عید نوروز 1396 (روز عید)
◷
تاریخ انتشار: 1396/3/9 | ساعت: 20:28
صبح دوشنبه کارهای سفره هفت سین چیدن و آماده کردن و اتوکردن لباسها و ... رو انجام دادیم و ساعت 13:58 دقیقه سال 96 تحویل شد این دومین بهاریه که من دارم میبینم. برای همه تون و برای خودم آرزومی بهترینها رو دارم ان شاءالله سال پر از خیر و برکت و شادی و سلامتی و موفقیت و ... باشه.بعدش دست و روبوسی و عیدی
عیدنوروز 1396 (تعطیلات بعد از تحویل سال)
◷
تاریخ انتشار: 1396/3/9 | ساعت: 20:28
روز اول فروردین: دید و بازدید از گلی عمه اینا و بعدش طیبه عمه اینا که نبودن و داور عمو اینا و زهرا عمه اینا بدی این بازدیدها تو عید امسال اینه که نمیتونم هنوز آجیل بخورم و فعلا به نخودچی و شیرینی و شکلات مجبورم قناعت کنمشب روح انگیز خاله اینا اومدن خونه مون. روز دوم فروردین: رفتن به رودبارسرا و دید
بعد از تعطیلات نوروزی
◷
تاریخ انتشار: 1396/3/9 | ساعت: 20:28
روز چهاردم: بعد از اینکه باباجون از سرکار برگشت یکسره رفتیم خونه ی عمه جون اینا که شام دور هم باشیم. روز هفدهم: با عمه جون اینا رفتیم پارک ارم و باغ وحش رو دیدیم و کلی بازی کردیم خیلی خوش گذشت. منم سوار ماشینهای متحرک شدم و دلم نمیخواست تموم بشه چون کیف میداد. روز هیجدهم : قرار بود عموهای کانونی بیا
میلاد امام علی (ع) سال 96
◷
تاریخ انتشار: 1396/3/9 | ساعت: 20:28
سلام دیروز روز مرد و روز ولایت و میلاد با سعادت امام امیرالمؤمنین بود. گرچه اگه بخوام علمایی حرف بزنم باید بگم که هر روز و شب متعلق به مولاست. ولی دیروز روز عید بود و از پریشب همه ی مردا منتظر تبریک شنیدن و عیدی گرفتن بودن. حتی من که کم توقع هستم منتظر بودم اما اما اما.... پریشب بخاطر اینکه مامانی ا
آخر فروردین96
◷
تاریخ انتشار: 1396/3/9 | ساعت: 20:28
سلام از 26 فروردین بابا رفت دوباره ماموریت. طبق معمول ارومیه و پلدشت و تبریز. ما موندیم و خان عمو اینا و منتظر تا باباجون روز پنجشنبه از ماموریت بیاد. این ایام آذربایجان سیل اومده و همه نگران برای رفتن باباجون هستیم. یکی دوبار مامان جون و خان عمو رفتن که خونه برای اجاره ببینن ولی هنوز که هنوزه خبری
نیمه اول اردیبهشت 96
◷
تاریخ انتشار: 1396/3/9 | ساعت: 20:28
سلام شنبه پدرجون و مادرجون با داورعمو و زن عمو رفتن سمت چالوس خونه ی آقا عمو اینا و قرار شده بعد یک هفته که اونجا موندن بیان پیش ما.یکشنبه مامانی از شمال اومده بود طهران ولی یه سره رفت خونه ی دایی جون اینا و پیش عییییی(یعنی علی). دوشنبه صبح رفته بود دکتر بخاطر چشماش دعا کنید براش اوضاع چشمش بهتر بشه
اردیبهشت 96 و نعمت بودن پدرجون و مادرجون
◷
تاریخ انتشار: 1396/3/9 | ساعت: 20:28
سلام این چند روزه خیلی سرمون شلوغ بود و نتونستم اخبار و خاطرات رو یادداشت کنم. مجبورم تا یادم نرفته تیتروار اینا رو بگم11 اردیبهشت میلاد حضرت ابالفضل العباس(ع) بود و سالروز ازدواج باباجون و مامان جون. مامان جون برای بابا یه اسپری و یه ادکلن خرید و کادو بهش داد. اما بابا فعلا چیزی هدیه نداده فکر کنم
آخر اردیبهشت 96
◷
تاریخ انتشار: 1396/3/9 | ساعت: 20:28
سلام چون باباجون چند روزی نبود مجبور شدم دیر یادداشت بزارم. 24 اردیبهشت باباجون رفت ماموریت اول تبریز بعد پلدشت تا پنجشنبه صبح . و یهویی هم فهمیدیم که رفته اونور مرز. اینجا نمیگم کجا رفته بود ولی برای مامان جون کادو خریده بود. سه شنبه 26 اردیبهشت مامانی اومد پیشمون از شمال ولی بخاطر عمل چشم هنوز چشم
27 آبان
◷
تاریخ انتشار: 1395/8/30 | ساعت: 2:53
سلام بعد از یه ماموریت شش روزه که بابا رفته برای پلدشت و ماکو ، فردا ان شاءالله میاد. دلم براش تنگ شده خان عمو و زن عمو و آجی تسی هم از یکشنبه خونه ی ما هستن باباجون این دفعه گردوی زیاد خریده برای عموها و عمه جون از نخجوان دیگه فعلا بقیه ی اخبار رو نمیگم تا خودش بیاد. فعلا خداحافظ
آبان95
◷
تاریخ انتشار: 1395/8/17 | ساعت: 11:50
سلام این روزا روزهای خوبیه به نظرم شکر خدا حال همه مون خوبه. خان عمو و زن عمو و آجی تسی هم پیش مان. آخر هفته ای مامانی از شمال اومده بود خونه مون البته زیاد نموند و دیشب رفت ولی یه کم حرکات جدید و خنده های جدید و اخم های نو براش اومدم اونم خیلی کیف کرد. دایی جون رو هم که بخاطر مهمونی مامان زندایی از...
