خرید بک لینک

سلام

میدونم خیلی دیرتر از واقعه ی پیش اومده دارم مطلب مینویسم ولی بیشتر مد نظرم این بوده که نذارم این خاطرات به فراموشی سپرده بشه.

21 بهمن 1398: برای اینکه به ترافیک عصر نخوریم همه ی وسیله ها رو سر صبح به ماشین زدیم و آماده ی حرکت به سمت شمال شدیم عمه جون اینا زودتر رفته بودن شمال و ما با عمو کوروش با ماشین سمندمون میخواستیم حرکت کنیم. طبق معمول باباجون میگفت حتما قبل از ناهار بریم و مامان جون میگفت دیرتر بریم که نخواد مرخصی بگیره خلاصه زور ما و زور مامان جون بالاخره زور مامان جون چربید و قرار شد شب حرکت کنیم. خسته از کار و بار برگشتیم خونه و باباجون یه استراحتی کرد و حدودای ساعت نه و نیم شب عمو کوروش اومد و آماده حرکت شدیم.

هوا خیلی سرد بود و اخبار اعلام کرده بود که برف خواهد اومد. ما هم پتو و کمی خوراکی و آب خوردن و بنزین فول و خلاصه همه چی آماده حرکت کردیم.

کرج رو تازه رد کرده بودیم که دیدیم برف شروع به باریدن کرد و نم نم میخواست بشینه ما سریعتر گازش رو گرفتیم و نزدیکای قزوین برف بند اومد. اتوبان تقریبا خلوت بود و یکسره تا خود منجیل بگاز رفتیم. اینقدر جاده خلوت بود که آدم شک میکرد نزدیکای امامزاده رسیدیم بازم برف شروع کرد به باریدن ولی هنوز ننشسته بود با خودمون گفتیم تا برف بشینه ما سریع بریم که رشت رو رد کنیم و به زنجیر چرخ نکشه کارمون.

تلفنی با پدرجون اینا ارتباط داشتیم و اونا هم توی گروه واتساپی عکس میذاشتن که اینهمه برف اومده و ما دلمون بیشتر غنج میرفت.

عوارضی امامزاده رو رد کردیم که دیدیم ترافیکه و آروم آروم دیگه داشتیم حرکت میکردیم. بعضیا که بی کله تر بودن از شونه خاکی جاده انداختن و رفتن جلوتر ولی جلوتر معلوم نبود چه خبره. تقریبا یکساعت تو ترافیک بودیم که ظرف همین یکساعت ارتفاع برف به 40 سانت رسید. اصلا باورپذیر نبود با کمک یکی از راننده ها باباجون و عمو کوروش زنجیر چرخ رو بستن ولی یکیش رو بستن چون امیدوار بودن که با همین یکی سریع برن و ان شاءالله که ترافیک زود تموم بشه و راه باز بشه. اما نشد که نشد هوا داشت سردتر میشد حدودای ساعت 12 شده بود و ما تقریبا یکساعت بود که از جامون جوم نخورده بودیم.

یه مقدار باباجون زرنگی کرده بود و نون و بیسکوییت و خرت و پرت توی وسیله ها گذاشته بود مامان جون هم پتو و بالش برداشته بود اما جوابگو نبودن چون بنزینمون نصف شده بود و باید مدیریت میکردیم چون نمیدونستیم تا کی باید تو همین وضعیت بمونیم.

ده دقیقه بخاری رو روشن میکردیم یعنی ماشین رو روشن میکردیم و نیمساعت با همون گرما و البته ماشین خاموش سر میکردیم.

سرتون رو به درد نیارم اون شب رو کلا موندیم تا نماز صبح و بعد نماز صبحی که توی ماشین خوندیم باباجون به هر کسی که میتونست زنگ زد تا آمار بگیره همه میگفتن جلو بسته است و دارن باز میکنن.

22 بهمن 1398: از بدی ماجرا چون دقیقا 22 بهمن بود همه ی ماشین آلات شهرداری و راهداری و ... داشتن مسیر داخل شهر رشت رو برای راهپیمایی باز میکردن و تقصیری هم نداشتن.

پدرجون ، مادرجون، عموها عمه جون، زن عموها دایی جون و مامانی همه داشتن زنگ میزدن و اظهار نگرانی میکردن و بعضیاشونم مدام گریه میکردن.

ما هم ازشون خواهش میکردیم که شارژ گوشیمون تموم میشه زنگ نزنید.

