خرید بک لینک

27 اسفند 98: امروز روز سه شنبه ست و اسمش اینه که باباجون سرکار نیست ولی از هر یکساعت چهل دقیقه ش رو داره تلفنی با جاهای مختلف صحبت میکنه و هماهنگ میکنه. صبح من و باباجون و عمو کوروش و خان عمو و پدرجون رفتیم بازار برای خرید میوه و شیرینی. آخه امشب چهارشنبه سوریه. (چرا من خودم رو الکی چسبودنم به این جمع؟؟ خواستم منم برم ولی منو نبردم ولی چون شنیدم که الاعمال بالنّیّات گفتم شاید جزو اعمال حسنه ی من محسوب بشه ). باباجون اینجور خرید رفتنهای با پدرجون رو خیلی دوست داره میگه اصلا یه حال دیگه ای داره. ان شاءالله خودم که بزرگ شدم با پدرجون میرم خرید تا درک کنم چی میگه.

حوالی ظهر بود که برگشتن. تو ماشین جا برای نشستن نبود. از هر چی که فکر کنی وسیله بود. انواع میوه ها با جعبه انواع خوراکی ها با کارتن و ...

چون امسال عید سیاه طیبه عمه هم بود خیلی شیرینی نخریده بودن فقط به اندازه ی بچه های خودمون.

از همون اول هم به همه ی فک و فامیل زنگ زدیم و گفتیم بخاطر کرونا نه بیان نه بریم. شادترین افراد تو این وضعیت بزرگترا هستن چون هم از تعطیلاتشون بیشتر استفاده میکنن و به استراحتشون میپردازن و هم مجبور نیستن خیلی عیدی بدن. گرچه باباجون من مخالف این حرفامه چون میگه خستگی این رفت و آمد خودش شیرینه. تا باشه از این خستگی های خوشمزه.

بالاتر عرض شد بخاطر عیدسیاه طیبه همه جشن خاصی نداشتیم و همینطور آتیش بازی هم نداشتیم.

بعد از ظهری مادرجون سهم میوه و آجیل و شکلات هر کدوم از بچه ها رو توزیع کرد این صحنه هم خییییییییلی دیدنی و لذت بخشه. اصلا همین که مادرجون با اون نگاه خوشگل و ناز کردنهای برای بچه ها و نوه هاش داره ظرف بچه ها رو پر میکنه یه شور و شعف خاصی به آدم میده. گاهی اوقات فکر میکنم این بزرگترا با همین کاراشون معجزه میکنن و بچه ها کسی نمیخواد ازشون جدا بشه یا اگه جدا میشه زودی دلتنگ میشه.

دم غروب شد خورد خورد صدای در زدنها و زنگ زدنهای واحدمون شنیده میشد تا درو باز میکردم میدیدم کسی پشت در نیست ولی یه روسری یا یه شال میفته جلوی در خونه. من نمیدونستم چیه ولی باباجون میخندید و میگفت بدو برو بیارش که با چیزای خوشمزه پرش کنیم اینا داداش باقر و داداش امین و آجی تسی و آجی سلما هستن. من تعجب میکردم آخه این موش و گربه بازیا چیه خوب بیان خونه حاج عمو و حاج داییشون دیگه خخخخخ. بالاخره دستمال هاشون رو پر میکردیم و میذاشتیم بیرون در.

بعد که تموم شدن باباجون حالا دست منو گرفت و گفت تو هم یه روسری بردار و بریم دم خونه هاشون. اول پدرجون ، مادرجون بعد آقاعمو بعد عمه جون بعد خان عمو. رفتیم خیییییییییییییلی حال میداد زنگ میزدمیم در رو یه کوچولو باز میکردیم و دستمال رو مینداختیم توی واحد و بعد میرفتیم یه طرفی قایم میشدیم. بعد دو دقیقه میدیدیم که دستمالمون پر خوراکی و پول داره میاد بیرون. اولش فکر میکردم همیشه اگه این کار و بکنم از این خبرا هست بخاطر همین فرداییش هم از باباجون خواستم دودابه بریم ولی خندید و گفت سالی یکباره. ولی قشنگ بود. خییییییییییییییییلی

حدودای ساعت 8 و نیم شب بود که خونه ی آقاعمو اینا جمع شدیم برای یه شام خوشمزه مهمون آقا عمو با دستپخت ویژه ی زن عمو عطیه بودیم. رسما هنر آشپزیش رو به رخ همه مون کشونده بود هر چی که فکر کنی سر سفره بود و واقعا هم خوشمزه بودا.

شام رو خوردیم و گفتیم و خندیدیم و چایو میوه خوردیم بعدش هم نشستیم به پانتومیم بازی کردن. جذاب بود چون نسبت به سال پیش یه سال بزرگتر هم شده بودم دیگه میفهمیدم خیلی از مباحث رو و دوست داشتم منم بازی کنم.

28 اسفند 98: امروز چهارشنبه است ما از بس دیشب بازی کردیم به زحمت ساعت 12 بیدار شدم ولی باباجون و خان عمو ساعت 10 رفته بودن بیرون تا خرید برای خونه انجام بدن. همه معتقد بودن که هفته ای یکبار نباید از خونه بیرون بریم تا دچار بیماری کرونا نشیم اونم وقتی میریم با کلی مراقبت و ماسک و دستکش و ...

باباجون و خان عمو دو نفری فکر کنم 4 ساعت فقط داشتن خرید میکردن. از گوشت و مرغ و ... گرفته تا مثلا 30 کیلو هویج (برای آب هویجهای شبها) فکر کنم نزدیک به 700 -800 تومن فقط از فروشگاه کوروش خرید کرده بود دوغ بیست مشما، شیر 10 تا بستنی کیلویی 5 تا ماکارونی 15 بسته و ...

نه اینکه از ترس قحطی یا گرون شدن بخوان زیاد خرید کنن بلکه بخاطر این زیاد میخریدن که کمتر برن بیرون حتی نون لواش 100 تا خریدن و...

امرو گرچه روز آخر کاری بود ولی تا خود غروب باباجون داشت تلفن جواب میداد. با مامانی هم این ایام بصورت تصویری ارتباط برقرار کرده بودیم و از حالمون خبر داشت و همینطور ما از حال او. اما از عیدیهای امسال خبری نبود مخصوصا عیدیهای داییهای مامان جون.

دیگه بوی عید تو فضای خونه پیچیده بود و مخصوصا خانمها که فهمیده بودن از پخت و پز و پذیرایی از مهمون ایمن هستن (شوخی میکنما شما تشریف بیارین) داشتن بال درمیاوردن. 

برچسب: نویسنده: شیدا کوهی تاريخ: چهارشنبه 28 آبان 1399 ساعت: 14:36

صفحه بندی