر رو شنید خودش رو میزد و فقط گریه میکرد. من خواب بودم ولی باباجون اینا دیگه نتونستن بخوابن و داشتن به در و دیوار میخوردن . نه فقط اونا بلکه هر کسی که میشناختیم از دوستای باباجون گرفته تا عموها و عمه جون و پدرجون و مادرجون و ... مامانی تو راه خلخال بود باباجون گفت فعلا بهش نگیم بزار روحیه ش خراب نشه تا ظهر که خودش توی اخبار شنیده بود و بهم ریخته بود.
مردم توی خیابونا بودن و هیچکی نمیدونست باید چیکار کنه انگار مردم یه برادر بزرگتر و یا یه پدر و یک مأمن و پناه بزرگی رو از دست دادن همه حیران و سرگردان بودن. برنامه های تلویزیون همه ش حاج قاسم رو نشون میداد و سخنرانی هاش رو پخش میکرد. نگران حضرت آقا بودن چون ایشون رو خیلی دوست داشت و سرباز ویژه ای برای ایشون بود. دوستای باباجون که از سر صبح توی خیابون بودن زنگ میزدن و گریه میکردن و تسلیت میگفتن.
روز بسیار سخت و دلگیری بود خدا خودش صبر بده گرچه همه میدونستیم که شهید سلیمانی میلیونها حاج قاسم رو تربیت خواهد کرد ولی یه جورایی نگرانی های آینده همه رو اذیت میکرد.
باباجون میگفت همه احساس میکنن داعش الان پشت در خونه شون وایستاده و نگرانیشون بیشتر شده و این هنر حاج قاسم عزیز بوده که همه احساس امنیت میکردن.
خداش رحمت کناد و با امام حسین جان محشور بشه ان شاءالله.
برچسب:
نویسنده: شیدا کوهی