تاسوعا و عاشورای آمل
◷
تاریخ انتشار: 1395/7/25 | ساعت: 11:20
سلام از ماه محرم پارسال که من کوچّولوی کوچّولو بودم و رفته بودیم آمل یکسال میگذره. (هی یادش بخیر پیر شدیم(مثلا دیگه)) امسال هم برای اینکه توفیق این ایام رو از دست ندیم صبح روز تاسوعا (دوشنبه) به سمت آمل حرکت کردیم تا امامزاده هاشم مسیر خیلی خوب و خلوت بود اما از نزدیکای ایرا تقریبا یه ترافیک 20-30 ک...
تولد یکسالگی
◷
تاریخ انتشار: 1395/7/10 | ساعت: 2:49
سلام پنجشنبه ای که گذشت 8 مهر 1395 بود و من یکساله شدم. ممنون از همه تون که تولدم رو بتریک گفتین از پدرجون، مادرجون، مامانی، دایی جون عموها و عمه جون و...... (این سه نقطه یعنی همه ی کسایی که نسبت به من محبت داشتن و دارن) بین خودمون بمونه ولی یکسال به ازدواج نزدیکتر شدم(ببخشیدا ولی یاد اون دوست باحال...
بازگشت از مشهد
◷
تاریخ انتشار: 1395/7/7 | ساعت: 11:11
سلام خییییییییییییلی باحال بود یعنی یه چیزی میگم یه چیزی میشنویدا خیییییییییییییییییییییییییییییییلی باحال بود اصلا امام رضا یه چیز دیگه ست به نظرم با بابایی و مامان جون خیلی جاها رفتیم، خیلی مراسمها ، خیلی امام زاده ها ولی نمیدونم امام رضا چرا اینقدر باحال بود واقعا وصف ناشدنی بود(چه کلماتی دارم می...
سفر مشهد
◷
تاریخ انتشار: 1395/6/29 | ساعت: 7:41
سلاااااااااااااااااااااام امروز خیلی ذوق و شوق دارم چون با بابایی و مامانی داریم میریم مشهد جای همه تون خالی براتون دعا میکنیم دیشب همونطوری که حدس میزدم واسه مامان جون تولد گرفتیم بابا و دایی جون و زن دایی و علی کوچولو و من و مامانی براش یه گوشی سامسونگ 7 خریده بودیم کیک هم خوردیم و کلی هم عکس گرفت...
دندون اول
◷
تاریخ انتشار: 1395/6/27 | ساعت: 8:40
سلام این روزا چون درگیر کارهای شخصی هستم (مثل خوردن و خوابیدن و فهمیدن محیط پیرامون و ...) خیلی فرصت نمیکنم مطلب بزارم امروز چون روز اول ماه مبارک رمضانه ضمن اینکه این ماه رو تبریک میگم به همه ی مهمونای خدا ، فرصتی شد تا بتونم یه اتفاق مهم دیگه رو که تو زندگیم بوده براتون بنویسم. حدود ده روز پیش در ...
ماه قشنگ رمضان
◷
تاریخ انتشار: 1395/6/27 | ساعت: 8:40
سلام ماه مبارک و قشنگ رمضان رسیده و من هم مثل بابا و مامان سعی میکنم روزه بگیرم اسم روزه ی من به گفته ی مامان جون میشه کله ی کله ی ...(10 بار) کله گمجشکی. شب ها و عصرها هم خدا توفیق داده تا جلسات آقا رو شرکت کنیم خیلی باحاله. کوچولوهای زیادی میان و منم داد و بیداد میکنم تا به آقا بگم آقا منم تو جلسه...
شب قدر
◷
تاریخ انتشار: 1395/6/27 | ساعت: 8:39
بسم الله الرحمن الرحیم انّا انزلناه فی لیلة القدر و ماادريک ما لیلة القدرلیلة القدر خیر من الف شهر... از اینکه مامانم رو تو این شب ناراحت کردم و نزاشتم خوب عبادت کنه ناراحتم و ازش معذرت میخوام. خدایا به حق خوبانت واسطه شو تا مامانم منو ببخشه. برای من و همه ی نی نی های عالم دعای اول بخیری و عاقبت بخی...
افطاری خاله سحر
◷
تاریخ انتشار: 1395/6/27 | ساعت: 8:39
سلام دیشب افطار خونه ی خاله سحر بودیم . جاتون واقعا خالی بود آش و حلیم و بامیه و حلوا و کباب کوبیده و ... بقیه ش رو نمیگم چون ممکنه دلتون بخواد( چیز دیگه ای هم مگه موند که نگفته باشم؟) دایی و زندایی و علی کوچولو و عمو فرشید و خاله مریم و محمدحسین خیلی کوچولو هم بودن. دیشب والیبال ایران هم تونست صربس...
ماه ذیقعده و دهه ی کرامت
◷
تاریخ انتشار: 1395/6/27 | ساعت: 8:39
سلام بعد از چند روز ننوشتن امروز که چهارمین روز ماه ذیقعده 1437 ه.ق هست دارم براتون مطلب میزارم. چند روز پیش تولد حضرت بی بی فاطمه ی معصومه بوده که تبریک میگم و البته روز دختر هم بود که به من ربطی نداره. الان هم تو دهه ی کرامتیم که از خدا براتون یه عیدی تپل و حسابی میخوام به حق امام رضا و خواهر گرام...