خان عمو جایی نمونده بود که دیگه زنگ نزده بود از سپاه و بسیج و هلال احمر و صداو سیما و ...

اما نشد که نشد.

دیگه روز شده بود باباجون و عمو کوروش روحیه شون خوب بود و به ما دلداری میدادن.

باباجون رفت و از دور و بر یه نونوایی پیدا کرد و سه چهار تا املت خوشمزه از یه قهوه خونه خرید. یه کمی هم پفک و چیپس و اینجور چیزا خرید تا زندگی جریان داشته باشه (به قول شعرا).

صبحونه خیییییلی چسبید یه مغازه هم اون دور و بر باز بود و مردم از سرویس بهداشتیش استفاده میکردن. مردم حوصله شون سر رفته بود و یه سریشون داشتن یه سره فحش و بد و بیراه میگفتن به مسؤلین و ... باباجون خیلی ناراحت میشد میگفت چرا ما نباید یه خورده تدبیر داشته باشیم تا روز 22 بهمن که مردم باید از پیروزی نظام شاد باشن و تلخش میکنیم.

یه عده هم ریخته بودن بیرون و داشتن میرقصیدن.

ظهر شد ولی همچنان وضعیت همونطوری بود.

بعضی از مسافرای اتوبوسیها دیگه نتونستن تحمل کنن و راه افتادن پیاده که به سمت رشت برن. حدود 25 کیلومتر راه بود ولی داشتن میرفتن. شاید اگه ما هم خانواده نبودیم و ماشینمون گیر نکرده بود همین کارو میکردیم.

کم کم داشت غروب میشد و تک و توک ماشین راهداری داشت پیدا میشد اما کار یکی دو تا نبود. این حجم از برف که حدود یک متر شده بود رو باید یه همت همگانی میذاشتن تا تردد راه بیفته.

دیگه برف نمیبارید یعنی از حدودای ده صبح دیگه یه خط در میون میبارید تا عصری کلا قطع شد.

گرمای خورشید خیلی مردم رو آروم میکرد ولی محض رضای خدا یکی نبود یه نون خشک و خالی بده دست مردم. یاد حرفای آقای تقی زاده میفتادم که میگفت به هنگام باید به داد مردم رسید وگرنه دیگه ارزش نداره.

نماز مغرب و عشا رو هم مثل باقی نمازها تو ماشین خوندیم.

ساعت حدودای ده شب بود که بعضی از اهالی منطقه اومدن و تک تک مردم رو دعوت کردن خونه هاشون تا کسی توی ماشین یخ نزنه ما یه طوری مدیریت کرده بودیم که هنوز یه خط از بنزینمون مونده بود.

جوونها خودشون دست به کار شدن و با بیل و کلنگ افتادن به جون برفا. از جلو هم گفتن لشکر قدس اومده با تجهیزاتش برای کمک . همین کارا مردم رو داشت دلگرم میکرد و ما هم خودمون رو دیگه آماده کردیم که حرکت کنیم از دیشب نتونسته بودیم از جامون حرکت کنیم صبح باباجون و عمو کوروش یه خاک انداز از یکی از ماشینهای اطراف قرض گرفتن و جلو و پشت و بالای ماشین رو از برف خالی کردن. 

ساعت 12 شب شده بود و دیگه میخواستیم حرکت کنیم یکی دو تا ماشین جلوترمون یه کم جلو رفتن و ما خواستیم بریم جلو ولی کار یه زنجیر نبود اون یکی رو هم به هر زحمتی بود بستیم.

تا مسیر باز بشه و راه بیفتیم ساعت 2 شده بود یعنی حدود 28 ساعت یه جا مونده بودیم. اما این آخر ماجرا نبود مسیر بیست دقیقه ای تا رشت رو یکساعت و چهل و پنج دقیقه طول کشید تا بتونیم بریم. داخل رشت بهتر بود و دیگه زنجیرها رو باز کردیم.

از مسیر انزلی رفتیم و مسیر اون طرف خیلی خوب و عاری از برف بود.

تا به خونه ی پدرجون اینا دیگه تخته گاز رفتیم و حدود ساعت 5و چهل و پنج دقیقه رسیدیم خونه. خییییییلی خسته بودیم ولی پدرجون اینا و بقیه بچه ها همه بیدار بودن و نگران ما.

خاطره ی عجیبی شد و البته درسی برای آینده.

تا گزارش بعدی خداحافظ.

با علی

برچسب: نویسنده: شیدا کوهی تاريخ: چهارشنبه 28 آبان 1399 ساعت: 14:36

صفحه بندی